Quantcast
Channel: زنان
Viewing all 2511 articles
Browse latest View live

همزمان با شب یلدا

$
0
0

همزمان با شب یلدا

به یک کرشمه 4 کار  ( ضیاء مصباح )

 به دلیل آلودگی هوا که استمرار و توسعه ان نیز در این زمانه بعد از 4 دهه زمامداری جماعت برآمده از نا توانی و نا بخردی متولیان ریز و درشت تکیه زده بر زمام امور این مردمان میباشد و مدتی در این مثنوی تاخیر شد ....

به بهانه شب یلدا ضمن بزرگداشت این سنت دیرین ایرانی بشرحی که خواهد آمد به 3 نکته از میان دهها خبر اشاره ای مختصر و گذارا بعنوان خالی نبودن عریضه و جبران ما فات مینماید  :

اول  نماینده نسبتا شجاعی ( اقای صادقی ) از میان همین  نمایندگان منصوب شورای نگهبان اشاره ای به پاسخ وزیر کشورحکومت  نمود ، که درکمال خونسردی و بی تفاوتی آنهم در حین عبور و با اکراه خطاب به ایشان گفته است : در مواری به پاها نیز شلیک شده و همه گلوله ها به مغز و قلب نشانه نرفته .. که حدیث مفصل خواندن دارد و همین اشارت کافیست تا عمق اعتبار و اندیشه جماعت را بدانیم

دویم  والی حکومت ، در رابطه با آ ثار مخرب سیل دوباره در طی یکسال اخیر و چندین باره در دوران تصدی جاهلانه وی و پیشینیان با این همه در آمد ارضی و سماوی منطقه زرخیز خوزستان به عملکردها و مشکلات مبارزه و جلوگیری از این مصیبت با تعریف خود تحلیلی ! آنهم تلویزیونی در کمال وقاهت و بطورمفصل داشته ، انگار که اینا ن نه میدانند که برنامه ریزی چیست و نه قادر به رفع موانع البته بیگانه به  وظایفی که به نا حق عهده دارشده وطی سنوات کماکان در دورا ن کار آموزی بسر میبرند

 سیم / اثر مکتوب صریح ، زیبا و  شیرین یار دیارمان دکتر احمد  زید آبادی در رابطه با گفته اقای جهانگیری در رابطه با نخریدن نفت بوسیله دولت هند - نیز خوا ندنیست  :

   گفته ایشان : "هیچ وقت فکرش را هم نمی‌کردم که کشور مستقلی مانند هند با تحریم‌های آمریکا همراه شود و نفت ایران را نخرد!"

راستش من هم هیچ وقت فکر نمی‌کردم که درک معاون اول از روابط بین‌الملل تا این اندازه بسیط باشد!

یعنی ایشان نوع بازیگری هند در نظام جهانی را نمی‌شناسد؟ از سطح روابط تجاری و سیاسی هند و آمریکا خبر ندارد؟ میزان وابستگی هند به نفت کشورهای حوزۀ خلیج فارس از جمله عربستان را نمی‌داند؟ از دوستی صمیمانۀ نارندرا مودی نخست وزیر هند با بنیامین نتانیاهو همتای اسرائیلی او و  روابط نزدیک دو کشور مطلع نیست؟ افزایش گرایشات هندوئیسم افراطی در حزب بهاراتیا جاناتا در دورۀ ریاست جمهوری مودی برایش ناآشناست؟

یعنی همۀ اینها کافی نیست تا هند برای حفظ منافع خاص خود، حکومت  را به حال خود رها کند؟

ظاهراً در دستگاه دولت یا چرخش دقیق و صحیح اطلاعات مخدوش و معیوب است و یا دستگاه تحلیلی مجریان و مشاوران از رده خارج است! و یا هر دو! ظاهراً هر دو، زیرا اگر اینگونه نبود، همشهری گرامی من با چنین لحن سوزناکی از پشت کردن هند به دولت ایران این همه تعجب نمی‌کرد!          

