Quantcast
Channel: زنان
Viewing all 2511 articles
Browse latest View live

۷ آبان: روز گرامیداشت کورش بزرگ

$
0
0
مردی که از ژرفای تاریکی درخشید/ جوشید و کوشید/ مردی که بنیان ستم زیر و زبر کرد

نگاهی کوتاه به «پاسارگاد»

$
0
0

نگاهی کوتاه به «پاسارگاد»

پاسارگاد، جایگاهی است باستانی در شهرستان «پاسارگاد» در استان فارس و در فاصله ی تقریباً ۱۳۰ کیلومتری شمال خاوری شهر شیراز، که شماری از ساختمان ها و سازه های دوران پادشاهی هخامنشیان، از جمله آرامگاه کورش بزرگ، در آن جای دارد.

شهرک پاسارگاد در سده ی ۶ پیش از میلاد مسیح به دستور کورش بزرگ برپا شد و پایتخت حکومت هخامنشی گردید.

آرامگاه کورش بزرگ در پاسارگاد ساختمانی است از مرمر سفید به درازای ۱۳/۳۵، پهنای ۱۲/۳۰ و بلندی بیش از ۱۱ متر.

افزون بر آرامگاه کورش بزرگ، سازه های دیگری چون آرامگاه کمبوجیه، چندین کاخ حکومتی، دژ داریوش، برج سنگی و سنگ نگاره ی «مرد بالدار» نیز در این مکان بازمانده از تمدن و فرهنگ درخشان ایران باستان جای گرفته اند.

در سال های اخیر، در روز ۷ آبان که روز ورود کورش بزرگ به شهر «بابل» و صدور منشور نام آور «حقوق بشر» از سوی اوست، انبوهی از ایرانیان برای همایش در آرامگاه کورش بزرگ به پاسارگاد روی می آورند، که هر بار با جلوگیری و خشونت نیروهای امنیتی رژیم جمهوری اسلامی، که به دلایل سیاسی و ایدئولوژیک مخالف برپایی آیین های میهنی است، روبرو می شوند.

 

  سنگ نگاره ی «مرد بالدار» در پاسارگاد

 

 

 

حذف آثار سعدی و حافظ از کتاب های درسی!

$
0
0

حذف آثار سعدی و حافظ از کتاب های درسی!

 

حذف آثار سعدی و حافظ از کتاب های درسی و جانشین سازی آنها با نوشته های مزدوران رژیم!

حسین قاسم‌ پورمقدم، مدیر گروه ادبیات فارسی دفتر تألیف کتب درسی آموزش و پرورش، در پاسخ به پرسش از چرایی حذف آثار سرایندگان و نویسندگان نامدار ایران از کتاب های جدید ادبیات فارسی مدارس گفت: «جایی نیاز داشتیم شهید محسن حججی را مطرح کنیم و این بر حافظ و سعدی اولویت داشت»!

افزون بر سروده های حافظ و سعدی، آثارو نام بسیاری دیگر از نامداران ادب ایران چون خیام، نیما یوشیج، محمدرضا شفیعی کدکنی، هوشنگ ابتهاج، رهی معیری، غلامحسین ساعدی، محمود دولت‌آبادی، صادق هدایت، ایرج میرزا و بزرگ علوی نیز امسال از کتاب های ادبیات فارسی مدارس بیرون کشیده شده است. 

از جمله ی قلم به دستان مزدور رژیم، که نوشته هایشان جانشین سروده های سرایندگان و نوشتارهای نویسندگان برجسته ی ایران زمین شده است، «فاضل نظری» ، مدیرعامل کانون پرورش فکری کودکان و نوجوانان، و «مرتضی امیری اسفندقه»، دبیر هنری ششمین جشنواره شعر انقلاب اسلامی، می باشند.

 

در باب "یک رو قبل از عاشورا"

$
0
0

در باب "یک رو قبل از عاشورا"

در باب "یک رو قبل از عاشورا"با فرمت پی دی اف

"با تاریخ می توان اندیشید، اما نمی توان زندگی کرد"، اولین جملەای است کە قبل از شروع متن رمان با آن در این کتاب برخورد می کنیم. و رمان 'یک روز قبل از عاشورا'بازخوانی یک حادثە تاریخی و یا بازخوانی یک ذهنیت از یک حادثە تاریخی است کە همین حادثە هم می تواند بە اندازە همان بازخوانی در چگونگی وقوع ماجرا ذهنی باشد.
و آیا می توان پدیدەهای تاریخی و یا بوقوع پیوستە را تغییر داد؟ اگر یک درک خطی از تاریخ داشتەباشیم بی گمان نە، اما اگر درک دایرەای از زمان داشتەباشیم این تغییر امکان پذیر است، اما هنوز هم درک دایرەای ما از تاریخ نسبت بە درک خطی یک درک ذهنی است و برای همین تنها در متون خیالی و ادبی می توان بە پدیدەها برگشت و خیال تغییر آنان را پرورانید. اما همین برگشت خیالی هم می تواند اعاز کند، زیرا موقعیت خوانش ما را از پدیدە می تواند تغییر دهد و بنابراین خود پدیدە و از طریق خود ما هم تغییر کنیم.
رمان "یک روز قبل از عاشورا"چنین سفریست بە اعماق گذشتە، در مسیر تغییر ذهن و بنابراین شاید تغییر مسیر تاریخ هم.

کف خیابان فراق سالی بود

$
0
0

کف خیابان فراق سالی بود

تقدیم‌نامچه‌ی مجموعه شعر جدیدم باعث شده عده‌ای در این طرف به ناشرم بگویند: حواست هست کتاب چه کسی را چاپ کرده‌ای؟!
این شیوه‌ی برخورد مدافعین جعلی آزادی بیان با «غیرخودی‌ها» در این طرف آب است؛ درست مانند شیوه‌ی برخورد جمهوری اسلامی با دقیقا همین «غیرخودی‌ها» در ایران.
و مگر تقدیم‌نامچه چه بوده است؟ :
مراقب باش و عشق بورز
به کام‌های رفته و نارفته.
این کتاب تقدیم می‌شود به ایران و #محصورین که عاشقانه برای ایران ایستادند.

به هر حال، با‌ وجود تمام تخریب‌ها و تهمت‌ها، فروش کتاب ‌"کفِ خیابان، فراقِ سالی بود"از دو روز پیش چه خارج از ایران (به‌طور رسمی) و چه داخل ایران (به‌ صورت چاپ زیرزمینی) آغاز شده است. قیمت این کتاب که ۱۲۴ صفحه است برای خارج از ایران ۱۲ پوند یا ۱۴ یورو و برای داخل ایران، بدون احتساب هزینه‌ی پست، ۲۱ هزار تومان است. می‌دانم که همین ۲۱ هزار تومان هم برای بسیاری از مردم به دلیل شرایط اقتصادی امروز ایران مبلغ زیادی است و ترجیح‌شان این است که این مبلغ را به دردی بزنند به جای خریدن کتاب من. و البته که کاملا برایم قابل درک است و از آنجا که هدف، خوانده شدن کتاب است، من و ناشرم به آن دسته از عزیزان قول می‌دهیم که چندی بعد، فایل پی دی اف کتاب را هم برای دانلود رایگان بگذاریم.
لینک فروش کتاب در خارج از کشور:

https://www.mehripublication.com/product-page/%DA%...

برای دریافت کتاب در داخل ایران ‌‌(هر نقطه‌ی ایران که باشید فرقی نمی‌کند) لطفا به همین تلگرام من یا به اینستاگرام نشر مهری به این آدرس پیام بدهید:
@mehripublication

mehripublication (https://www.mehripublication.com/product-page/%DA%...)
کف خیابان، فراق سالی بود | mehripublication
کف خیابان، فراق سالی بودشاعر:سپیده جدیریمشخصات نشر: نشر مهری. ۲۰۱۹ میلادی/۱۳۹۸ شمسی.مشخصات ظاهری: ۱۲۴ ص.: غیر مصور.موضوع: شعر

سالهای جنگ

سوگند !

$
0
0

سوگند !

سوگند ! 
پرده اول
رئیس دست معلولش را روی دسته صندلی می گذارد و با دست دیگرش کتاب را باز می کند. آیه ای را می خواند . چهره اش روشن می شود. لابد تصور کرده که خوب آمده . کتاب را روی میز عسلی کوچک کنار دستش می گذارد.
در باز می شود و هر سه وارد می شوند. در مقابل رئیس ساکت ایستاده اند. با اشاره سر او می نشینند. رئیس با اشاره دست، وحید و میر اصغر را مرخص می کند وبی مقدمه شروع می کند: نزدیک تر بیایید ! دست هایتان را روی کتاب بگذارید و با من قسم نامه را بخوانید! مسولیتش با شماست و اگر کم بیاوردید، من هیچ چیز را گردن نمی گیرم و رو به شیخ حسن می گوید : مجتبی بچه ها را توجیه کرده است. جای نگرانی نیست. همه آماده اند و در حالی که با دست سالمش به سید ابراهیم اشاره می کند، در چشم شیخ حسن خیره شده، با لحنی محکم می گوید: نصر من الله و فتح قریب. تا شب صبر کنید. احدی نباید بو ببرد. شب چراغ های شهر را خاموش کنید. کار را با قاطعیت شروع کنید و تا تمام نکردید، هیچ چراغی را روشن نکنید. اگر کسی مقاومت کرد، بچه ها امانش نخواهند داد. به همان ترتیب که آمدید، بروید. وقت نماز است !
پرده دوم
با طلوع خورشید شهر به آرامی بیدار می شود. هنوز کسی نمی داند که دیشب چه اتفاقی افتاده است. خبر آرام-آرام در شهر می پیچد: حرامیان به سفره ما دست دراز کرده اند و ته مانده جیب های خالی ما را هم جارو کرده اند. پچ- پچه ها به سرعت در هم می پیچد جوان تر ها به سراغ تلفن همراهشان می روند: هیچ جا خط نمی دهد، اینترنت قطع شده است. چراغ رابطه خاموش است و بوی بدی می آید. بلند گو ها فریاد می زنند: متفرق شوید و مردم یکصدا دم می گیرند : بی شرف، بی شرف! کسانی مشغول شکستن شیشه بانک ها هستند. ظاهرا کسی از بی شرف ها علاقه ای به متوقف کردن آنها ندارد. مردم عصبی تر می شوند و شعار ها تندتر و بی شرف ها جری تر! ابتدا کسی باور نمی کند. یکی فریاد می زند: "مشقی نیست. جنگیه، زمینی می زنند!"از سینه زنی خون فواره می زند و مردی که از پیشانی گلوله خورده، مثل سروی ایستاده می میرد. مردم به کوچه ها پناه می برند.خشم فروخورده جوانان بیکار، تحقیر شده و عاصی از ستم و تبعیض مثل آتشفشان فوران می کند. به فروشگاه ها، بانک ها و هر چه که نشانی از حکومت داشته باشد، یورش می برند و شهر تاریک سه شبانه روز در آتش، دود و خون می سوزد و بی شرف ها عربده می کشند و می کشند.
پرده سوم.
در روز چهارم همان سه نفر، در همان اتاق در مقابل رئیس نشسته اند. شیخ حسن اظهار رضایت می کند: همه چیز تمام شد! می شود به آرامی چراغ ها را روشن کرد. رئیس تبسمی بر لب می آورد و در حالی که بار دیگر با دست سالمش به سید ابراهیم اشاره می کند، می گوید : "ید واحده یعنی همین! شما از فردا به مبارزه با فساد، بدون ترحم ادامه بده و کوچک ترین رحم و مروتی در حق اینها که در بلوا دستگیر شده اند، خیانت به اسلام است. اشداء علی الکفار باشید. "و سپس در حالی که استکان چای را به لب نزدیک می کند رویش را به سمت دیگر بر می گرداند و همانطور که در چشمش نگاه می کند می گوید: "علی آقا! مجلس بسیار نجیبانه رفتار کرد. مجلس واقعی یعنی همین. از حق نباید گذشت، رفتار رئوسای جمهور سابق و اسبق هم بسیار نجیبانه بود . چراغ ها را هم روشن کنید تا دنیا ببیند که ما با دشمنان نظام چه معامله ای می کنیم. "رئیس در حالی که باقی چای را هورت می کشد، با اشاره دست، سید ابراهیم و علی آقا را مرخص می کند و به شیخ حسن می گوید که شما بمان!
در حالی که شیخ حسن مردد است که بایستد یا بنشیند، رئیس از جیبش یک انگشتر عقیق در می آورد و خطاب به او می گوید که تو اولین رئیس جمهوری هستی که از من انگشتر هدیه می گیرد. وقتی دیشب شنیدم که گفتی "مردم در اغتشاشات پیروز شدند"بی اختیار بر لبانم جاری شد که فتبارک الله احسن الخالقین! تو محشری حسن و به قول این سوسولها "روحانی متچکریم"حالا لازم هم نیست که خیلی جلو بیائی! با همان فرمان سابق هم بروی اشکالی ندارد. انتخابات در پیش است و دشمن در کمین! در حالی که حسن انگشتر را روی انگشت دستش امتحان می کند، پرده می افتد.
پرده چهارم

جمشید هفت انگشت، لندکروزش را پارک می کند. در حالی که با موبایل حرف می زند، د و تا را از صندلی عقب پیاده می کند. لباس ها و آرایش غلیظ مثل شاخ های اینستاگرام، داد می زنند. در برج باز می شود. خانم ها وارد می شوند و جمشید با ، مشتری کارت به کارت می کند. در این چند شب که شهر خاموش بود، بازار جمشید هم رونقی نداشت. جمشید قدیم تر ها در جنوب شهر سنتی کار بود، چون راهش را بلد بود و به برادران حال می داد، هیچوقت مشکل نداشت . بعدا یک مدتی به کار صنعتی زد که آنهم زیاد باب طبع او نبود. ستاره اقبالش با ورود به دنیای مدرن -کار ها طلوع کرد. حالا به لطف برادران جنس اکبند کانتینری وارد می کند. کوکایین مرغوب هم معامله می کند و در کنارش به قول خودش گوشت سفید از داخلی ،روس و اوکراینی تا ترک و لاتین کار می کند. خیلی به سلیقه مشتری توجه دارد. جمشید این چند روزی که چراغ های شهر خاموش بودند، کمی پکر بود و زیر لب به آخوند جماعت فحش هم می گفت که اینستا را بستند و با بازار قطع ارتباط شده .
جمشید بعد از پیاده کردن خانم ها به سراغ انبار می رود تا موتوری ها را راه بیندازد. عقیده دارد که مشتری را نباید در خماری گذاشت و حکومت اگه اخم ها شو یک خورده وا کنه، حرف نداره! هیچ جای دنیا ایرون نمی شه . خدائیش این چند روز هم که اینترنت را قطع کردند، تقصیر اراذل بود، وگرنه یک باک لندکروز که صدی 25 می خوره، حالا چه لیتری یک تومن، چه سه تومن، چه توفیری داره !

پرده آخر

خانه کبل عباس در منتهی علیه شهر و پای کوه قرار دارد. خانه پدری اوست با تعداد زیادی اتاق، چهار دری ، ایوان، انبار و طویله. بچه ها همه در این خانه به دنیا آمدند و قد کشیدند. وقتی محمد قبول شد و برای درس مهندسی عازم تهران بود، برادر ها و خواهر ها و اهل فامیل خانه را غرق در گل و شادی کرده بودند. علی ، برادر بزرگترش، تا در گاراژ به همراه فامیل و دوستان، چاووشی کرده بود "اول به مدینه مصطفی را صلوات، دوم به نجف شیر خدا را صلوات..."محمد چشم و چراغ خانواده بود. کبلائی ابائی نداشت از تکرار اینکه ممد من جنمش دیگر است. هنوز دبیرستان می رفت که کتاب خوان و به قول دوستانش کتابخور شد. وقت کلیدر را برای کبلائی و مادر خواند، در دل مادر هولی افتاده بود که این گل ممد من است . از دانشگاه هیچ وقت تنها به ولایت بر نمی کشد و همیشه یک مشت دختر و پسر شوخ و شنگ و کوله بدوش هم با او می آمدند. کبلائی که جوانی پرماجرائی داشت، سفره دار بود. سر به سر دختر ها می گذاشت و با پسر ها مچ می انداخت . چشم مادر دنبال دختر ها دو-دو میزد که کدام جفت گل ممدش می شود. به روز هائی که فریاد "یا حسین، میرحسین! "بلند بود، ممد آرام و قرار نداشت. پائی در دانشکده داشت و پائی در شهر و دیارش و کل خانواده و ایل و تبار را سبز کرده بود. تاوان این همه شور و معرفت را هم با چند سال حبس و شکنجه پرداخته بود. در سال هائی که در بند بود، گاه که مادر آهی می کشید ، کبلائی آرامش می کرد: خیال به دلت راه نده زن! گل ممد تو آدم فروشی نمی کند و داغ آمدن در جعبه را هم به دلشان می گذارد.
صبح روزی که حرامی ها به سفره ها زدند، ممد پاشنه کفش را ور کشید و با علی و مجید به خیابان زدند. مادر آنها را از زیر قران رد کرد. علی بعد از تعطیل کارخانه و مجید بعد از اخراج از آموزش و پرورش، مسافر کشی می کردند. در میدان شهر در انبوه جمعیت غرق شدند. ممد تجربه داشت و به کمک برادر ها و تیم دوران سبزش، کنترل جمعیت را در دست داشت. شناسائی او هوش سرشاری نمی خواست. همه بی شرف های شهر اورا خوب می شناختند. همه می دانستند که ممد ملاحظه جانش را نمی کند و آن روز وقت زیادی لازم نبود که تیر مستقیم سینه اش را بشکافد. علی و مجید که جسد برادر را به دوش می کشیدند به ضرب باطوم غرق درخون شدند و بر زمین افتادند. حرامیان جنازه را بردند.
وقتی برادران به خانه رسیدند، خبر پیشاپیش رسیده بود. مادر در گوشه ای چماتمه زده و چشم هایش در چشمخانه بر در خیره مانده بودند. کبلائی مصمم بود که خوددار باشد. مرد و بزرگ خانواده سنگ زیرین آسیاب است. دختران و عروسان به پهنای صورت اشک می ریختند. برادران خونین و مالین و مجروح و بی جنازه برادر آمده بودند. کبلائی از فامیل و همسایگان خواست که خانواده را تنها بگذارند . شب که فرا رسید. کبلائی دختران، پسران، عروس ها و داماد ها را دور سفره گرد آورد. کتاب و خنجر یادگاری پدرش را در میانه نهاد. سکوت او سرشار از ناگفتنی ها بود : همه، یکی پس از دیگری دستی بر کتاب نهادند و سوگند خوردند. مردان خراشی با خنجر بر دست شان دادند و قطره ای چند خون را قسمت کردند. کبلائی می دانست که شاید عمر او کفاف ندهد، اما خانواده باید به راه گل ممدش برود که آنرا راه حق و حقیقت می دانست.
فردای شب سوگند، علی و مجید باید استارت می کردند. باک ها خالی بودند و حالا باید سه برابر می دادند. بچه ها هنوز خواب بودند. زیور همسر علی و عروس بزرگ کبلائی، ستون خانواده بود. شوهرش را به آرامی به کناری کشید و گردنبدی را که کبلائی در شب عروسی به گردنش آویخته بود، در دستانش گذاشت: جنازه را بدون 40 میلیون پول تیر، پس نمی دهند و مادر طاقت نمی آورد که گل ممد فقیرانه دفن شود.... گریه امانش نداد و به پای علی افتاد .....