یکی از زیباترین مراسم       «شب یلدا »

 شب چلّه بلندترین شب سال در نیم‌کره شمالی زمین است. این شب به زمان بین غروب آفتاب از ۳۰آذر (آخرین روز پاییز) تا طلوع آفتاب در اول ماه دی (نخستین روز زمستان) اتلاق می‌شود.

ایرانیان و بسیاری از دیگر اقوام شب یلدا را جشن می‌گیرند. این شب در نیم‌کره شمالی با انقلاب زمستانی مصادف است و به همین دلیل از آن زمان به بعد طول روز بیش‌تر و طول شب کوتاه‌تر می‌شود. مراسم شب یلدا (شب چله) از طریق ایران به قلمرو رومیان راه یافت و جشن «ساتورن» خوانده می‌شد.

واژه «یلدا» به معنای «زایش زادروز» و تولد است. ایرانیان باستان با این باور که فردای شب یلدا با دمیدن خورشید، روزها بلندتر می‌شوند و تابش نور ایزدی افزونی می‌یابد، آخر پاییز و اول زمستان را شب زایش مهر یا زایش خورشید می‌خواندند و برای آن جشن بزرگی برپا می‌کردند و از این رو به دهمین ماه سال   - دی (دی در دین زرتشتی به معنی دادار و آفریننده) می‌گفتند که ماه تولد خورشید بود.

یلدا و جشن‌هایی که در این شب برگزار می‌شود، یک سنت باستانی است. مردم روزگاران دور و گذشته، که کشاورزی، بنیان زندگی آنان را تشکیل می‌داد و در طول سال با سپری شدن فصل‌ها و تضادهای طبیعی خوی داشتند، بر اثر تجربه و گذشت زمان توانستند کارها و فعالیت‌های خود را با گردش خورشید و تغییر فصول و بلندی و کوتاهی روز و شب و جهت و حرکت و قرار ستارگان تنظیم کنند.
آنان ملاحظه می‌کردند که در بعضی ایام و فصول روزها بسیار بلند می‌شود و در نتیجه در آن روزها، از روشنی و نور خورشید بیشتر می‌توانستند استفاده کنند. این اعتقاد پدید آمد که نور و روشنایی و تابش خورشید نماد نیک و موافق بوده و با تاریکی و ظلمت شب در نبرد و کشمکش‌اند.

مردم دوران باستان و از جمله اقوام آریایی، از هند و ایرانی – هند و اروپایی، دریافتند که کوتاه‌ترین روزها، آخرین روز پاییز و شب اول زمستان است و بلافاصله پس از آن روزها به تدریج بلندتر و شب‌ها کوتاهتر می‌شوند، از همین رو آنرا شب زایش خورشید نامیده و آنرا آغاز سال قرار دادند.بدین‌سان در دوران کهن فرهنگ اوستایی، سال با فصل سرد شروع می‌شد و در اوستا، واژه Sareda, Saredha «سَرِدَ» یا «سَرِذَ» که مفهوم «سال» را افاده می‌کند، خود به معنای «سرد» است و این به معنی بشارت پیروزی اورمزد بر اهریمن و روشنی بر تاریکی است.

در آثارالباقیه ابوریحان بیرونی، ص ۲۵۵، از روز اول دی ماه، با عنوان «خور» نیز یاد شده‌است و در قانون مسعودی نسخه موزه بریتانیا در لندن، «خُره روز» ثبت شده، اگرچه در برخی منابع دیگر «خرم روز» نامیده شده‌ است.

در برهان قاطع ذیل واژه «یلدا» چنین آمده‌ است  :  <یلدا شب اول زمستان و شب آخر پاییز است که اول جَدی و آخر قوس باشد و آن درازترین شب‌هاست در تمام سال ، در آن شب و یا نزدیک به آن شب، آفتاب به برج جدی تحویل می‌کند و گویند آن شب به غایت شوم و نامبارک می‌باشد وبهمین دلیل بایستی با دور هم جمع شدن و شادی کردن بد یمنی را از جامعه دور کرد  ، بعضی گفته‌اند شب یلدا یازدهم جدی است >سفره شب یلدا، «میَزد» Myazd نام داشت و شامل میوه‌های تر و خشک، نیز آجیل یا به اصطلاح زرتشتیان، «لُرک» Lork که از لوازم این جشن و ولیمه بود، به افتخار و ویژگی «اورمزد» و «مهر» یا خورشید برگزار می‌شد.