احمد پورمندی

22.11.2019

 

دنیای عجیب و غریب وبرعکس

$
0
0

دنیای عجیب و غریب وبرعکس

 

دنیای عجیب و غریب وبرعکس

برگرفته از     walla mako  و

ترجمه و تقسیر از: راشل زرگریان

"آندریا آبلی"زنی 35 ساله اهل رومانی که خود را ستاره اینستاگرام  مینامد موفق به جذب بیش از سه میلیون طرفدار شده است که از باسن او تعریف و تمجید میکنند. باسنی که زیر تیغ جراحی پلاستیک فرمی را گرفته آنطور که آندریا میخواهد. هواخواهان او برای دیدن تصویرهای باسن او حاضر به پرداخت هزینه های سنگین هستند. آندریا میگوید: طنز و جذابیت جنسی را در پست های خود می گنجم و این خیلی خوب کار میکنه. او هر سال از همین راه یک میلیون و نیم دلار بخاطر باسن جراحی شده اش دریافت میکند. طبق گفته خودش در گذشته شغل او بنا کردن سایت های اینترنتی بوده و همچنین رشته حقوق تحصیل کرده. اما اینکار را پشت سر گذاشته و به گفته خودش فکر وبکری کرده که پول هنگفت از طریق اینستاگرام بدست بیاره. آندره پس از جراحی باسن خود تصویرهای متفاوتی از آن گرفته که در اینستاگرام به اشتراک گذاشته و برای هر پست بین 500 تا 5000 دلار دریافت میکند. علاوه بر عکس های فاش شده اذعان میکند که اینستاگرام خود دارای پست های اسپانسر (حامی) از همه طرف است. با هزینه 7 دلار در ماه بسیاری از پیروان وی علاقمند به عکس های او هستند. البته تعداد معدودی هم وجود دارند که علیه او ظاهر شدند. مثلا یک نفر نوشته: چرا کسی بخواهد مثل تو دیده شود؟ آیا میتوانی با این باسن بنشینی؟  شخص دیگری  نوشته که مایل است که او در جهنم سوزانده شود وقتی که این اتفاق افتاد همگان بوی پلاستیک را حس کننند. با خود فکر میکنم آنهائی که طرفدارش هستند چگونه فکر میکنند؟

 אנדריאה אבלי כוכבת רשת (צילום מסך)

 آندریا آبلی ( تصویر برگرفته از walla news ) هرسال یک میلیون و نیم دلار درآمد دارد.

 

 

"عمبر لاک" ( عمبر در زبان  فارسی بمعنی کهربا است )  دختری 24 ساله اهل استرالیا تا کنون بیش از 23000 یورو صرف جراحی و خالکوبی روی بدنش کرده است که مانند "زن دراکولا"بنظر برسد. او تا جائی پیش رفته که به مدت سه هفته یکی از چشمهایش کور شده بود. بیش از 200 خالکوبی روی بدن و برش زبان و کشش گوش نیز انجام داده است. عمبر همچنین یک عمل جراحی روی قفسه سینه اش انجام داده. او خود را "ازدهای سفید"  با چشمان آبی مینامد. آخرین تغییری که وی انجام داده یعنی کشش گوش خطرناکترین بوده. تعداد کسانی که در دنیای امروز جراحی پلاستیک انجام میدهند و همینطور خالکوبی بینهایت زیاد شده مخصوصا بین جوانان. با خود فکر میکنم خداوند خیر و برکت داده به جراحان پلاستیک و خالکوبها.

 

 אמבר לוק שעברה ניתוחים פלסטיים להראות כמו דרקון (צילום מסך)

 عمبر لاک قبل و بعد از جراحی (برگرفته از walla news)

رگرفته از Mako: از زمانی که اینستاگرام نزدیک به یک دهه قبل وارد زندگی ما شده میلیون ها کاربر از آن برای بارگذاری عکس های تحریک آمیز خود و تحسین و لایک ها استفاده کرده اند. زنی انگلیسی که مربی ورزش است بنام "لوری ج"سی ساله به گفته خودش تا کنون بین 100 الی 200 نفر با مرد هائی که از طریق شبکه های اجتماعی شناخته همبستر شده. او در اوج اعتیاد به سکس هر هفته با 2 الی 3 مرد جدید بوده. لوری می گوید که در حال رکود بوده که ناگهان بطرف سکس با غریبه ها وسوسه شده وشبکه های اجتماعی با ترس و وحشت در دسترس او قرار دادند. او میگوید: دیگر نیاز به مراجعه  به یک نوار ویا پرداخت هزینه برای سایت های دوست یابی نیست. از طریق اینستاگرام مستقیما و براحتی در عرض چند دقیقه پسر پیدا میکند. رابطه جنسی برای او مانند مواد مخدر بوده. او در عرض چند دقیقه پیام های شخصی از مردانی که هرگز ملاقات نکرده دریافت میکرده که او را در تاریخ معینی دعوت میکردند. برای او رابطه جنسی با غریبه ها خیال نهائی بوده اما در همان زمان نیز احساس درماندگی میکرده. گاهی پسری میخواسته بیش از یکبار با او ملاقات کند اما اعتیاد او باعث فرار از یک رابطه ثابت بوده. ملاحظات ایمنی را نادیده گرفته و هیچوقت با کسی که ملاقات کرده او را بررسی نکرده. تا اینکه برخورد بد یک غریبه لوری  را متقاعد کرده که باید راه حلی برای اعتیاد خود پیدا کند. رفتار خطرناک آن غریبه با او هنگام همبستر شدن باعث شده که لوری به مرکز ترک اعتیاد از سکس همراه با چند نفر معتاد دیگر مراجعه کند که آنرا برنامه 12 مرحله ای مینامند. لوری  میگوید: شبکه های اجتماعی فوق العاده هستند و میتوانند بما کمک کنند اما باید بخاطر داشته باشیم که آنها طبیعت اعتیاد آور دارند. او به گفته خودش هم اکنون وارد رابطه ای جدی تر شده که دارای پتانسیل قوی است.  بخود میگویم شاید که هر انسانی نوعی دیوانگی دارد اما در دنیای امروز از قرار معلوم آنطور که پیش میرود کسی دیوانه محسوب میشود که نرمال باشد.

 

برگرفته از Mako: در آمریکا در یک ساندویچ فروشی بنام پاپا ایز از ماه اوت گذشته در شبکه های مختلف راه اندازی شده. این ساندویچ خاص ساندویچ مرغ است که از همه مغازه ها ربوده شده. اما بعلت اتفاقات ناهنجار به مدت دو ماه فروش آن متوقف شده. مشتریان آن ادعا میکنند که این بهترین ساندویچ مرغ است. در هفته گذشته بعلت صف های طول و دراز برای بدست آوردن آن حوادثی خشن اتفاق افتاده. در آغاز همین هفته یکی از کارکنان شبکه در ایالت کلمبیا تانزی زن 55 ساله ای را به روی زمین کوبید و باعث شده که شش تا از دنده های او شکسته شوند. کارکن مدعی است که آن زن  او را سیاهپوست  خوانده وهمین باعث شده که بقیه پول او را پس ندهد وسپس او را دنبال کرده و به او حمله کرده. در شعبه دیگری بخاطر همین ساندویچ در ایالت مریلند یکی از مشتریان بطور سیستماتیک خود را در صف جلو انداخته و مشتری دیگری با چاقو به او حمله کرده و او را از پای در آورده. آیا دنیا عجیب و غریب و  برعکس نشده؟

21.11.2019

 


"هستی"، نمی بخشاید وُما- باید نبخشیم

$
0
0

" هستی" ، نمی بخشاید وُما- باید نبخشیم

در شادمانی‌های هستی
انسان، حضوری، مست دارد.
باران، به جان ِ عاشق‌اش بايد ببارد.

 

آواز را در جانِ او شوری، شگرف‌ ست.
وقتی درخت اش را بهاران، می‌سُرايد
وقتی که رخت اش، بی‌قرار ِ آفتاب‌ ست
او را چه ترسی از شقاوت‌های برف‌ ست؟

 

همزاد ِ آتش‌های ديرين
همريشه‌ی آب است وُ خورشيد.
در مهربانی‌های جاری
شادی ِ شور ِ زيستن را
در چشم‌هايش می‌توان ديد.

 

بايد زمين، بر خود ببالد
دستی به دست ِ اين چنين، سرمست دارد.

آن کيست اما؟
آن کيست می‌خواهد چنين، مستی نباشد؟

آن کيست می‌خواهد که اين زيباترين را
از باغِ ما بردارد وُ بر دار دارد؟

 

"هستی"، نمی بخشايد وُ ما

بايد نبخشيم-
آن دست ِ پستی را که با ما کار دارد.

خون گرم «جراحی»

$
0
0

خون گرم «جراحی»

خون گرم
خون گرما
در پیشگاه شکنجه و شیطان
می چکد هنوز
از قلب برهنه نفت

در مساحت مرگ 

جراح «جراحی»

می شکافد شکمِ

                  شطِ

                     شرزه را

شاید گلوله ای 

              نیزه ای

              نیزاری

در شکنج سیاه آن دختر عرب 

در مردمک مرده نخلستان 

در زبان زخمی «کوره»ها 

یا در ساعد سبز سربندر 

            نهفته باشد

یوسف عزیزی بنی طرف

***************

قصيده خون

نام من جراحى است
چمران نيست
نام من "كوره"است
طالقانى نيست
معشور را كشتند
ماهشهرى در ميان نيست
نام من، زبان من و نان من
پايمال توپ و تانك شما
كدام ماه، كدام شهر؟
نام من معشور است
سهم من از وطن، لجه هاى خون
نام من جراحى است
رود خون، شط شكسته
ققنوس نورسته
نه، هر چه خونم بريزيد
نام من جراحى است
چمران نيست
نام من "كوره"است
طالقانى نيست
عشق من، آزادى است
یوسف عزیزی بنی طرف

مردی که توفان آشفته‌اش می‌کرد

$
0
0

مردی که توفان آشفته‌اش می‌کرد

مردی که توفان آشفته‌اش می‌کرد
توفان نعره می‌کشد، موج‌ها خود را سراسیمه بر صخره‌ها می‌کوبند. مردی کنار ساحل ایستاده است. توفان گاه به چپ، گاه به راست کمانی‌اش می‌کند. فریاد می‌کشد، فریادش در توفان گم می‌شود.
یک سالی است ساکن این دهکده ساحلی است. هر زمان که توفان درمی‌گیرد، دریا توفانی می‌شود، از خانه کوچک خود خارج می‌گردد، با شتاب خود را به ساحل می‌رساند، گاه بالای صخره می‌رود، فریاد می‌زند! دیگر همه او را می‌شناسند. مردی آرام و گوشه‌گیر، بعضی‌ها می‌گویند با دریا سخن می‌گوید. بعضی می‌گویند آواز می‌خواند و گریه می‌کند. هیچ‌کس مفهوم کلمات او را نمی‌داند. بعد از فرونشستن توفان، آرام و بی‌شتاب برمی‌گردد. در بار کوچک ساحلی کنار پنجره می‌نشیند، یک بطر شراب سفارش می‌دهد و بر ساحل خیره می‌شود.
با هیچ‌کس سخن نمی‌گوید، بر هیچ طرف نمی‌نگرد، همه او را ایرانی تنها و غمگین می‌خوانند.
مرد میان‌سالی است با چهره تکیده، چشمانی سیاه، با دو شیار کوتاه بر گونه که به کناره لب ختم می‌شود. یک چاه زنخدان کوچک بر چانه، قدی کشیده. او و من را امواج دریا به این ساحل آورده‌اند. تنها بازماندگان یک قایق بزرگ با چهل و شش سرنشین. قایقی که روزها در دریا سرگردان بود و سرانجام به صخره‌ها خورد و نابود شد. اجساد تعدادی از غرق‌شدگان را به این دهکده ساحلی آوردند و در گوشه‌ای از گورستان بالای تپه دفن کردند. جنازه زن و فرزند او پیدا نشد، او هر از چند گاهی به آن گوشه می‌رود، بر بالای قبرها می‌نشیند، با سنگ کوچکی بر آنها می‌کوبد، ساعت‌ها می‌نشیند و با آنها سخن می‌گوید.
با من سخن نمی‌گوید. هر کدام خانه دو اتاقه کوچکی داریم، روبروی هم. گاهی در را که باز می‌کنم او را می‌بینم. به آرامی دستی بلند می‌کند. زمان کوتاهی است فاصله بالا بردن دست تا پایین آوردن آن. اما در همین زمان کوتاه و آن دست محبتی است که می‌توانم آنرا حس کنم. من نیز دستی بلند می‌کنم و می‌گویم "چطوری همسایه؟"مکثی می‌کند، سری تکان می‌دهد و به آرامی می‌گوید "‌ای خوبم."
آن‌شب نیز یکی از شب‌های توفانی بود. باد موج‌ها را بر صخره‌ها می‌کوبید. درختان دهکده در رقصی عجیب درآمده بودند، موسیقی غریبی در فضا طنین داشت. شاخه‌های درختان با خشونتی زیاد شلاق بر تن هم می‌نواختند. صداهایی که تنها طبیعت می‌تواند خالق آن باشد.
دیدم که باز با عجله از خانه خارج می‌شود. به طرف ساحل می‌رفت. من نیز دلم گرفته بود. می‌خواستم به آن بار ساحلی بروم. باری که صاحبش پیرمردی بود که همراه همسرش آنجا را می‌چرخاندند. از آن ایتالیایی‌هایی که گویی فقط برای آشپزی و گرداندن بار و کافه به دنیا آمده‌اند. بخش اصلی و جدایی‌ناپذیر بار بودند. مثل پیشخوان بار، مثل صندلی‌های قدیمی چوبی! همه جا حس‌شان می‌کردی.
مرد دستمال سفیدی برشانه می‌انداخت و موهای بلندش را از پشت می‌بست، با دمپایی‌های چرمی‌اش در بار می‌چرخید و با همه خوش و بش می‌کرد. خانه کوچکشان پشت بار قرار داشت. با پنجره‌هایی به رنگ مغز پسته‌ای که همیشه چند گلدان پشت آنها قرار داشتند، با پرده‌های تور دست‌بافت سفید که پشت شیشه‌ها آویزان بودند، با یک گربه خاکستری بزرگ که اکثراً پشت پنجره می‌نشست. جای عجیبی بود، حس خاصی داشت، آمیزه‌ای از آرامش و زندگی، می‌توانستی ساعت‌ها در آنجا بنشینی بی‌آنکه خسته شوی.
آن‌شب دلم می‌خواست همراه او به این بار ساحلی بروم. می‌دانستم بعد از خوابیدن توفان به آنجا می‌آید و می‌نشیند. پشت سرش خارج شدم. به شتاب می‌رفت. با حالت غریبی دست‌های خود را تکان می‌داد. اندکی بعد هیکل او را می‌دیدم که بر بالای صخره تاب می‌خورد و فریاد می‌کشد. وسوسه عجیبی داشتم. دلم می‌خواست بدانم چه می‌گوید. حس کنجکاویم مرا به پایین صخره‌ها کشید.
صدایش را می‌شنیدم، گاه دشنام می‌داد، گاه زاری می‌کرد. برایم عجیب بود. مرتب تکرار می‌کرد: "حاجی آقا ولش کن! بس کنید نزنیدش! دست از سرش بردارید بی‌شرف‌ها. توفان آرام بگیر! آرام بگیر! بگذار او راحت به خوابد!"
تمام تنم می‌لرزید، به کافه برگشتم. او هنوز آنجا ایستاده بود و فریاد می‌زد.
ساعتی بعد خسته و کوفته به بار آمد. تمام تنش خیس بود، آب از موهای بلندش می‌چکید. صاحب بار حوله‌ای بزرگ برایش آورد. به مهربانی گفت: "خودت را خشک کن! دست از سر توفان بردار!"
نگاه دور و مبهمی به او کرد، به طرف من چرخید، لبخند تلخی بر گوشه لب داشت. خودش را خشک کرد. کتش را در آورد، اندکی آرام گرفت. دیگر آن ترس و هیجان فرو نشسته بود. آرام به طرف میز انتهای بار رفت. اما وسط راه برگشت، نگاهی عمیق و طولانی به من انداخت. گویی اولین بار بود که مرا می‌دید. به طرف میز من آمد.
- "می توانم بنشینم؟"
تپش قلبم بالا رفت، با خوشحالی گفتم: "البته، البته!"
آهسته گوشه دیگر میز نشست و از پنجره به سیاهی بیرون خیره شد.
برایش شرابی سفارش دادم. گیلاس سرخ شراب را در دستان کشیده‌اش می‌چرخاند. همچنان خیره به دریا می‌نگریست. لحظاتی بعد به طرفم برگشت: "می‌دانی قیامت چیست؟ صحرای محشر؟"
بی آنکه منتظر جوابم باشد گفت: "نه قیامت خدا، نه آن صحرای محشر! قیامت زندان قزل حصار، زندان خدا در آن سرزمین نفرین‌شده، قیامت خمینی، قیامت جمهوری اسلامی!"
اندکی مکث کرد، لایه‌ای اشک چشمانش را پوشانده بود.
- "می‌توانی مجسم کنی دراز کشیدن در چهارچوبی به اندازه یک قبر را؟ برای روزها، هفته‌ها، و ماه‌ها با صدای شومی که بالای سرت مرتب قرآن می‌خواند؟ صدایی کشدار، صدایی مانند قاریان در گورستان؟ صدای ترس‌آور شلاق، همراه با لگدهای پی در پی! زن من از این قیامت بر گشته بود. دو ماه تمام شکنجه شد. در آن تابوت لعنتی با چشم‌بند سیاه بر چشم و شلاقی که هر از چند بر سر و رویش می‌زدند.
سه سالی بود که ازدواج کرده بودیم. یک پسر دو ساله داشتیم. فعال سیاسی بودیم، انقلاب همه را سیاسی کرده بود. وقتی او را گرفتند، من زندان بودم. شکنجه‌اش کردند، روز‌ها و روزها. تنها سه بار او را دیدم. هر بار آشفته‌تر از پیش، اما لب به سخن نگشود. با تن زخمی، با مهربانی در من نگاه می‌کرد و سر تکان می‌داد. چه سال‌های سختی بود! ما جزو معدود زندانیان رهاشده‌ای بودیم که از اعدام‌ها جان به در بردیم.
وقتی به خانه برگشت در هم ریخته بود. از همه چیز وحشت داشت. از اتاق دربسته، از تاریکی، از صدای قرآن، از حمام‌رفتن، اگر به آرامی و بی‌صدا وارد اتاق می‌شدی وحشت‌زده می‌شد، دست‌هایش را بالای سرش می‌گرفت، التماس می‌کرد: «حاجی آقا نزن نزن.»
ساعت‌ها می‌نشست، به نقطه‌ای نامعلوم خیره می‌شد، دندان‌هایش را به هم فشار می‌داد، وقتی پسرمان را بغل می‌گرفت به سختی فشارش می‌داد، می‌گفت: «نمی‌گذارم او را از من بگیرید.»
بیشتر شب‌ها ناله می‌کرد: «حاج آقا بس کنید، دیگر تحمل ندارم.»
دستی به آرامی بر سرش می‌کشیدم. تکانش می‌دادم تا از وحشت خواب بیرون بیاید.
دیگر ماندن در ایران برایمان ممکن نبود. حضور حاجی را همه جا حس می‌کرد. از این کلمه وحشت داشت.
تصمیم گرفتیم از ایران خارج شویم و نهایت گذرمان به آن قایق لعنتی افتاد. تو دیدی در آن قایق چطور در گوشه‌ای کز کرده بود و پسرمان را میان بازوانش می‌فشرد. وحشت داشت. می‌گفت: «این حاجی لعنتی این جا هم ولم نمی‌کند.»
او را همه جای قایق می‌دید. می‌ترسید، می‌گفت: «این قایق شبیه همان سالن قیامت است.»
دست من را می‌فشرد، می‌گفت: «نجاتم بده از این تابوت، از این زندان!»
آخ که چه سرنوشتی. آخر هم قایق تابوتش شد، تابوت او و پسرم!
وقتی توفان در گرفت او وحشت کرده بود، می‌گفت: «صدای قرآن می‌آید، باز آن قاری لعنتی دارد می‌خواند، صدای شلاق حاجی را می‌شنوی؟»
وقتی به صخره‌ها خوردیم او فقط فریاد می‌زد: «حاجی ولم کن، دست از سرم بر دار! ولم کنید، ولم کنید!»
من دیگر چیزی به یاد ندارم! اما هر بار که توفان درمی‌گیرد، من آن صدای وحشت‌زده را می‌شنوم. صدای او را که از درون من فریاد می‌کشد! او را می‌بینم که پسرم را محکم گرفته و به خود فشار می‌دهد، به چپ و راست خم می‌شود و فریاد می‌زند. تا زمانی که توفان می‌غرد، او درون من بی‌تابی می‌کند. با فرونشستن توفان آرام می‌شود. پسرمان را بغل می‌کند و در این گوشه قلبم آرام به خواب می‌رود. او تمام روزها و شب‌ها این جا خوابیده است. تنها توفان خوابش را آشفته می‌کند!
نمی‌توانم جلوی توفان را بگیرم! می‌خواهم جایی بروم که توفان نباشد، جایی که او در آرامش کامل در قلبم آرام گیرد. جایی ساکت و آرام."
سکوت می‌کند. صورتش را به طرف دریا می‌کند که ریختن اشکش را نبینم.
گیلاس شراب را به آرامی در دستش می‌چرخاند، از پنجره به تاریکی شب خیره شده است: "تو نمی‌توانی قیامت قزل حصار را تجسم کنی! قیامت خدا بر روی زمین."
چند روز بعد از آن شهر رفت. رفت در جایی که صدای توفان را نشنود. صدای حاجی را نشنود. تا زن و پسرش در قلب و ذهن او آرام بخوابند. در قلب مردی که توفان آشفته‌اش می‌کرد! ابوالفضل محققی تصویر زندان قزل حصار وحاج داوود مبتکرفسی القلب صحرای قیامت ورئیس وقت زندان

میخواستی ترانه سُرای وطن شوی./رضا مقصدی

$
0
0

میخواستی ترانه سُرای وطن شوی./رضا مقصدی

رضا مقصدی
................
میخواستی ترانه سُرای وطن شوی.
...................................
چشم تو از کدام غزل ، آب خورده است ؟
ای شوکت ِ شریف ِغزا ل ِ قصیده ها !

آواز تازه ات
در سینه ی سپیده وُ آیینه های ما ست.
درباغ ِ داغدیده ، که پیغام ِعشق را –
با شور ِعا شقانه ات پیوند کرده است .
در شعر من ، که شاعر ِ شیدایی ِ توام .

می خواستی ، ترانه سُرای چمن شوی .
هم صحبت ِ صمیمی ِگیتا ر-
در کوچه سار ِغمزده ی این وطن شوی.

می خواستی .... ولی
فریاد ، در گلوی تو خونین وُ سرد گشت.
نام تو در زمانه ی بیداد -
همرنگ ِ درد گشت .

در روزگار ِآه
آیا کدام ماه؟
درجستجوی چشم تو می گرید .

دختری که سنگی از قلعه شد!

$
0
0

دختری که سنگی از قلعه شد!

دختری که سنگی از قلعه شد!
قلعه بزرگی بود با صدها اتاق و راهروهای پیچ در پیچ و میدان‌هایی که پیوسته تعدادی در آنها رژه می‌رفتند؛ هورا می‌کشیدند و صبح را به شب پیوند می‌زدند.
تالار‌های بزرگی که در آنها مدام سخن می‌گفتند، فریاد می‌زدند و باز هورا می‌کشیدند.
این قلعه تنها برای همین ساخته شده بود. در دشتی بزرگ و تاریخی که جنگ‌های زیادی را به خاطر می‌آورد. عمر قلعه به هزار سال و شاید بیشتر می‌رسید.
کسی چگونگی بنا شدن و تاریخ دقیق آن را نمی‌دانست. قلاع تاریخی همیشه این‌چنین‌اند. پیچیده در ‌هاله‌ای از افسانه و واقعیت.
دختر بیشتر از بیست و دو سال نداشت که وارد این قلعه شد. پوستی لطیف و کشیده با دو چشم سیاه و زیبا که چینی کوچک و شوخ بر پلک زیرین، زیبایی آن را دو چندان می‌کرد. صورتی گرد و مهتابی مانند یک تصویر منیاتوری.
وقتی که دروازه قلعه گشوده شد و قدم به درون آن نهاد، گویی وارد بهشتی گردیده بود. بسیاری از دختران و پسران قلعه را می‌شناخت. چه روزهای پرشوری را در خارج از قلعه با آنها تجربه کرده بود. او یکی از هزاران دختر جوانی بود که انقلاب، او را به میانه میدان کشیده و نهایت به درون این قلعه پرتابش کرده بود. در این قلعه همه جوان بودند و دارای فکری مشترک. رانده شده از سرزمین خود و سکنی گزیده در این گوشه از جهان.
قلعه بیشتر به یک اردوگاه نظامی شبیه بود! تا محلی برای زندگی.
از همان بدو ورود، لباس‌های نظامی یک فورمی را دریافت می‌کردند و در گروه‌ها و یگان‌هایی با نام‌های گوناگون که بیشتر نام شهیدان‌شان بود سازمان‌دهی می‌شدند.
روزهای اول برای دخترک همه چیز تازه و لذت‌بخش بود! گروه هم‌سالان، حضور دختران و پسران جوان، غذا خوردن، رژه رفتن، سرود دسته‌جمعی خواندن و حس نزدیکی به رهبرانی که با هاله‌ای از تقدس، افسانه و غرور از کنارش عبور می‌کردند، او عاشقانه به تمامی آنها می‌نگريست. هنوز گرم مبارزه بود. نشئه تظاهرات خیابانی! جنگ و گریز! رفتن در قالب قهرمانان آزادی‌بخش و هم‌سان‌پنداری خود با آنان. در خیال، خود را جای آنها می‌نهاد، در میانه میدان فریاد می‌کشید، شلیک می‌کرد، شعار می‌داد و نهایت بدن سوراخ سوراخ شده خود را بر کف میدان می‌دید! خلقی انبوه را که بر گرد پیکر بر زمین افتاده او ایستاده و از قهرمانی‌اش سخن می‌گویند! از دختر زیبایی که هراسی از مرگ نداشت.
حال او در لباس نظامی مصداق کامل یک رزمنده بود! یک رزمنده دختر.
اوایل از همه چیز لذت می‌برد. تمام قدرت جهان را در آن جماعتی می‌دید که طلوع پیروزی را در آینده نزدیک بشارت می‌دادند. هنوز قید و بند‌های قلعه را درک نمی‌کرد. زندانی شدن در قلعه‌ای که در‌های آن به زودی گشوده نمی‌شد و نمی‌دانست که سرنوشتی مختوم در انتظار اوست! گرفتار در هزارتویی تاریخی با قید و بند‌های فرقه‌ای.
قلبش از دیدن پسران جوان ماغ می‌کشید! خون در رگ‌هایش به تلاطم درمی‌آمد؛ گرمای لذت‌بخشی در گونه‌ها و تمامی بدنش منتشر می‌شد. در اوج جوانی بود!
اوایل ورودش به قلعه، وقتی که بهار از راه می‌رسید و بوی جوانه‌های به گل نشسته درختان قلعه در فضا می‌پیچید، تمامی مغز استخوان‌های بدنش پر از هوا می‌شد! دلش می‌خواست پرواز کند. از روی سر تمام ساکنان قلعه عبور نماید و در آن کوچه که خانه‌شان در آنجا بود فرود بیاید. دلش می‌خواست یک بار دیگر پسر همسایه هم‌بازی‌اش را ببیند. حال او کجاست؟ چکار می‌کند؟ چقدر بزرگ شده؟ آیا هنوز پشت در نیم‌باز کوچه ایستاده تا آمدن و رفتن او را دزدانه نگاه کند؟ چقدر دلش برای او، برای نگاه عاشقانه‌اش تنگ شده بود. اما پروازی در کار نبود.
"گروهان به صف! پیش فنگ! پا فنگ!"صدای کوبیدن قدم‌ها، "مرگ بر... زنده باد..."
هنوز امید این را داشت که به زودی برخواهند گشت، این زندگی سربازخانه‌ای تمام خواهد شد. امیدی که مانع از طرح بسیاری از مسائل می‌گردید. شهید شدن‌ها! اعدام‌ها! هر کدام فضایی را ایجاد می‌کرد که هیچ‌کس توان طرح مسئله شخصی خود را نداشت. داشتن مسئله شخصی ضعف شمرده می‌شد و نگاه سنگین آن همه آدم را به دنبال داشت. آدم‌هایی که در خلوت خود هزار سؤال داشتند، اما وقتی در جمع، در گروه قرار می‌گرفتند، سیمای‌شان دگرگون می‌شد و خود به سرزنش کنندگان مبدل می‌شدند. شخصیت فردی‌اش زیر هجوم گروه، زیر هجوم تبلیغات، خرد می‌شد و به نهان‌خانه می‌رفت. کیش شخصیت و شخصیت‌پرستی در حال برآمدن بود.
عادت آرام آرام در جان ساکنان قلعه می‌نشست! روزمرگی، شعار‌های تند و تیز، چابکی در کارهای نظامی، تن سپردن به دستور مافوق، سلسله مراتب و تحسین پیشوا! قلعه‌نشینان را از فردیت جدا می‌ساخت.
اگر در اوایل هدف‌های انقلابی اصلی‌ترین عامل این تجمع بود، حال نفرت، کینه و انتقام نیز بر آن افزوده شده بود. حسی غریب که داشت قلب‌های آنها را صلب می‌کرد. خانواده، دوستان، به خاطره تبدیل می‌شدند. عشق، این آتش هستی‌بخش به امری مذموم بدل می‌گردید. خواسته‌های فردی، زیباپرستی، لعنت می‌شد؛ خشونت، جای ملاطفت را می‌گرفت، خوار شمردن زندگی نمادی انقلابی می‌یافت، مهر و نرم‌دلی مورد تمسخر. هدف داشت وسیله را توجیه می‌کرد. تمامی ساکنان قلعه به نوعی زندگی‌شان باهم تنیده بود. حتی فراغت فردی و پرداختن به درون.
افسانه شخصی دیگر مفهومی نداشت. تمامی افسانه‌ها دور گروه و نهایت به محوریت رهبر ختم می‌گردید. او با خود در جدال بود. گذشته خود را به خاطر می‌آورد. خانواده‌ای گرم با آزادی‌های بی‌شماری که داشت. انقلاب هر کدام از برادران و خواهرانش را به گروهی برده بود! و او نصیب این قلعه سنگی. جوان بود، جسم‌اش شلتاق می‌کرد، تن تمنا می‌نمود! اما جایی برای این تمنا وجود نداشت. می‌ترسید از عاشق شدن در این قلعه وحشتناک که حتی همسران را از هم جدا می‌کردند. علنی کردن عشق عقوبتی سنگین داشت. او می‌ديد که چگونه زنان هم‌اتاق‌اش، شب‌ها در بستر تنهایی خود غلت می‌زنند. به ملافه‌ها چنگ می‌اندازند و نگاه‌های مشتاق و حریص خود را چگونه مهار می‌کنند.
هیچ‌کس به هم اعتمادی نداشت؛ خبرچینی و گزارش نویسی پاداش خود را می‌گرفت. قلعه‌ای بود که صدای هیچ کودکی در آن نمی‌پیچید! شب‌هنگام هیچ زوج زن و مردی در کنار هم نمی‌غنودند! و در گوش هم نجوای عاشقانه زمزمه نمی‌کردند. او غم سنگین مادرانی را که در این قلعه بودند و به ناگزیر کودکان خود را به دست خانواده‌های خارج از قلعه سپرده بودند، با تمام وجودش حس می‌کرد، مردان نیز، کمتر از زنان غم نداشتند. تلخ بود دیدن همسرانی که مانند غریبه در کنار هم رژه می‌رفتند، غذا می‌خوردند، شب‌هنگام با دنیایی از تمنا در بستر تنهایی خود دراز می‌کشیدند و غلت می‌زدند. زنان و مردان جوانی که رویا نیز از خوابشان گریخته بود. قلعه داشت آرام آرام آنها را از سیمای انسانی خود جدا می‌کرد.
دلش می‌خواست فریاد بزند، از آن محیط خشن بگریزد! اما امکان‌پذيرنبود.
به پوست خشک شده صورت خود دست می‌کشید! پوستی که زمانی نرم و شاداب بود. دلش یک کرم، یک روژ لب، یک مداد ابرو، یک لباس زیر نرم تمنا می‌کرد. پسری که دستش را بگیرد، بگرداند، برقصد و با او نزدیکی کند! به آشپزخانه‌شان سرک بکشد، به غذای سر گاز ناخنک بزند، یک غذای خانگی بخورد! یک چای در کنار مادر بنوشد، همانجا دراز بکشد، به موسیقی مورد علاقه‌اش گوش کند. از خانه بیرون بزند، به مهمانی برود، در خیابان‌ها گردش کند، سر به مغازه‌ها بزند، به کلاس درسش در دانشگاه برگردد، عروسی کند، با لباس سفید عروسی برقصد. رویایی دور! رویایی ناممکن!
شب‌ها هر کدام‌شان با هزار آرزو می‌خوابید‌ند؛ با دردی سنگین چون کوه.
گاه خروج بی‌سر و صدای بعضی‌ها را می‌دید و سایه‌های مبهمی که در پشت خوابگاه در هم می‌پیچیدند.
صبح با بیدار‌باش برمی‌خاستند. هر کدام پوست نامریی شیری را که در کنار بستر خود داشتند بر تن می‌کردند؛ درون آن پوست باد می‌شدند، نعره می‌زدند. رژه بی‌پایان شروع می‌شد بی هیچ تحولی!
خشک شده بودند؛ چونان پوستی بر طبلی. ذهنش کار نمی‌کرد انگیزه‌ای هم نداشت. محیطی پر تعصب! خشن و بی‌رحم! پیچیده درشعار و هیاهو برای هیچ.
وقتی وارد این قلعه می‌شد، بیست و دو سال داشت، و حال گرفتار در جنون زنانگی از دست رفته. قادر به مهار خود نبود. وقتی نفس‌های مردانه‌ای را در پشت سر خود حس می‌کرد، بدنش کشیده می‌شد و لرزشی آرام در وجودش می‌دوید. یک بار در حال تمرینات نظامی به زمین افتاد. قادر به برخاستن نبود. مسؤل‌اش دست او را گرفت، کمک کرد که برخیزد و چند قدمی او را با خود برد. حسی غریب! گرما و لرزشی که تا آن وقت تجربه نکرده بود سرتاسر وجودش را گرفت و این نخستین باری بود که حسی از زنانگی و رسیدن به نوعی از لذت را در آن فاصله کوتاه تجربه کرد. تجربه شیرینی که هیچ‌گاه فراموش ننمود. آرزو می‌کرد: "ای‌کاش روال طبیعی یک زندگی را طی می‌کردم."
ناخواسته، غرق در موج‌های حاصل از سیل انقلاب به قلعه پرت شده بود. مجموعه‌ای از حوادث، ماجرا‌جویی، شور، میل به قدرت و جان‌بخشیدن به رویاهای انقلابی. قرارگرفتن در حلقه دوستانی که می‌خواستند طرح جهانی نو در‌اندازند. انقلاب این قلاب نشسته به تن! قدم به قدم او را به داخل این مهلکه کشاند و امکان گریز را از او سلب کرد. انقلاب او را بلعید. از خانه و کاشانه بیرون کرد؛ حتی از مردمانی که به خاطرشان می‌جنگید.
نفرت از حکومت داشت جای خود را به نفرت از آدم‌ها می‌داد؛ نفرت از کسانی که مثل او فکر نمی‌کردند؛ درکش نمی‌کردند. داشت به محکی برای میزان خوب و بد تبدیل می‌شد. دیوار‌های قلعه هر روز بالاتر می‌رفت. دیواری که او را از همه چیز! حتی از خود دور می‌کرد.
قلعه‌ای که داشت با مردمان داخل آن فراموش می‌شد. قلعه بی‌روزن که حتی مانند قلعه‌های داستان‌ها هم نبود! دریغ از پنجره‌ای که شاهزاده‌ خانمی شب هنگام گیسوی خود آویزان کند و یار را بالا کشد و قفل قلعه بشکند. دروازه‌ها سنگین‌تر می‌شدند؛ نگهبانان افزون‌تر و زندان برای خاطیان وسیع‌تر. روزها به هفته‌ها، و هفته‌ها به ماه‌ها، به سال‌ها گره می‌خوردند، رویا‌های جوانی هر روز در غبار زمان محو‌تر و محو‌تر می‌گردیدند. همان‌گونه که چشمان ساکنان نیز غبار محو پیری می‌گرفت. مرگ داشت سراغ پیر شدگان می‌آمد! گوشه‌ای از قلعه به گورستانی برای مردگان اختصاص داده شده بود. مرگ نوعی رهایی بود. این عجیب‌ترین قلعه روی زمین بود که هزاران مرد و زن در آن می‌زیستند بی آنکه عشقی در میانشان باشد و اگر هم بود چنان رمز‌آلود که کسی قادر به درک آن نبود. قلعه‌ای یائسه که مردان و زنان آن نازا بودند و بی‌بر.
نفرتی مشترک آنها را دور هم نگاه داشته بود؛ جمعی که غیر خود هیچ‌کس را نداشتند! هر کدامشان پادشاهانی بودند نشسته در پوست گردویی. وقتی درب‌های قلعه باز شد و آنها قدم در آن نهادند، همه جوان بودند و شاداب و حال سال‌ها از آن روز می‌گذشت، همه پیر گشته بودند بی‌آنکه خود بدانند. آنها تمامی شب و روزشان با هم گذشته بود. به هم عادت کرده بودند؛ پیر شدن تدریجی را هم نمی‌دیدند.
در حبابی زندگی می‌کردند که دنیای آنها را از بیرون جدا می‌کرد. حال سی‌و‌اندی سال از آمدنشان به این قلعه می‌گذشت. حتی نمی‌توانستند نسل جدید را در خیال خود مجسم کنند. همه را با همان سیما‌هایی تجسم می‌کردند که سال‌ها قبل ترکشان کرده بودند. زمان، درون آنها، درون قلعه متوقف گردیده بود. آنها بیگانه با غیر بودند. پیچیده در باور‌های خود. هیچ خون جدیدی به این رگ‌هایی که دیواره‌های آنها در حال خشک شدن بود تزریق نمی‌شد. هوای تازه‌ای به درون نمی‌آمد! جوانه‌ای شکوفه نمی‌زد! چرا که اودیسه در قلعه فراموشی گرفتار شده بود، درختش خشک و سرزمین‌اش ویران. آنها حتی نزدیک‌ترین حوادث پیرامون خود را هم نمی‌دیدند. سرزمینی که قلعه در آن بود در آتش جنگ می‌سوخت. داشت در توفان شن مدفون می‌گردید! توفان شنی که هر لحظه بالا می‌آمد! قلعه و سرزمینی که در آن قرار گرفته بودند را در کام خود می‌کشید.
دخترک داشت پیر می‌شد. آن چشمان شاداب جای خود را به نگاهی خسته و مات داده بود. طراوت آن پوست لطیف به چرمی خشک شده می‌مانست. موها به سفیدی رو کرده، دندان‌ها از ردیف مرواریدگون خود خارج شده بودند. دیگر سیمای پسر همسایه که روزی عاشق او بود در خاطرش به سختی جان می‌گرفت همراه با آهی ممتد و دردناک. هیچ میلی به کودکان نداشت. تصور دوستانش که ترکشان کرده بود و حال حتما همسر و بچه داشتند، قلبش را به درد می‌آورد. خانواده فراموش شده بود. سال‌ها برای فراموش کردنشان با خود جنگیده بود. بی‌خبر از پدر و مادر، دور مانده از اصل خویش که روزگار وصلی در پی نداشت. شادی، سال‌ها بود که از قلب او پر کشیده بود. حال پس از گذشت این همه سال، وقتی به روزهای از دست رفته می‌نگریست، غمی سنگین در خود حس می‌کرد.
چه رژه‌های بی‌پایان که رفته بود؛ چه هورا‌های بی‌ثمر؛ چه میزان برای موقعیت‌های کوچک جنگیده بود؛ موقعیت‌هایی که هیچ معنی و رگ و ریشه‌ای نداشت؛ سرگروه شدن. مسؤلیت گرفتن. مسؤلیتی که اساسی بر آن نبود. حسادت‌ها، چنگ بر روی همدیگر کشیدن‌ها، یارگیری‌های گروهی برای کوبیدن دیگری! دلخوشی‌های سطحی و فاقد محتوا. آه که چقدر رنج برده بود. زندگی‌اش و جوانی‌اش درست مانند آب شیری بود که سبک‌سرانه بازش کرده بود، بی‌آنکه متوجه میزان رفتنش باشد! زندگی‌اش به هدر رفته بود و نهایت آنچه امروز در دست داشت، کلماتی بی‌محتوا. شعار‌های کهنه و بی‌خریدار، و جسمی پیرگشته و روحی که دیگر در اختیار او نبود؛(هیچ‌گاه در اختیارش نبود!)
این قلعه اولین چیزی که از او گرفت روحش بود. سرانجام توفان شن تمامی دیوار‌ها و دروازه‌های قلعه و آن سرزمین را ویران کرد. جماعتی انبوه درست مانند اصحاب کهف از آن بیرون آمدند. همه شبیه هم بودند! با نگاه‌هایی مات! پیرگشته! درهم ریخته! حتی هیکل‌ها و صورت‌هايشان نیز شبیه هم گردیده بود. تنها لباس‌ها جنسیت‌شان را معین می‌کرد. همه چیز تغییر کرده بود. هیچ چهره آشنایی دیده نمی‌شد. جایی برای بازگشت نبود. هنوز دقیانوس بر تخت بود و شحنه در کار. به کجا باید رفت؟ دخترک دلش می‌خواست دوباره به همان قلعه، به همان سالن با تخت‌های سربازخانه‌ای برگردد. تمام جوانی‌اش را به آن قلعه داده بود، پیری‌اش را به کجا می‌داد؟ جای دیگری غیر از آن قلعه نمی‌شناخت. او جزیی از قلعه شده بود، همچنان سخت و سنگی، بیگانه با همه، حتی با رویا‌هایش. در جستجوی قلعه‌ای دیگر بود! در هر کجای جهان که باشد. قلعه تنها جایی بود که او را از هجوم واقعیت‌ها محافظت می‌کرد. جایی که او می‌توانست خود را آن‌گونه که می‌خواست تعریف کند و هویت بخشد. به عنوان یک شهید بمیرد و نامش جاودان شود. نامی که خود فراموش‌اش کرده بود. او جزیی از ملات یک قلعه تاریخی بود!

آزادی ! نخستن چرخه حیات با بریدن از ناف مادرآغاز می شود

$
0
0

آزادی ! نخستن چرخه حیات با بریدن از ناف مادرآغاز می شود

آزادی !
نخستن چرخه حیات
با بریدن از ناف مادرآغاز می شود.
با اولین ضربه
که قابله بر پس گردن کودک میکوبد
تا نفس بالا بیاورد.
به حرکت در آید!
آزادی با نفس
با جان عجین می گردد.
با نخستین فریاد
با نخستین گریه زاده می شود.
با نخستین نشئه هراس از ایستادن بی تکیه گاه
رقتن به تنهائی بردل می نشیند.
آزادی رفتن!
آزادی تجربه کردن!
پرنده محبوس در گلوگاه کودک
با نخستین هجای کوتاه کلمه بال می گشاید.
لذت شکستن سکوت!
لذت منعکس کردن نیاز درکلمه.
کلماتی که دریچه های هستی را بر روی کودک می گشاید.
باباز شدن هر دریچه
با شکستن هرسد
با تلاش برای آزادی
کودک می بالد!
جهان به زیبائی در اندرونه کوچک کودکان متولد می شود.
کودک آغاز به شگفتن می کند.
درخت شاداب زندگی جوانه می زند!
چرخه حیات
این چنین بربستر آزادی
با شکوه جاری می گردد. ابوالفضل محققی

مصاحبه با یک لباس‌شخصی

$
0
0
پسر، گرون شده که گرون شده. اینا که میگن گرون شدن بنزین روی بقیه اجناس اثر می‌ذاره، غلط کردن رفتن تظاهرات کشته شدن. فکر نکردند خانواده‌شون باید پول گلوله را سه برابر بدند؟ این اولین خسارتش بود. اولین تأثیرشو روی گرونی حق تیر گذاشت. قضیه ماست ماسته.

مردی که با نردبان طنابی‌اش گم شد!

$
0
0

مردی که با نردبان طنابی‌اش گم شد!

مردی که با نردبان طنابی‌اش گم شد!

اصلش از شهر ما نبود. از شهر دیگر آمده بود. کارمند یکی از ادارت دولتی.
قد نسبتا بلندی داشت با چشمان روشن و تبسمی مبهم بر گوشه لب. اکثر روزها او را می‌دیدند که از کار برمی‌گشت، با کیفی زیر بغل و چند پاکت ارزاق و گاه چند کتاب.
زنش را موقع زایمان پسر دومش از دست داده بود.
از همان موقع با وسواس و دقت عجیبی بچه‌ها را بزرگ می‌کرد. همیشه لباس پاکیزه می‌پوشاند. صدای خنده و بازی آنها از داخل خانه شنیده می‌شد. صدای دویدن و قهقهه زدن او نیز. بیشتر عصر‌ها دست بچه‌ها را می‌گرفت، به طرف پارک شهر راه می‌افتاد. در تمام مسیر برایشان قصه می‌گفت. بستنی می‌خرید و خوش و خرم به خانه برمی‌گشتند.
زمستان‌ها همراه بچه‌ها به کوچه می‌آمد، با بچه‌های محل برف‌بازی می‌کرد. آدمک برفی می‌ساخت و چیزی برایشان کم نمی‌گذاشت.
وقتی مدرسه را آغاز کردند صبح آنها را به مدرسه می‌رساند و خود به اداره می‌رفت. ظهر آنها را به خانه می‌آورد، نهارشان را می‌داد و باز به اداره برمی‌گشت. بچه‌ها دیگر یاد گرفته بودند که در نبودش کار‌های خود را انجام بدهند. منظم و منضبط بودند. کمتر در کوچه ظاهر می‌شدند. خانه او تنها خانه‌ای بود که از آن صدای موسیقی به گوش می‌رسید. کمتر با همسایه‌گان در حشر و نشر بود. بچه‌ها جزو بهترین محصلین شهر. بچه‌ها بزرگ می‌شدند و او شکسته‌تر.
هیچ‌وقت زن دوم نگرفت! می‌گفت: "می‌ترسم پسرانم اذیت شوند، دلم نمی‌خواهد زیر دست نامادری بزرگ شوند."
بچه‌ها در دانشگاه قبول شدند و از پیش پدر رفتند. می‌شد غم و شادی را توامان در چهره او دید. شادی پدری که بچه‌هایش را به بار نشانده بود و غم پدری که حال تنها مانده بود.
آخر هر هفته ساکی از غذا، میوه و شیرینی برمی‌داشت و به تهران می‌رفت. فرقی نمی‌کرد زمستان بود یا پاییز. حتی در تابستان‌ها که بچه‌هایش کار می‌کردند نیز می‌رفت. می‌گفت: "تمام هفته را به عشق این دو روز آخر هفته سر می‌کنم، قلبم در تهران است."
وقتی حکومت اسلامی برقرار شد، پسر بزرگش دانشگاه را تمام کرده بود و پسر کوچکش سال آخر بود.
زمانی که بچه‌هایش دستگیر شدند او نیز در خانه آنها بود. او را هم دستگیر کردند. چند ماهی در زندان بود. وقتی آزاد می‌شد، هر دو پسرش را اعدام کرده بودند.
زمانی که به شهر برگشت پیرمردی بود که به سختی راه می‌رفت. با هیچ‌کس سخن نگفت! در خانه را بست و در تنهایی گریست.
بعد از چند روز بنایی آورد و شروع به بالا بردن دیوارهای خانه کرد. آنقدر بالا برد که مانند دژی شده بود، شاید مانند یک زندان. در خانه را نیز با آجر بست، تنها یک دریچه کوچک گذاشت. دریچه‌ای که به سختی می‌شد از آن رد شد.
روزها از خانه بیرون نمی‌آمد. شب‌ها آرام دریچه را باز می‌کرد، به آرامی خارج می‌شد، ساعت‌ها در خیابان‌ها می‌گشت. بیشتر وقت‌ها در مقابل مدرسه بچه‌هایش می‌ایستاد و به آنجا زل می‌زد و باز آرام به خانه‌اش برمی‌گشت.
پس از مدتی با بقال محل صحبت کرد و از او خواست که هر هفته مواد لازم را برای او بیاورد و پس از آن دیگر از خانه خارج نشد. تنها زمانی که ارزاقش را می‌آوردند، دریچه را باز می‌کرد، پاکت را می‌گرفت و دوباره به خلوت خود برمی‌گشت.
یک روز بقچه بزرگی را به سختی از دریچه بیرون کشید. به هیچ‌کس اجازه نداد کمکش کنند. بقچه را بیرون آورد. دوباره به داخل خانه برگشت. دریچه را از پشت با تخته میخکوب کرد. اندکی بعد او را دیدند که از پشت بام با یک نردبان طنابی پایین آمد. نردبان طنابی را به دور بقچه‌اش پیچید و آنرا بر پشت خود نهاد و به راه افتاد. همانطور که آرام آمده بود، آرام رفت. دیگر هیچ‌وقت بازنگشت.
خانه با دیوارهای بلند و دری که با آجر بسته شده بود سال‌ها ماند. سال‌ها سایه داستان تلخ و اندوه‌بار خود را بر کوچه، بر خیابان، بر شهر و بر کشور افکند. داستان و سایه مردی که با دو پسر، یک بقچه و نردبان طنابی‌اش در سرزمین اسلامی گم شدند.
این بود به سال یک هزار و سیصد و شصت و دو شمسی در زمان حکومت اسلامی ایران در زمان خمینی! ابوالفضل محققی

شهری در رویا

$
0
0

شهری در رویا

شهری در رویا

دروازه‌های شهر را از دور می‌بیند. شهری آشنا. فکر می‌کند بیشتر از چند سالی نیست که از این شهر رفته است. تمام خیابان‌ها، کوچه‌ها و پس‌کوچه‌ها را در ذهنش مجسم می‌سازد.
"از دروازه که وارد شوم به راست خواهم پیچید و خیابان باریکی را خواهم دید که به میدان‌گاهی کوچک منتهی می‌شود. با آن دکان‌های کوچک و درهای چوبی آبی رنگ. آیا هنوز آن چشمه از وسط میدان می‌جوشد؟ از دهان آن سه فرشته سفید سیمانی آب فوران می‌کند؟"
حال چهره تک تک دکاندار‌ها را در نظر مجسم می‌سازد با آن جلوخوان‌ها و متاع‌های رنگارنگ‌شان. صدای مبهم بچه ها را از مدرسه کنار میدان می‌شنود، صدایی گنگ و مبهم! که در فضا می‌چرخد، حسی از شیطنت و کودکی را در او برمی‌انگیزد. حسی مبهم از روزگاری دور! روزگاری پیچیده در ‌هاله‌ای از نورهای محو با عطر و بوهای نشئه‌آور، با صداها و تصاویری که جلو می‌آیند و سپس محو می‌شوند.
قدم‌هایش را تندتر می‌کند! تپش قلبش نیز تندتر می‌گردد. از دروازه عبور می‌کند! آن طرف تنها خیابان درازی است که تا نهایت دید او کشیده شده است. با ساختمان‌های بلند و مردمانی که با عجله در حرکتند. هیچ چهره آشنایی نمی‌بیند. سراسیمه می‌شود. اینجا کجاست؟ از رهگذری می‌پرسد: "آیا اینجا این دست راست خیابانی نبود که به میدان کوچکی ختم می‌شد؟"
رهگذر سری تکان می‌دهد. چهره‌ای سرد! کلماتی بر زبان می‌آورد اما او نمی‌فهمد. زبانی ناآشنا!
اینجا شهر من بود! من این جا دنیا آمدم! آن مدرسه با آن درختان بلند تبریزی چه شد؟ دوستانم! آن کوچه بن‌بست؟ آن دختران جوان؟ آن ظهرهای روشن و پررنگ تابستان با سایه‌روشن‌های بلند روی دیوارهای سفید ، دیوارهای کاه‌گلی! چرا رنگ‌ها این قدر مات و غم‌انگیزند؟ هیچ‌کس نیست! چرا هیچ‌کس زبانم را نمی‌فهمد؟
در امتداد خیابان می‌رود. قطاری که نمی‌داند از کجا یک‌باره سبز شده از مقابلش می‌گذرد! با سرعت خود را به دیواره خانه‌ها می‌چسباند. خانه‌ای نیست. تنها دیوارهای سیمانی است بدون در، با پنجره‌هایی در ارتفاع بلند. از خانه‌های بدون در وحشت می‌کند. قطار دور می‌شود. خیابان محو می‌گردد!
در مقابلش پلی سیمانی قرار گرفته اما هر دو طرفش بسته است. آن زیر آبی زلال و روشن در جریان است. آب بقدری روشن است که او از بالا ماهیان رنگارنگ داخل آن را می‌بیند. حال شهر محو شده و سواد شهری دیگر از دور پیداست. شهری در انتهای رود.
- "شاید شهر من آنجاست؟"
از بالا به درون آب می‌پرد. آبی سبک و خنک که تا مغر استخوانش نفوذ می‌کند. تمام سنگ‌های کف رودخانه می‌درخشند. ماهی‌های رنگی خود را به پای او می‌سایند. حسی آرام، لذت‌بخش! در امتداد رود حرکت می‌کند. اطراف رودخانه هزاران پروانه در پروازند. صدای وز وز زنبور‌ها را می‌شنود و ریختن گلبرگ درختان به داخل رودخانه را حس می‌کند. با کتابی بر دست گویی در پرواز است.
درختان دیده نمی‌شوند اما فضا انباشته از گلبرگ است. عطری سکرآور. دسته دسته پسران جوان در امتداد رود کتاب بر دست در حال خواندن و قدم زدنند. قلبش ماغ می‌کشد.
- "آه این منم. این ناصر است. سرمد هم آنجاست. منصور کجاست؟ اصغر آن بالاتر قدم می‌زند! شناختم اینجا همان کنار رودخانه است، کنار آن پل خشتی قدیمی پل میر بهاست .
اندکی بیشتر به امتحانات آخر سال نمانده است. آن که کنار بستر رود دراز کشیده، حتما علی است که با خیال دختر همسایه خلوت کرده است."
بهار است. هم‌چنان در امتداد رود می‌رود. نمی‌خواهد بیرون بیاید. لباسی بر تن ندارد بدنش غرق در گلبرگ و شبنم‌های بهاری است.
این منظره خیال انگیزپیش رو"شیر مشه "است با آن دره مه گرفته کوه های بلند بر دو سو.
درخت های تبریزی سر به فلک کشیده ورود خروشانی که می گذرد. آهوانی که هنوز صدای کوبیدن سم هایشان را بر صخره ها می شنود .
کل های بزرگ با آن شاخ های افراشته که در تاریک روشن صبحگاهی چون رویائی دراین دره مه گرفته ظاهر می شوند سم می کوبند جفت طلب می کنند .
صاحبان تاریخی دره!
چه فصل هائی که از این دره سرود خوان همراه رفیقانش گذر کرده است .اما حال همه چیز در فضائی مه آلود گنگ ومبهم است.
فضائی غم زده ،سرد وبا درختانی خشک وگوزنی پیر که که با طبیعت خشک شده یکی گردیده است.
وحشت می کند .چه بر سراین دره وآهوان آن آمده است ؟دره دارد اورا به خود می کشد.می‌خواهد در آب ، در هوا حل شود!.
به دروازه شهری دیگر رسیده است.
- "آیا این شهر من است؟ آیا هنوز درب خانه همسایه‌ها همچنان باز است؟ حتما درخت زردآلوی خانه فاطمه خانم شکوفه داده! آیا هنوز زردآلو‌های آن نصیب بچه‌های محله است؟ هنوز عصر‌ها زنان همسایه در آن کوچه بن‌بست فرش پهن می‌کنند، سماور می‌آورند، سبزی پاک می‌کنند، بافتنی می‌بافند و صحبت می‌کنند؟ چقدر دلش برای گوش خواباندن به ان صحبت‌ها تنگ شده است..!
آیا دیوار کاه‌گلی شکم داده با آن حفره عمیق‌اش هنوز پابرجاست؟ آیا هنوز جوان‌های پشت لب سبز کرده نامه‌های عاشقانه خود را در این حفره می‌گذارند؟ علی چه می‌کند؟ آیا هم‌چنان خوابیده بر پشت بام همسایه منتظر آمدن دختر همسایه به حیاط است؟ آیا هنوز خاله جان با آن چشم‌های سیاه و زیبا آب دعا بر دست، با نقل‌های بیدمشک خود بر بالای سر بچه‌های کوچک می‌رود و عطر عاطفه‌اش کوچه را پر می‌سازد؟ این صدای دف قالی‌بافی از کجا می‌آید؟ آیا مادرم باز در تنهایی رویا‌های خود را در فرش می‌بافد؟
رویای عشقی ناکام که در باغی نطفه بست و هرگز بر زبان نیامد؟ نه! نه! در این هوا حتما آن چادر نازک را بر روی خود کشیده، زیر آن چهار دری مشرف به حیاط در خواب است!
جریان رود سریع‌تر می‌شود. قادر به در آمدن از رودخانه نیست!
از کنار شهری که فکر می‌کند شهر اوست عبور می‌کند. دورتر و دورتر می‌گردد. همه این‌ها یک رویاست. دیگر کوچه‌ای نیست. درب هیچ خانه‌ای گشوده نیست. عشق لطافت خود را از دست داده است. کودکان در کوچه بازی نمی‌کنند و زنی با آب دعایش برای سلامتی بچه‌ها به در خانه‌ها نمی‌رود. شب‌هنگام فقیران را در خانه‌اش جای نمی‌دهد. صدای دف مادر و شکارگاهش دیرگاهی است خاموش شده. قلب همیشه عاشق علی از حرکت ایستاده است. درخت زردآلوی فاطمه خانم خشک شده و زنی به این نام از خاطره‌ها رفته است. آن دوستانت که برای رویاهایشان می‌جنگیدند! در گورستانی بی نام و نشان در خاک خفته‌اند! بیهوده به دنبال‌شان می‌گردی. فریاد نزن! از کدام دوره سخن می‌گویی؟
از دهانه رود به داخل دریایی که انتهای آن دیده نمی‌شود پرتاب می‌گردد. دست و پا می‌زند. او شناگر خوبی نیست ابوالفضل محققی

رازهای پنهان مردان /بانوان گرامی

$
0
0

رازهای پنهان مردان /بانوان گرامی

رازهای پنهان مردان

بانوان گرامی

اگر به دنبال کسی می گردید که از هر بار دیدن شما شاد شود و شادی خود را با حرکات احمقانه ای ابراز نماید؛ یک سگ بخرید!

اگر دنبال کسی می گردید که هر غذایی را که جلویش می گذارید، آن را بدون گله و شکایت و مقایسه اش با دست پخت مادرش بخورد، یک سگ بخرید!

اگر به دنبال کسی می گردید که همه ی موانع و خطرات را از شما دور کند و حامی و حافظ تان در همه حال باشد؛ یک سگ بخرید!

اگر به دنبال کسی می گردید که به خوابیدن روی پاهای شما راضی باشد و شما بتوانید هر موقع که خُر.خُر می کند او را از تخت به پایین پرت کنید؛ یک سگ بخرید!

اگر به دنبال کسی می گردید که هیچگاه به کنترل تلویزیون دست نزند،علاقه ی به فوتبال نداشته باشد و پا به پای شما به تماشای فیلم های رومانتیک بنشیند. دَم نزند و ابراز احساس یا عقیده نکند؛ یک سگ بخرید!

اگر به دنبال کسی می گردید که هیچ گاه از شما انتقاد نکند. به زشتی یا زیبایی و چاقی و لاغری شما اهمیت ندهد. همواره با دقت به حرف های شما گوش دهد و عاقبت نفهمد شما چه گفتید و چه منظوری داشتید و بی چون و چرا شما را دوست داشته باشد؛ یک سگ بخرید!

و اما اگر به دنبال کسی می گردید که زمانی که صدایش می زنید به شما اهمیتی ندهد. به شما توّجه ای نکند. با بی قیدی از روی شما یا کنارتان رّد شود. در طول شب بارها و بارها در رختخواب جا به جا شود. و فقط برای خوردن و خوابیدن به نزدتان بیاید و با شما طوری رفتار کند که انگار محض خوشنودی او آفریده شده اید، در آن صورت یک گربه بخرید!

اما اگر در جستجوی کسی هستید که قلب و روح و جان و تن تان را به او ببخشاید و در ازایش عشقی بی قید و شرط دریافت کنید، آگاهی تان رانسبت به دنیای مردان بالا ببرید. دنیای پنهان آن ها شناسایی کنید و از بازدارنده های سرد جنسی اجتناب بورزید.

براستی ما زنان از مردان زندگی امان چه می دانیم؟

چرا ما زنان انجام وظیفه ی مردان نمان را دال بر دوست داشتن و توّجه نسبت به خودمان تلّقی می کنیم؟

چرا تصّور می کنیم اگر مردی طبق معمولِ هر روز به خانه بیاید و همان امورات تکراری و خسته کننده ی هر روز را، مثل روزهای دیگر، همچون یک گربه ی دست آموز یا سگی باوفا انجام دهد،( با پوزش از آقایان) پس قاعدتاً شما را دوست دارد و به شما وفادار است؟

چرا ما زنان، هم مردانگی و قدّرت مرد را می خواهیم و هم می خواهیم او را به طور تمام و کمال تحت کنترل خود داشته باشیم؟

چرا تصّور نمی کنیم این تلاش برای دستیابی به کنترل او، فقط او را به ضعف و ایجاد تضادهای رفتارهای جبران ناپذیر رهنمون می سازد؟ تضادهایی در حدِّ هراسی پنهان در درون آن ها و عاقبت گریز از شما!

چرا ما زن ها نمی توانیم دنیای پنهان مردان خود را بیابیم و نمی توانیم درک کنیم که رابطه ی جنسی نوعی ابرازعشق و علاقه به خودمان است؟

چرا ما نمی توانیم بپذیریم که یگانه یکّه تازِ میدانِ احساسات فقط ما "زنان" نیستیم. مردان نیز مانند ما زن ها می رنجند و آزرده خاطر می شوند. آن ها نیز به عنوان یک انسان نیازهایی دارند و از برآورده نشدن آن دچار احساس خلاء، سردرگمی، ناامیدی و ناچاری می شوند؟

چرا حقوق عاطفی مردان را به رسمیت نمی شماریم؟

چرا ما زن ها نمی توانیم بین کنترل کردن مرد زندگی امان، با احساس توّجه  نسبت به او فرق بگذاریم و آن را در عمل به اثبات رسانیم؟

چرا ما زن ها از رابطه جنسی با مردان خود طفره می رویم ( بخصوص در دوران یائسگی)1؟ و چرا تصّور می کنیم نیاز مرد برای برقراری رابطه ی جنسی با همسر خود بی حرمتی به مقام زن است و مردان، به مورد عشق واقع شدن از جانب زنا ن شان نیازی ندارند؟

چرا ما زن ها تصّور می کنیم اگر مَردمان ما را به مسافرت ببرد.بلیط یک تاًتر را تهیه کند. با ما به میهمانی بیاید، و خلاصه کاری کند که دنیا بر وفق مرادمان بگردد، پس قطعاً دوست مان دارد و او بی نیاز از همه چیز و همه کس است؟

چرا نمی توانیم بین انجام وظیفه تا عشق ورزیدن تمیز بگذاریم؟

چرا خودباوری هامان تا این حّد بزرگ، و در عین حال غیر واقعی ست که نمی دانیم مردان نیز هم چون ما زنان در هراسِ دائم از همسرشان در کنارشان به سر می برند و عاقبت روزی علیه آن ها شورش خواهند کرد؟

در این متن، تلاش شده تا به بازدارنده ی جنسی و رازهای سَر به مُهر، در به دست آوردن یک رابطه ی عاطفی با مردان اشاره شود. بازگشایی این رازها به زنان یاری خواهد رساند که؛ نخست: بیش از هر چیز ـ خود را دریابند و بعد دنیای پنهانی مرد زندگی اشان را کشف کنند. خاطر نشان می کنم این موّارد کلّیت دارند. اما استثناهایی هم یافت شده اند که در این مبحث به آن نپرداخته و اشاره نیز نخواهم کرد. در این میان اما بانوان گرامی در خواهند یافت که این موارد و بررسی آن هیچ منافاتی با روابط جنسی و عاشقانه ندارند. بل که صرفاً مواردی هستند که زن ها از آن برداشتی کاملاً اشتباه و به خطا داشته اند.

در طی ده سال ارتباط مستقیم با مراجعه کننده گانم، به این اصل پر تناقض رسیده ام؛ که جنبش فمنیستی و جهان سیاسی و اجتماعی ما،( در این جا الزاماً فرهنگ و سنت و عادات و رسوم ایرانی) زنان را از مردان خود غافل و در مواردی دور ساخته است.این مُعّضل شاید بازگردد به عدم شناختِ قدرتِ ما زن ها نسبت به خود و پیرامون زندگی خصوصی و شخصی امان!

تذکری پُر واضح:

اگر ما زنان می خواهیم برای مردان زندگی امان( همسر، دوست،معشوق) هیجان آمیز باشیم، از این لجبازی دست بکشیم که این موارد، در معنا و به مفهول"عروسک"بودن است.

در جهان امروزه، ما زنان می توانیم هم پا و هم ردیف، در پی استقلال های فردی و شخصی خودمان باشیم و در عین حال فعال و مستقل ـ به عشق ورزی نسبت به خود و شریک زندگی خویش مشغول باشیم.

این مهم، هیچ تناقضی با جهان فمنیستی ندارد.بل که بیانگر آن است که ما زنان، الفبای رابطه را آموخته ایم، و آموخته ایم جای آن که برای مردان مان نقش مادرـ خواهرـ و والد را بازی کنیم، خودمان باشیم.2

مردان، بسان آسمان اند. خورشید و ستاره و ماه و مهتاب نداشته باشند، در ظلمت خویش فرو می روند.

واما:

جهانِ پنهانیِ مردان، بر خلاف زنان، جهانی ست ساده . سادگی در این جا به معنای "حماقت" نیست. بل که بیانگرعدم پیچیده گی ست. دنیای مردان، دنیایی ست واقعی. خالی از فراز و فرودهای اجتناب ناپذیر.و اگر این جهانِ پنهانی از سوی ما زنان شناسایی شود، آنان می توانند حامیان بزرگی برای ما باشند.هر چه تلاش کنیم تا این دنیای پنهانی را کشف نماییم، به کشف درون خود نائل می شویم.

درظرف ده سال گذشته در حرفه ی شخصی خود و در امر روان درمانی، به هزاران مرد مشاوره داده ام و به جراًت می توانم به شما اطمینان بدهم که مردها از لحاظ ِاحساسی، بازتر و مشخص تر از زنان گفت و گو می کنند و از بیان نیازهای خود طفره نمی روند. آن ها به تمامی می خواهند با شور و عشق و حرارت و صبر و حمایتی که در قلب خود دارند،  دریچه ی قلب شان را به سوی کسی باز کنند.آن ها همواره در آرزوی ایند که آن دریچه، فقط قلب همسران شان باشد. گاهاً، اما بد اقبالند و در رابطه با آن که تصّور می کنند دوستشان دارند، نقش "قربانی" را در رابطه تجربه می کنند. برای مردان نشانه های قربانی شدن در یک رابطه، نامحسوس تر و پنهانی تر از زنان است. مردان هم چون ما زنان بی درنگ فریاد نمی کشند. اشک نمی ریزند. داد و هوار راه نمی اندازند. رفتارهای هیستیریکی از خود بروز نمی دهند. با جار وجنجال در پی حل مسائل و موضوعات نیستند.(این موارد، فقط در حالت طبیعی بودن وفاقد نشانه های بیماری های روانی و شخصیتی ست)

مردان نیز در درون خود، آسیب پذیری را حس می کنند. سکوت می کنند و در خود فرو می روند.

راز نخست اما:

این است که مردان کمتر تمایل دارند اشتباه کنند.اما چنان چه چنین انجامی رخ داده شده باشد، با تمام وجودشان می خواهند که آن را بازسازی کنند.

مردان نصیحت ها و پس خوران های که شما آن را در اختیارشان قرار میدهید، نمی پسندند، هر چند به ظاهر به آن گوش کنند. اما دروناً به آن توّجه نمی کنند.زیرا از آن جایی که مردها احساس می کنند ـ باید بدانند کار درست کدام است. نصیحت و توصیه های شما را به عنوان نشانه ای بر بی اعتمادی شما نسبت به خویشتن تعبیر می کنند.

بنابراین از نصحیت و پند و اندرزگویی پرهیز کنید. سعدی نباشید!

راز دوم:

مردها از این که می بینند همسران شان در موارد و مواقع جدّی، همان هنگام که پای مسئولیتی در میان است، احساساتی رفتار می کنند و با رفتارهای گاهاً پنهان و بعضاً آشکارا، هیستریکی عکس العمل نشان می دهند، از زنان عصبانی می شوند.این گونه واکنش ها از سوی زنان هرگز از طرف مردان به رسمیت شناخته نمی شود.شاید به ظاهر مردی در همان آنِ واحد سعی در آرام نمودن زن داشته باشد، اما بعد از فرو نشستن طوفان، مرد از زن فاصله ی عاطفی می گیرد و احساس امنیت در کنار او را از دست می دهد و به طور طبیعی در پی راه حلی می گردد. و چنان چه نتواند راه حلی بیابد احساس تقصیر ـ"گناه"خواهند کرد.

بنابراین هیستریکی رفتار نکنید!

اما به راستی چرا مردان از رفتارهای هیستریکی زنان آزرده می شوند؟ مردها با این حس ناخودآگاهِ درونی رشد کرده اند، که مسئولیت و درست کردن همه ی موارد با آن هاست.آن ها از کودکی، هنگامی که پسر بچه های کوچکی بودند، چنین شرطی شده اند ـ گویی که مسئولیت همه ی موارد با آن هاست و جملاتی از این دست همواره در گوش آن ها خوانده شده:

"پسرم، وقتی بزرگ شی، قراره رئیس یه خانواده بشی"، تو مرد خونه ای به من چه! "پسرم، بابات که نیست، تو مرد خانواده ای"،"پسرم، وقتی من نیستم تو باید از مادر و خواهرت مراقبت کنی"، پسرم، تو بعد از بابات همه کس منی. یه مردی گفتن،یه زنی گفتن.

و جملاتی از این قبیل. در این میان زنان با رفتارهای هیستیریکی خود، به طور ناخودآگاه این حس را در درون مرد به وجود می آورذ، که او باعث این وضع روحی و عاطفی شماست. پس هموست که باید کنترل ماجرا را به دست بگیرد. نخست شرایط بیروی را فراهم کند. و دوم شما را از آن وضع رقّت آور گریستن و فریاد زدن و از این رو به آن رو شدن،نجات دهد!

مردها نمی توانند بفهمنند که برگشت پذیری زنان بسیار بالاست و ما زن ها، در لحظه از این رو به آن رو می شویم.

این اما خود، حکایتی ست.

تعبیر و ترجمه ی مردان، از کلمات و جملات، مشابه ی تعبیر ما زن ها نیست. مردها به معنای لغوی و تحت الفظی کلمات و جملات شما فکر می کنند.وقتی که می گویید:"دیگه صبرم لبریز شده"مرد واقعاً این طور برداشت می کند که دیگر؛"همه چیز تمام شده".وقتی از سر عصبانیت به او می گویید"دیگه دوستت ندارم"، مرد تصّور می کند حقیقتاً همه چیز پایان گرفته است. بنابراین به هنگام بیان احساسات خود با یک مرد، از کلمات و واژه های دقیق تری استفاده کنید. اما چنان چه فقط می خواهید خود را تخلیه کنید(!) و کلماتی به کار ببرید که هیچ اهمیتی ندارند، قبلاً به او اطلاع دهید تا او بداند در آن لحظه با زن نامتعادلی روبروست!

راز سوم: مردها بیشتر از زن ها به عشق و عاطفه نیازمندند، اما آن را همواره پنهان می کنند.

این امر که ناخودآگاه اتفاق می افتد، از آن روست که مردها از دیر باز ، به طور غیر مستقیم آموزش یافته اند، تا خود را هر چه بیشتر، بی نیاز از "عشق" جلوه دهند.

"عشق"، نیاز است و مرد هرگز نیازمندی خود را نیاید آشکار کند. این قانونِ غریبِ طبیعی و در عین حال اجتماعی،از بدوّ تولد با آن ها به رسمیت شناخته شده است.(هر چند اگر منطقی نباشد.)

نکته ی بعدی اما ارتباط به بیوشیمی وساختار مغز آن ها دارد.مغز مردها به سختی می تواند از تفکر به سمت احساسات و عواطف تغییر عملکرد بدهد.مغز مردها تخصصی تر از زن هاست.به عبارتی نیمکره ی راست مغز مردها با عملکردهای بینایی و فضایی و هم چنین احجام سر و کار دارد. در حالی که نیم کره ی چپ، به مهارت هایی نظیر بیان احساسات و درک مسائل انتزاعی.از همین روست که مردها بیشتر "دیداری" و "بینایی"اند. آن ها از تماشا لذّت می برند و از این طریق می توانند با نیمکره ی مغز خویش ارتباط برقرار کنند.

مردها غالباً عشق خود را نسبت به زنی(همسر، دوست، معشوق) از طریق عشق بازی نشان می دهند. لازم به ذکر است که "عشق بازی" متفاوت با "معاشقه" است. اما در این جا من به توضیح کوتاهی از تفاوت "عشق بازی"با "معاشقه"می پردازم: "عشق بازی"در لحظه ی نیاز و تراکم هورمون ها و قوای جنسی مرد حاصل می شود، که در همان دَم روی می دهد و دریچه بسته می شود تا هنگام بروز تراکم مُجدّد هورمون ها و پُر شدن کیسه ی تخم ها. این امر بیشتر جنبه ی تخلیه را داشته واین سیکلِ دَوَرانی، بسته به توانمندی های جنسی مرد دارد.

در "معاشقه"اما معادله برهم می خورد، اگر چه موضوع به قوّت خود تا حّد "عشق بازی" وجود دارد.ولی در معاشقه، همخوابی تواًمان با عاطفه و شور و هیجان و احساس سیری ناپذیری بین دو نفر صورت می پذیرد. دفعات و مراحل ارضاء هر دو زوج در زمان واحد انجام می شود و چندین بار می تواند روی دهد. واحد زمانی هر عکس العمل جنسی و تحریک اندام جنسی مرد، در حالت طبیعی، بین ده دقیقه تاسی دقیقه، پس از نخستین زمان ارضاء و همخوابگی است.

در معاشقه، اشتیاقِ عاطفی بیش از نیاز تن است. در این میان اگر چه عمل همخوابی صورت می پذیرد،اما مراحل جنسی احساسی تر و عاطفی تر بوده و در معنای "عشق ورزیدن" است.

نکته: مردان تمایل دارند در شب و به هنگام روز،بخصوص در هنگام آغاز روز، قبل از شروع زندگی روزمره ـ همخوابگی داشته باشند. این امر از این روست که برای رویارو شدن با ماجراهای روز و مسئولیت آن ها در برابر شما و زندگی، به پناه امنی نیازمند دارد تا به آن ها انرژی فرآیند دهد؛ و آن زهدان و آغوش شماست. یعنی؛ از همان جایی که بَر آمده اند.

بنابراین؛ مردان خود را از خود بازننهدید!

راز چهارم:

مردها عواطف و احساسات خود را به زن( همسر، دوست، معشوق) با برقراری رابطه ی جنسی ابراز می کنند و انرژی جسمانی اشان را به عنوان یک خروجیِ امن برای تخلیه و ابراز احساسات سرکوب شده ی خود به کار می برند.این نکته ی بسیار ظریف را اغلب بانوان نمی دانند و یا از آن با شعارهای فمنیستی، طفره می روند. 

و بعد این که؛ نمی دانند عمل تخلیه جسمانی چه عواقب تخریبی بر روح و روان و عاطفه ی مرد دارد. مردان در چنین شرایطی تنشِ احساسی خود را تجربه می کند، اما الزاماً آن را حل و فصل نمی نماید!

مردها، گاهاً از این رو به همسر خویش نزدیک می شوند تا تضمین و اطمینان بگیرند، اوضاع آرام است و آن ها هنوز پذیرفته شده اند ومااجالتاً دوست شان داریم! در مواردی اما، مردها جهت رویاهای بازنایافتنی خویش است که با "همسر قراردی"خویش، به امید دست یابی به رویاهاشان، مرتکب عمل جنسی می شوند!

مردها نیز هم چون زنان نیازمندند که در بستر به آغوش گرفته شوند.آن ها را ببوسند. آرام و رمانتیک باشند. رّد و بدل های احساساتی، در حین "معاشقه" داشته باشند. خودانگیخته گی از همسرشان را ببینند.مّتّنوع باشند در بستر. شور و حرارت جسمانی داشته باشند و گاهاً بازیگوش و شیطنت آمیز جلوه کنند.

و اما برسیم بر سر اصل مطلب و آن سردکننده های جنسی از نظر مردان است:

نخست: زن هایی که به گونه ای رفتار می کنند که گویی از عشق بازی( الزاماً نه معاشقه) خوششان نمی آید و به کراّت از عشق بازی امتناع می ورزند و از همسرشان جهت نیازشان انتقاد می کنند و یا آن را با رفتارشان نشان می دهند و یا به گونه ای رفتار می کنند که، گویی؛"باشه، انجامش میدم تا زودتر خلاص بشم و بتونم چند وقتی از شرّت راحت باشم". 

چند وقت؟

این مثل این می مانند که به کسی بگویید؛ یک راست از مناطق گرمسیری بشتاب به سوی قطب شمال یا جنوب! چه فرقی دارد؟ سرما،سرماست. یا این وَر یا آن وَر!

همان طور که منظور من است و در متن می یابیدش، معاشقه و روابط جنسی از معدود روش هایی ست که بسیاری از مردها برای ابراز تمام احساست بیرونی و دورنی خود افاده می جویند.

نکته قابل ملاحظه در این جا این است که: مردها، احساسات، عواطف و آسیب پذیری خود را به زن هایی که نیاز آن ها را زشت و ناپسند و غیر معقول می یابند، فاش نمی کنند.آن ها یا خود را کتمان می کنند و یا می گریزند!

دوم:

زن هایی که شروع کننده ی ماجرا نیستند و منفعل اند.

مردها در چنین شرایطی ناخودآگاه حس می کنند مسئولیت زندگی جنسی اشان فقط به عهده ی آن هاست. اما در طی زمان و به دفعات مکرّر، از این که در این قایق تنها بنشینند و فقط خودشان پارو بزنند به تنگ می آیند. و هر یک بنا به مقتضیات خود، مفرعِ گشایشی می یابند.آن ها در پی ریسک های جنسی می گردند و مسئولیت آن را به تنهایی عهده دار می شوند!

چنان چه به ندرت شروع کننده هستید،باعث خواهید شد مردتان احساس کند، این فقط اوست که ریسک می کند.نزدیک شدن و ابراز نیاز جنسی و احتمال جواب نشنیدن و تحقیر شدن،واقعاً یک ریسک محسوب می شود.

سوم:

زن هایی که نسبت به بدن مردها شناخت کافی ندارند.

زن ها (قریب به اتفاق) طوری با بدن مرد تماس برقرار می کنند که گویی شیء باستانی را وارسی می کنند. در این شرایط مردها احساس می کنند"وسیله" قرار گرفتنه شده اند.

لازم به تذکر است که در فرهنگ ایرانی، اساساً آموزش های جنسی به هر دو جنس داده نشده است.آموزش های جنسی در این فرهنگ، شکل و ماهیت "تابو"را دارند و گفت و گو از آن بهتر است اساساً صورت نگیرد.

مردها برای آلت و نرینگی جنسی خود هویت قائلند. آن ها هرگونه رفتار زنان را با آن به منزله ی رفتار با خودشان تعبیر می کنند.این احساس از آن روست که آلت جنسی مردها بر خلاف زنان آشکار است و کاملاً عیان، و از همین روست که احساس آسیب پذیری می کنند.

چهارم:

زن هایی که بار مسئولیت رسیدن به اوج لذت جنسی را تماماً به عهده ی همسرشان می گذارند.

پنچم:

زن هایی که در رختخواب مثل پلیس رفتار می کنند و مدام دستور می دهند که چه جوری لباس هایشان را در بیاورند. این دست از زنان غالباً از این جملات ی فرمایشی استفاده می کنند:"این جوری نه". "اول این"، "جواهراتم از همه زودتر، با دقت اونا رو روی میز بزار"،اِ. وآ. پرده رو بکش"،"آخ. دس به موهام نزن، فرمش خراب میشه"."وآ. چرا چراغ رو روشن می کنی؟" "حالا، آرومتر.نه. نه یه کمی تندتر، حالا خوب شد. الان یه کم اون وَرَتر."

بدین ترتیب مردها احساس می کنند با افسر راهنمایی و رانندگی همبستر شده اند!

مردها در چنین شرایطی حس می کنند در حال بازپسی یک آزمون اند.زمانی که در حین عمل جنسی، زن ها از جملات فرمایشی استفاده می کنند، حس اعتماد را از مرد کم می کنند و این حالت زنان را به پلیسی در بستر تبدیل می کند.

ششم:

زن هایی که در بستر مثل یک جسد سرد و بی حرکت هستند و پاسخ نمی دهند.

در این نوع از انواع، زن ها درازکشند. نه صدایی از آن ها شنیده می شود و نه عکس العملی نشان می دهند.به این گونه زن ها در زبان روان شناسی جنسی،"اجساد جنسی"نام می گیرند.

زمانی که زنان در بستر این چنین رفتار می کنندف باعث می شود مردان احساس ضعف و شکست پذیری کنند. زنان نباید فراموش کنند که مردان فاتح اند، فاتح تن و قلب آن ها.

مطالعات روان شناسی نشان داده است که انسان ها هنگامی بیش از هرزمان دیگر ناراحت می شوند که هیچ گونه توجه ای به آن ها نشود.، حتی ناراحت تر از زمانی که توّجه منفی به آن داده شده است. بی حرکت بودن و بی صدا بودن و عکس العملی دربستر از خود نشان ندادن ـ مردها را از شما آزرده و سرد می کند.

هفتم:

زن هایی که در بستر، تمام مراحل تجربه ی جنسی خود را بازگو می کنند. این زنان، از این گفته های توصیفی استفاده می کنند و تمام ماجرا را در حین عمل جنسی توضیح می دهند؛"وآی، چقد خوبه ما به هم این قده نزدیکیم.خیلی دوستت دارم. میگم ها، اگه تو نبودی من میمردم. "وای چقد خوبه همیشه همین طور باشیم""راستی لباس خوابم قشنگه؟"همون رنگیه که تو می خوای؟"تو هیچی در مورد آرایشم نگفتی!" ،"هی! حواست به منه یا داری به خودت فکر می کنی؟"

این الگو از زن ها نقطه ی مقابل "اجساد جنسی"اند و در روان شناسیِسکس، آن ها در ردیفِ "ورّاج های جنسی"قرار می گیرند.

هشتم:

زن هایی که مراقب بهداشت، زیبایی، سلامت و نظم بدن خود نیستند.به عنوان مثال:

پاها و دست ها یپر مو و یا زُهار

دهان بد بو

سیبل

بوی عرق

لباس های نامرتب و در مواردی نامتناسب

رژیم غذایی نامتناسب

موهای بیش از حد آرایش شده و تافت و ژل زده

موهای نامرتب و غیر آراسته شده.

عرق گیران های نامتناسب 

پیه شکم

پوست های چروکیده و شکسته شده

صورت های پر از کرم پودر( و در این زمانه ، تمام مراحل جراجی های زیبایی و آمپول های وابسته به آن، بخصوص در ناحیه لب و گونه و دور چشم ها، استفاده از موهای غیر طبیعی، جهت بلند بودن. رنگ های نامتناسب رنگ مو بر خلاف رنگ پوست، و عمدتاً بلوند، برای چهره های شرقی.ساخت و پرداخت سینه های غیر طبیعی.)

به راستی باید از خودمان بپرسیم اگر مرد بودیم، به زنی این چنین جذّب می شدیم؟چرا می بایست از مردها انتظار داشته باشیم از وضعیتی لذت ببرند که برای خودمان مشمئزکننده است؟ هیچ زنی به لحظ زیبایی،اندام،هیکلِ متناسب،ایده آل نیست.اما امکان پذیر است که حدااقل اصولی را زن ها برای خود بپذیرند.

نهم:

زن هایی که اعتماد به نفس و خودباوری ندارند.

زمانی که زن ها به گونه ای رفتار می کنند که گویی از بدن خود شرمنده اند و مدام شکسته نفسی می کنند،مرد را در نقش متخاصم ومهاجم قرار می دهند. آن ها با این عمل غیر مستقیم در انتظار این اند که همسرشان در تاًیید کاستی های درونی و بیرونی اشان برآید.

دهم:

زن هایی که بیش از حد نسبت به قیافه و ظاهر خود حساس هستند.این قسمت، نقطه ی مقابل راز شماره ی نهم هست. این گونه زن ها همواره می خواهند ایدهآل و آرایش کرده باشند. آن ها ساعت ها صرف آرایش صورت و موهایشان می کنند و اگر کوچک ترین خدشه ای به آرایششان وارد شود، سریع باید آن را اطلاح کنند.این گونه زنان به طور وسواسی نگران خود هستند.

یازدهم:

زنانی که از معاشقه لذّت نمی برند. حوصله ندارند و ترجیح می دهند اجالتاً فقط عمل مقارّبت صورت بگیرد.

دوازدهم:

زنانی که به هنگام بوسیدن، زیاد از زبان خود استفاده می کنند.

مردها بارها به این نکته اشاره کرده اند که آن ها از این موضع که موجودات یا کالایی صرفاً جنسی تلّقی شوند متنفرند. موجوداتی که اهمیت چندانی به کیفیت روابط جنسی خود نمی دهند و فقط می خواهند که "عمل جنسی"داشته باشند.مردها، زن هایی را که این گونه می بوسند، تحریک آمیز نمی یابند. زیرا در آن لطافتی نیست و احساسات در آن هیچ راهی ندارد.

سیزدهم:

زن هایی که بیش از حدّ جّدی هستند و خندیدن را خانمانه نمی دانند.در حالی که حسِ شوخ طبعی بخشی از زیبایی های زن محسوب می شود. زن هایی بیش از حّد جدّی، معلم های مدرسه،مادرها و دیگر شخصیت های مونثو یا زن های ترسناک زندگی مردها را برای آن ها تداعی می کنند.، نه همسر و یا معشوق شان را. بدین ترتیب کودک آسیب پذیر درون مردها را می ترسانیم و سطح امنیت روانی آن ها را کاهش می دهیم.

چهاردهم:

زن هایی که بیش از حّد به مردان خود وابسته اند.

پانزدهم:

زنان احمق و سطحی.

شانزدهم:

زن هایی که فقط  به وضع مالی و اقتصادی مرد  اهمیت می دهند.

هفدهم:

زن هایی که با استفاده از بدن و جنسیت خود مردها را به بازی می گیرند.

این نوع زن ها را می توان در کاباره ها و جاهایی نظیر آن یافت. آن ها همواره اغواگری می کنند و طوری رفتار دارند که گویی بدنشان طعمه است و مردها هم ماهی اند، که قرار است صید شوند. البته مردها پاسخ مطلوب را به آن ها می دهند. اما هرگز برایشان احترامی قائل نیستند.

هیجدهم:

زن هایی که مدام از دوست پسر، نامزد، یا همسر سابق شان حرف می زنند.

نوزدهم:

زن هایی که به لحاظ جنسی خودانگیخته نیستند.

بیستم:

زنانی که به لباس های زیر خود اهمیتی نمی دهند.

بیست و یکم:

زنانی که روی صحبت خود متمرکز نیستند و سر اصل مطلب نمی روند.درخواستشان به کرّات واضح نیست.. این حالت مردها را مُعّذب می کند و احساس اجبار و فشار را در او بالا می برد.او قوانین این بازی را نمی داند و این برایش ناامنی و عدم اطمینان را فراهم می آورد. 

بیست و دوم:

مردها فرآیند تفکر را درونی کرده و فقط نتیجه ی پایانی را با زنان در میان می گذارند. مردها "راه حل مدار"و زن ها"فرآیند مدار"هستند.

بیست و سوم:

مردها به سادگی نمی توانند با احساسات و عواطف خود در تماس باشند.این دنیا برای ان ها عجیب و غریب و وحشتناک است. اغلب مردها چنین شرطی شده اند که همواره در "عقل"خود جا داشته باشند و نه در "قلب"شان.این به آن معناست که دنیای احساسات و عواطف، مردها را از احساس تسلّط و کنترل خارج می کند. در مواردی کلی اما آن ها از بروز احساسات مدفون شده ی خویش می هراسند و نمی توانند احسِاس اعتماد کنند و آسیب پذیری اشان را نشان دهند.

بنابراین همکاری و به عهده گرفتن رشد احساسی یک مرد بسته به ایجاد ی حس اعتماد و امنیتی ست که زنان برای آن ها فراهم می آورند. مردان در پوشیده گی رفتارشان، احساسات و عواطف خویش را بیان می کنند. درک این موضوع بستگی به این دارد که شاخک های دریافتی زن تا چه حدّ گیرنده ای خوب باشد.

 

پاورقی:

1ـ دوران یائسگی فقط به این معناست که زن از تولید مثل فاقد می شود و این پدیده هیچ ارتباطی به نیاز جنسی ندارد. اگر چنان چه زنی در این دوران از مرد خویش و عمل جنسی سر باز زده و یا نسبت به آن گرایشی نداشته و یا از آن سرد شده باشد، باید به نحوه ی ارتباطش با همسر خویش بازگردد و کاستی های عاطفی رادر آن بررسی کند.

عامل بعدی باز می گردد به نقشی هایی که هر دو زوج در مسیر با هم بودن پذیرا شده اند. این که زنی در طول ارتباطش با باشریک زندگی اش نقش هایی از جمله "مادر"یا "خواهر"یا "معلم"را بازی کرده باشد، منوط به روند ارتباط آن دواست و بازسازی آن در نیمه راه تا حدودی دشوار و ناممکن است.

2 ـ برای مطالعه بیشتر رجوع کنید به:

امی ب. هریس

تامس ا . هریس 

ماندن در وضعیت آخر

ترجمه اسماعیل فصیح. نشر فاخته. تهران. 1372. چاپ هفتم.

و یا:

تحلیل رفتار متقابل

اریک برن

بخش چهارم. دیباچه ی بازی ها ـ بازی ازدواج ـ بازی روابط جنسی. 

ترجمه اسماعیل فصیح. نشر فاخته. 1373.چاپ اول

آنجا بیست سلول بود!

$
0
0

آنجا بیست سلول بود!

آنجا بیست سلول بود!

اصلاً وجود چنین زندانی، آنهم وسط شهر خودش عجیب بود! یک ساختمان آجری انتهای خیابان جمشیدآباد.
ساختمان‌اش اگرچه تازه بود اما سابقه‌اش به سال‌های دور برمی‌گشت. اصلش زندان دژبانی ارتش بود و برای ارتشی‌ها ساخته بودند. ساختمانی دو طبقه که طبقه اول مربوط بود به سربازان و درجه‌داران، و طبقه بالا افسران و امرای ارتش که بخشی از آن را به زندانیان سیاسی اختصاص داده بودند! سمت راست طبقه دوم دو راهرو بود با بیست سلول، روبروی آن بند عمومی سیاسی بود. اعدامی‌ها و آنانی را که بازپرسی نرفته بودند در بخش انفرادی جای می‌دادند.
این سرزمین هیچ‌گاه از سلول‌های انفرادی و تپه‌های اعدام و گورستان‌های بی نام خالی نبوده است. شب‌های تلخ با چراغ‌های زنبوری در مقابل سلول اعدام شوندگان، جوخه‌های اعدام، تپه‌های چیتگر، تپه اوین!
ما در سلول‌های انفرادی راهروی جلو بودیم. این سلول‌ها برخلاف کمیته مشترک که از آهن یک‌پارچه بود، درهایی با میله‌های آهنی داشت که همه می‌توانستیم یکدیگر را ببینیم. سلول اول یک دبیر ادبیات بود؛ اهل ساری. نامش پرویز عمرانی بود. قدی متوسط با صورتی نسبتاً سرخ داشت. مو‌هایی فرفری و یک سبیل چخماقی که مرتب در حال تاباندن آن به طرف بالا بود. عادت داشت لب‌هایش را غنچه کرده با هر دو دست دو طرف سبیل‌اش را گرفته تاب دهد. جرمش خواندن کتاب‌های ممنوعه بود و دادن آن به چند نفر از هم‌کلاسی‌های خود. همیشه پشت میله‌ها ایستاده بود.
سلول دوم استوار تکاور ارتش بود. اهل کردستان. برادر طیفور بطحایی از گروه گلسرخی. در رابطه با برادرش دستگیر شده بود. اما در اصل هیچ ارتباطی با گروه گلسرخی نداشت. بعد از خوردن آن‌همه کتک در بازجویی و یا انفرادی هنوز باور نمی‌کرد که زندانی است. می‌گفت: "من تکاور نمونه هستم. در ظفار جنگیده‌ام! مدال گرفتم و اعلیحضرت خودش دستور آزادی مرا خواهد داد."
او نیز پشت میله‌ها می‌نشست و گاه به صدای بلند قرآن می‌خواند. صدای دلنشینی داشت و گاه نیز آوازهای کردی زمزمه می‌کرد. من بعضی از آن آوازها را هنوز به یاد دارم.
"هر روز لب پنجره می‌نشینم، چشم به راه آمدنت، آمدنت با آن پیراهن سرخ! پیراهن سرخی که در باد تکان می‌خورد، تکانش قلبم را تکان می‌دهد! ‌ای، ای سرخ پیراهن لرزان در باد، بیشر تکان بخور! عمیق‌تر قلبم را تکان بده! ‌ای سرخ پیراهن من!"
در سلول سوم پرویز نیک‌داودی بود. پسر عموی مهندس نیک‌داوودی جزو اولین شهدای دانشکده پلی‌تکنیک.
هم‌پرونده بودیم بی‌آنکه یکدیگر را بشناسیم. با آن چشم‌های درشت و بدن چالاک! بیشتر ساعات روز را ورزش می‌کرد. عصرها تکه‌های روزنامه‌هایی را که جیره قند روزانه را درونش می‌گذاشتند و به ما می‌دادند، جمع کرده و به او می‌دادیم تا برایمان بخواند.
اکثر صفحات را اگهی‌ها تشکیل می‌دادند. او با صدای بلند و با خنده می‌خواند: "اتاقی در میدان ونک، ماهانه سیصد تومان؛ یک خانه بزرگ ویلایی در فرمانیه به قیمت مناسب به فروش می‌رسد. نهار، تنها در رستوران ظفر! امشب گوگوش در کاباره باکارا می‌خواند..."
و ما می‌خندیدیم.
بعد خود آگهی می‌داد: "یک اتاق دو در سه واقع در انتهای خیابان جمشیدآباد با گماشته دائم، حمام گرم، غذای مجانی در سه وعده، همراه با حفاظت کامل و برنامه‌های متنوع هنری، به کرایه داده می‌شود. جهت اطلاع بیشتر به کمیته مشترک در میدان سپه مراجعه فرمایید! برای سکونت در این اتاق‌های مجانی باید کله شما بوی قورمه‌سبزی بدهد."
همه می‌خندیدیم. او هر روز برنامه جدیدی داشت!
سه سلول خالی بود.
سلول هفتم من بودم که بیشتر با یک گچ کوچک که از گوشه دیوار کنده بودم، کف سلول نقاشی می‌کشیدم. با دو تا از سربازان نگهبان که دوره وظیفه خود را می‌گذراندند، دوست شده بودم. نام یکی از آنها رامش بود بچه شهسوار و دیگری گندم‌کار که شیرازی بود.
رامش گاه جرأت می‌کرد و برایم مداد و کاغذی می‌آورد و می‌خواست تا برایش نقاشی کنم. یک بار که برایش جنگل و یک کلبه جنگلی کشیدم با دو زن مقابل آن، چشم‌هایش پر اشک شد.
- "می‌دانی خانه ما در شهسوار درست همین‌طور است."
اهل یکی از روستاهای شهسوار بود. برایش می‌خواندم: "مردم دریا کنار و مردم دروازه غار، هر دو عریانند! اما این کجا و آن کجا!"
می‌خندید و می‌گفت: "شعر سیاسی می‌خوانی، می‌خواهی ما رو بدبخت کنی!"
و... دور می‌شد. در راهرو بالا و پایین می‌رفت؛ باز کنار سلول می‌ایستاد. هم‌سن‌وسال هم بودیم و هر دو سرباز.
سلول هشتم یک گروهبان دستگیر شده عراقی بود. چهل سال داشت. من در زندگی بیچاره‌تر و مستأصل‌تر از او ندیده‌ بودم! در جریان درگیری‌های سال پنجاه بین ایران و عراق دستگیر شده بود. از صبح ساعت ده که برمی‌خاست، گریه می‌کرد تا ظهر. نهار را که می‌خورد درست مثل قاریان سر قبر، با صدای زیر قرآن می‌خواند. صدایی چنان گوش‌خراش، درست مانند کشیدن ناخن روی تخته سیاه. از او خواهش می‌کردیم: "سعیدجان، کمی آرام‌تر بخوان! شوی شوی!"
می‌گفت: "نمی‌شود، قرآن را باید با صدای بلند قرائت کرد."
بدان نمط می‌خواند که به قول سعدی "آیین مسلمانی از بین می‌برد."
من که سلول‌ام به سلول وی چسبیده بود بیشتر رنج می‌کشیدم. تمام تلاش خود را می‌کردم که به او حالی کنم باباجان من از صدای تو و این قرائت قرآن‌ات حالم به هم می‌خورد! اما ممکن نبود و من هم با صدای بلند می‌خواندم "انَ دیک من ال هندی، جمیل‌الشکل و القدی، انالرأسا من التاجی،.. خروسی هستم از هند، زیبا و خوش قد با تاجی بر سر!"
می خندید و خواندن قرآن را قطع می‌کرد.
در سلول نهم استواری بود از ژاندارمری، راننده ارتشبد اویسی فرمانده وقت ژاندارمری.
جرم او نیز این بود که برادرش اسلحه کمری او را دزدیده و در اختیار گروه گلسرخی قرار داده بود. بدون آنکه او در جریان باشد. او مطلقاً ظرفیت تحمل زندان را نداشت. همان ماه‌های اول بریده و قاطی کرده بود.
عصرها پشت میله‌های سلولش می‌نشست. با دهانش طبل می‌زد و قدم‌ رو می‌گفت: "یک، دو، سه، طبل بزرگ زیر پای چپ!"
بادی به صدای بلند از پایین خود در می‌کرد که تمام راهرو را از خنده روده‌بر می‌نمود.
یک ماهی از بودنم در انفرادی می‌گذشت که شش نفر را به جرم قاچاق مواد مخدر به بند آوردند. همگی از اطراف خراسان بودند. آوردنشان به زندان سیاسی و بخش انفرادی آن بسیار عجیب بود!
یک محموله بزرگ مواد مخدر لو رفته بود. محموله‌ای که در نهایت یک سر آن به اشرف پهلوی مربوط می‌شد. در بازجویی به قدری آنها را زده بودند که همگی اعتراف کرده بودند که تمام محموله مربوط به آنها بوده است. می‌گفتند: "ما قربانی بازی بزرگان شدیم. به خاطر اینکه مسئله درز نکند ما را به عمومی نبردند، مستقیماً از بازجویی به این انفرادی آوردند."
چهار نفرشان مطلقاً صحبتی نمی‌کردند. تمام روز مقابل در میله‌ای سلول چمباتمه می‌زدند و تسییح می‌چرخاندند.
سلول پنجم و ششم همسایه‌های جدید من بودند. سلول ششم مردی بود پنجاه‌ساله با سیمایی کاملاً روستایی، ترکی‌زبان از اطراف بجنورد. می‌گفت: "اسمم رضاست اما این اسم هیچ‌وقت کمکی به من نکرد. از اول زندگی سختی، کار، مرارت. قربان نامش بروم اما بیشتر طرف پولدارها را می‌گیرد تا ما فقیر بیچاره‌ها."
بعد ادامه می‌داد: "زبانم لال، زبانم لال، خودش بهتر می‌داند! آخر نمی‌دانی چقدر رنج کشیده‌ام. پسرم هم‌سن توست. اصلاً تو این جا چکار داری؟ حیف نیست؟ من سن تو بودم ازدواج کرده بودم و در بیست ساله‌گی بچه داشتم."
هیچ‌وقت از کارش چیزی نمی‌گفت. فقط می‌گفت: "ما قربانی شدیم!"
عصرها که می‌شد می‌گفت: "دلمان گرفت. ترا خدا از دوست سلول اولت خواهش کن برایمان یک ترانه از مرضیه بخواند!"
عمرانی نه و نویی می‌کرد که حوصله ندارم. دوست داشت که خواهش کنیم. آخرش پرویز داودی می‌گفت: "اگر نخوانی خبری از ویلای فرمانیه و آگهی ازدواج مزدواج نیست!"
تجسم می‌کردم که اکنون دستی به سیبیل‌های سیاهش می‌کشد، دو سر آنرا به بالا تاب می‌دهد و بعد می‌خواند. همین‌طور هم می‌شد! لحظه‌ای بعد صدایش در راهرو می‌پیچید: "به رهی دیدم برگ خزان، پژمرده ز بیداد زمان، کز شاخه جدا بود... ‌بت چین، ‌ای بت چین، ‌ای صنم..."
نگهبان‌ها که دیگر دوست شده بودند می‌گفتند: "آرام‌تر، آرام‌تر. صدا می‌رود پایین."
بعضی موقع‌ها از بند عمومی سیاسی که به موازات بند انفرادی بود و تنها یک راهروی پنج متری که دو در میله‌ای آنها را از هم جدا می‌کرد، صدای کف‌زدن می‌آمد و درخواست می‌کردند که فلان تصنیف را هم بخوان و او دریغ نمی‌کرد.
بعد از آن نوبت نقطه‌بازی می‌رسید. روی کاغذی که رامش می‌داد، با مداد می‌کشیدیم و نقطه‌بازی می‌کردیم. آقا رضا می‌گفت: "شما تحصیل‌کرده هستید، نمی‌شود از شما برد! شما همه چیز را می‌دانید اما ما هم زیرکی خودمان را داریم."
هر وقت که می‌برد نمی‌توانست جلوی خوشحالی خود را بگیرد. می‌گفت: "من از سیاسی بردم!"
بعد آهی می‌کشید و می گفت: "همین زیرکی کار دستم داد."
سه هفته از آمدنشان نگذشته بود که حکم اعدامشان در آمد.
هیچ‌گاه آن روز را فراموش نمی‌کنم. گویی به یک‌باره فرو ریختند. شکستند. ارواحی بودند که فقط حرکت می‌کردند. سکوت تمام راهرو را گرفته بود. هیچ‌کس با هیچ‌کس سخنی نمی‌گفت. تا عصر این سکوت ادامه داشت، فقط سعید بود که قران می‌خواند. او هم به شدت ترسیده بود. همه اعتراض کردند!
- "سعید نخوان! سعید نخوان!"
عراقی بیچاره سنگینی فضا را حس کرد. بی‌نام و نشان گرفتار در مملکتی استبدادی! غریب! هیچ‌کس از او خبری نداشت. روزی صد بار آه می‌کشید. چنان سنگین که قلبم را به درد می‌آورد.
آن‌شب کسی سخنی نگفت. در سکوت خوابیدیم. حادثه تلخ وقتی می‌رسد، بسیار سنگین است. سکوت و بی‌حسی می‌آورد. اما اندکی که گذشت، آرام آرام کم‌رنگ می‌شود و باز امید از ته قلب انسان جوانه می‌زند. آه اگر چنین نیرو و امیدی نبود، زندگی چه دوزخ وحشتناکی می‌شد!؟
این اواخر شروع کرده بودیم شب‌ها قبل از خواب هر کس داستانی می‌گفت. عمرانی می‌گفت: "من داستان بلد نیستم برایتان آواز و شعر می‌خوانم."
پرویز داودی از داستان‌های کوه می‌گفت. کوهنورد خوبی بود. جزو بنیان‌گذاران گروه کوهنوردی آرش! از دماوند، از دیواره علم‌کوه، از راه لهستانی‌ها، از دریاچه تار، از سبلان.
سلول آخر یک زندانی تازه وارد بود به نام اسماعیلی که ما نفهمیدیم برای چه آمد و چرا زود رفت. شمالی بود و چاخان خوب می‌گفت. از جنگل‌های شمال، از ببرها، از رستم و دیو سفید، از اشباحی که شب‌ها در میان مه غلیظ جنگل‌ها می‌گشتند و او آنها را دیده بود. اگر فرصتی می‌شد، خودش نیز وارد داستان می‌شد. طوری که تا روزی که برود حداقل سه پلنگ را کشت و پوست کند و فروخت! که ما به شوخی اسمش را ببر مازندران گرفتار در قفس نهادیم.
من از قصه‌های زیادی که در کودکی شنیده بودم می‌گفتم.
آقا رضا عاشق قصه‌ای بود به نام: قنبر و آرزو. دلدادگی دختر پادشاه بود به پسر چوپان که با مخالفت مادر دختر همراه بود. قصه‌ای بسیار قدیمی که بخش زیاد آن را شعر تشکیل می‌داد و آقا رضا که اصلاً آذری زبان بود، قسمت آخر داستان را بسیار دوست داشت.
چند بار خواهش کرد شعرهای آخر داستان را برایش بخوانم که حفظ کند. جایی که آرزو را به کسی دیگر داده‌اند و شب عروسی، قنبر در لباس مبدل درویشی آمده و افسار اسب عروس را گرفته است. چنان بی‌تاب و از خود بی‌خود است که متوجه نیست، اسب پای او را لگد کرده و کفش او پر از خون گشته است.
آرزو از زیر روبنده او را می‌بیند و می‌شناسد و می خواند: "قنبرم، ‌هاندا ‌هاندان، نه گشتی باشو جاندان؟ باشون گووزا یوخارو! گلابچون دولو قاندو". "‌های قنبرم های قنبرم، بر سر و جان تو چه گذشت؟ سرت را بالا کن و بنگر! در کفش پر از خونت!"
قنبر سخن نمی‌گوید تا بر سر یک دو راهی می‌رسند که یکی به خانه داماد می‌رود و دیگری به سرنوشت.
قنبر می‌خواند: "یل اسر قووم سورولور، دنیا باشا دورولور، قربانین اولوم آرزو، یولوم بوردان آیرولور!"باد‌ها می‌وزند، شن‌ها جا به جا می‌شوند، قربان تو‌ ای آرزو، راهم این جا از تو جدا می‌گردد.
آرزو نیز متقابلاً همان جواب را می‌دهد: "باد‌ها می‌وزند، شن‌ها جا به جا می‌شوند، قربان تو قنبرم، راه من نیز اینجا از تو جدا می‌گردد."
به این جا که می‌رسید آقا رضا آرام گریه می‌کرد!
می‌گفت: "این قصه زندگی من است، خواهش می‌کنم باز این قسمت را بخوان! اما اسم قنبر و آرزو را نبر!"من می‌خواندم و می‌شنیدم که او آرام اسم زنش را به جای آرزو می‌گذاشت و اسم خود را به جای قنبر.
"قربانت گردم حمیده، راهم اینجا از تو جدا می‌گردد، قربانت گردم رضا، راهم اینجا از تو جدا می‌گردد."
این تلخ‌ترین بخش قصه بود. می‌گفت: "طرف ما هم همین طور است. بادها می‌وزند، شن‌ها جا به جا می‌شوند، به حرکت در می‌آیند، می‌آیند می‌روند، مانند آمدن و رفتن ما. من نیز همسرم را با اسب به خانه بردم. حال من اینجا در انتظار مرگ و او آنجا تنها در انتظار من."
می‌گفتم: "آقا رضا اینطور نیست، می‌دانی که آخر قصه آرزو به قنبر می‌رسد. داماد همان شب عروسی همان‌طور که قنبر آرزو کرده بود از پشت بام می‌افتد و می‌میرد. آرزو دیگر نه به خانه شوهر می‌رود نه به خانه پدر برمی‌گردد. می‌رود در صحرا چادر می‌زند، به انتظار برگشت قنبر می‌نشیند تا سرانجام روزی از دور می‌بیند که قنبر می‌آید."
آرزو برای او می‌خواند: "سو گلر لوله لوله، یار گلر گوله گوله، النده گل دستمال، قان ترین سیله سیله. آب‌ها جاری می‌شوند، یار خنده زنان از راه می‌رسد، با دستمالی گلدوزی شده بر دستش، پاک می‌کند عرق چون خون خود را."
او می‌گفت: "این قسمت دیگر به من مربوط نیست. اگر هم قرار است برگردم این جنازه من است که برخواهد گشت، نه با دستمالی گلدوزی شده بر دست! که عرق از پیشانی پاک می‌کند! بلکه با کفنی خونین که گلوله‌ای نشسته بر قلب، آن را رنگین کرده است."
دو هفته بعد دویدن‌های عصر شروع شد. چراغ زنبوری‌ها را در برابر سلول آن شش نفر نهادند. در بخش عمومی را پتو آویزان کردند. آن‌شب آن شش نفر به میدان تیر می‌رفتند. به تپه‌های چیتگر. به میدان‌گاهی اعدام.
تمامی قلبم فشرده می‌شد. نمی‌دانم چرا به شدت ترسیده بودم. حضور مرگ بسیار نزدیک و آشکار بود. گویی در راهرو قدم می‌زد. هر از گاهی مقابل سلولم می‌ایستاد و من نفس سرد او را احساس می‌کردم. پشتم تیر می‌کشید، می‌لرزیدم. هنوز نوجوان بودم و مرگ را این طور عریان در چند قدمی خود ندیده بودم. فکر می‌کردم اگر به جای آقا رضا من بودم چه حالی داشتم؟
مرگ همیشه ترس‌آور است بخصوص زمانی که ساعت رفتن را می‌دانی! به خود دلداری می‌دادم تو فرق می‌کنی، تو زندانی سیاسی هستی. مرگ ما فرق می‌کند، مرگ ما در میدان است و بلندآوازه شدن. "دلم از مرگ بیزار است، که مرگ اهرمن‌خو آدمی‌خوار است، ولی آن‌دم که نیکی و بدی را گاه پیکار است، فرورفتن به کام مرگ شیرین است، همان بایسته آزادگی این است."
اما چنین نبود! این تنها یک شعر بود! وقتی مرگ در چند قدمی تو ایستاده، حتی نه به خاطر تو! تلخی آنرا حس می‌کنی. حس غریبی که نمی‌توانی توضیح دهی. حس عجیبی به آن شش نفر، خصوصاً به آقا رضا داشتم. نوعی درد و دل‌سوزی! نزدیکی، روزها دوستی، هم‌زمان غذاخوردن، خوابیدن. بی‌تابی کردن، دلتنگ‌شدن و هم‌زبانی!
آقا رضا به کنار میله‌های در سلولش آمد: "پسرم، قرار است برویم! کاش به عنوان قاچاقچی اعدام نمی‌شدیم؛ اگر مثل شما بودم این قدر آزاردهنده نبود! کسی به خانواده‌ام نخواهد گفت که ما بی‌گناه بودیم! سرافکندگی آنها آزارم می‌دهد. حالا می‌دانم شما برای چه این جا هستید. مملکت کثیفی است!"
نمی‌توانستم حرف بزنم. دهانم خشک شده بود.
- "آقا رضا من ترا دوست دارم؛ حقیقت زیر ابر نمی‌ماند؛ مملکت نه، حکومت کثیفی است."
صدای لرزانش را می‌شنوم: "چه فرق می‌کند حکومت یا مملکت، نقطه‌بازی تمام شد. من باختم. می‌ترسم! می‌ترسم!"
ترس تمام راهرو را گرفته بود. صدای وز وز چراغ‌های زنبوری، قدم‌های شتاب‌زده که نوعی هیجان در آنها خوابیده بود، کشیده شدن چفت در‌های پایین که در آن سکوت سنگین می‌پیچید. آخرین شامی که تقسیم می‌شد و همان‌طور دست نخورده باقی ماند.
ما را به قسمت سلول‌های راهروی عقبی بردند. هر شش نفر را به سلول‌های جلو.
- "بادها می‌وزند، شن‌ها به حرکت در می‌آیند، قربانت شوم حمیده، راهم از تو جدا می‌گردد."
نیمه‌های شب در سکوتی سنگین هر شش نفر را بردند. من خجالت‌زده، ترس‌خورده، قلب دردمند خود را گرفته و در گوشه سلول به حالت چمباتمه تا صبح نشستم. اشک امانم نمی‌داد. به راستی به همین سادگی زندگی چند انسان به پایان رسید؟
ساعتی بعد از بردن آنها بطحایی قرائت غم‌انگیزی از قرآن را شروع کرد. چنان تلخ و غم‌انگیز که مو بر تن راست می‌کرد؛ من هیبت آن را هنوز بر دل دارم. چنان سوزناک که احساس می‌کردم در و پنجره‌ها هم گریه می‌کنند.
ظهر فردا، فردوسی مسؤل انبار به بند آمد، مقابل سلولم ایستاد. او نیز سرباز وظیفه بود و در انبار زندان کار می‌کرد. اعدامی‌ها قبل از رفتن به میدان تیر وسایل خود را تحویل انبار می‌دادند و لباس اعدام می‌پوشیدند. گفت: "وقتی وسایل آنها را گرفتیم که برای خانوادهایشان ارسال کنیم او این عکس را برای تو فرستاد."
عکس آقا رضا بود؛ نوشته بود: "دنیا باشا چاتده! یول آیریلده، یادا ساخلا منه! دنیا به پایان رسید! راهمان جدا شد، در یادت نگاهم دار! تقدیم به پسرم!"
این بود به آذر ماه سال هزار سیصد و پنجاه و دو زندان جمشیدیه. ابوالفضل محققی
پرویز نیک‌داودی عزیز من در زندان به سازمان چریک‌های فدایی خلق پیوست و دو سال بعد در یک درگیری مسلحانه در خیابان سیروس به شهادت رسید.

خاطرات یک مادر بخشی از کتاب چمدانی کوچک در کمدی قدیمی چمدان های اعدام شدگان سال 67

$
0
0

خاطرات یک مادر بخشی از کتاب چمدانی کوچک در کمدی قدیمی چمدان های اعدام شدگان سال 67

خاطرات یک مادر بخشی از کتاب چمدانی کوچک در کمدی قدیمی چمدان های اعدام شدگان سال 67

به خانه آمده‌ام. می‌دانم دوست نداری که به خاطر تو خانه رنگ ماتم بگیرد. همیشه می‌خندیدی. هنوز صدای خنده تو و دوستانت را از اتاقت می‌شنوم. صدای صحبت‌های بی‌پایانتان. نمی‌دانم بعدازاین همه خواهم توانست استانبولی‌پلو که تو دوست داشتی درست کنم ؟ آیا از گلویمان پائین خواهد رفت ؟ داخل اتاقت نشسته‌ام. از پنجره آفتاب کم‌رمقی به داخل اتاق می‌تابد. به ‌ردیف کتاب‌های چیده شده داخل کتابخانه‌ات نگاه می‌کنم. به‌عکس‌ها؛ به عکس دسته‌جمعی که نمی‌دانم در کدام کوه ‌گرفته‌ای؟ چند نفر از این دوستانت باقی‌مانده‌اند؟ چه عظمتی در این چهره‌های جوان خوابیده است.

شاخه‌های درخت پشت پنجره تکان می‌خورند. نورآفتاب در میان شاخ و برگ‌های آن می‌رقصد و سایه‌روشن مواجی را روی تخت خوابت می‌اندازد. گوئی کسی روی آن تکان می‌خورد. قلبم می‌لرزد. چه لحظه‌های شیرینی که آرام می‌خوابیدی و گاه تکان کوچکی می‌خوردی و من نگاه می‌کردم بی‌آنکه بدانی. همیشه با لبخندی آرام بلند می‌شدی. هیچ‌چیزدر زندگی‌ام لذت‌بخش‌تر از لحظاتی نبود که آرام و پاورچین می‌آمدی از پشت دست بر گردنم می‌انداختی می‌بوسیدی . "مادر صبح‌به‌خیر."بسیاری روزها پشت به اتاقت می‌نشستم و در انتظار این لحظه بودم. وقتی دست در گردنم می‌انداختی و گرمی نفست را حس می‌کردم، سبک می‌شدم. چنان سَبُک که گوئی در فضا معلقم. هیچ‌کس حتی پدرت با تمام عشقی که به او داشتم چنین سَبُکی را به من نداد. چنان حسی از مالکیت که هیچ ثروتی با آن برابری نمی‌کرد. حال به تخت خالی‌ات که برای همیشه خالی خواهد ماند می‌نگرم. بگو چگونه طاقت بیاورم؟ بگو چه باید بکنم؟ می‌دانم خواهی گفت طاقت بیاور! تسلیم نشو! من چنین خواهم کرد.

هنوز چمدانت را باز نکرده‌ام. خانه پراست از مادران اعدام‌شدگان از فامیل‌های نزدیکمان که برای تسلیت می‌آیند. بسیاری ترسیده‌اند! من می‌فهمم. از بچه‌های جوانشان، از کارشان! از سؤال جواب شدن می‌ترسند. تعدادی از همسایه‌ها خود را از چشم من مخفی می‌کنند. این کشته شدن شما چه بی‌سروصدا انجام‌گرفته است. هیچ‌کس باور نمی‌کند. دیروز چمدانت را باز کردم. چند تکه لباس، دو عدد صابون، مسواک و ساعت مچی تو. همین! همان ساعتی که وقتی در دانشگاه قبول شدی پدرت هدیه داد. من هرگز پدرت را چنین خوشحال ندیده بودم. گفت من آن را به دستت ببندم و بعد طاقت نیاورد و ما دونفری، نه سه‌نفری آن را بستیم. چقدر خندیدیم! بستن یک ساعت مُچی توسط سه نفر و آخرسر هم آن را سروته بسته بودیم. چه لحظاتی! خوشبخت‌تر از ما در دنیا نبود. ابوالفضل محققی

Viewing all 2511 articles
Browse latest View live
<script src="https://jsc.adskeeper.com/r/s/rssing.com.1596347.js" async> </script>