روز پس از شب یلدا (یکم دی ماه) را خورروز (روز خورشید) و دی گان؛ می‌خواندند و به استراحت می‌پرداختند و تعطیل عمومی بود. فردوسی به استناد منابع خود، یلدا و خور روز، را به هوشنگ از شاهان پیشدادی ایران (کیانیان که از سیستان پارس برخاسته بودند) نسبت داده و در این زمینه از جمله گفته است:

که ما را ز دین بهی ننگ نیست /  به گیتی، به از دین هوشنگ نیست -همه راه داد است و آیین مهر /  نظر کردن اندر شمار سپهر

شب چله:

در ایران باستان 60 روز از 3ماه اخر هر سال  یعنی :چهل روز از زمستان که آغاز آن برابر است  با هفتم دی ماه جلالی ( بیست و هشتم دسامبر ) و پایانش برابر است با شانزدهم بهمن ( پنجم فوریه ) چله بزرگ و بیست روز از فصل زمستان که آغاز آن از هفدهم بهمن ماه جلالی شروع می شود و در ششم اسفند ماه پایان می یابد. چله کوچک میگویند و در بیان عامه کنایه از سرمای سخت که چله زمستون  گفته میشود .

در ایران مرکزی چله بزرگ زمستان از آغاز زمستان که برابر است با آغاز دی ماه شروع می شود و مدت آن چهل روز  و چله کوچک زمستان از شب دهم بهمن ماه تا پایان بهمن ماه که مدت آن بیست روز است/ تمامی این شب های بلند به کتاب خوانی و قصه گویی، بزرگداشت اندیشمندان، دانشمندان، خدمتگذاران جامعه وماند گاران شهر و دیار ها و تکرار حماسه های شاهنامه فردوسی، اشعار پر مغز و محتوا و شیوای مولوی، سعدی، حافظ و دیگر شعرا و فلاسفه دیرین و نام اوران امروزهمچون : شهریار، پروین، بهبهانی؛ مشیری اختصاص می یافت.


 مراسم، تشریفات و یاد بودها ی بسیاری از پیشینیان پاک و متفکر ما ایرانیان در تاریخ پر شکو همان  زنده  و بیاد مانده اند و در این فرصتها و شبهای بلند جشن و سرور، که شادی بخش خانواده ها وجوانان و باعث خلاقیت، ابتکار، سازندگی، دور شدن از خرافات، جهل و نادانی، خمودگی و اندوه است با مغتنم شمردن مناسبت ها بر پا میشده  که شاخص ترین انها را میتوان جشن سده در دهم بهمن ماه عنوان نمود.    

این باور دیرین و عملکرد اندیشمندانه اجداد گرامی و بزرگ ما ایرانیان، امروز در علوم پزشکی، روان درمانی، روانشناسی، جامعه شناسی، مدیریت و... به ثبوت رسیده که :

افسردگی و غم غصه بنیاد شکر گزاری و سپاس افریدگار را  و باور یگانه بودن او را، بتبع آ ن سلامت ، شرف و عزت را از جوامع دور میسازد .

توصیه اینکه:  با همه درد مندی ملت بزرگوار بمناسبت کشتار اواخر آبان ماه  - اما برای ارج گذاری براین پیشینه ملی ایرانیان درد مند پاک نهاد این روزگار پر آب و چشم -   بدون هر گونه تامل ، تردید ، نگرانی و واهمه -  در بزرگداشت  حفظ و احترام این روزها و شبها با اعتقاد و اطمینان به اثر بخشی مثبت آن، بکوشند که در هر شرایطی وظیفه  شاد کردن انسانها :خدایی، ملی ، میهنی و مردمی است،

هر چند با افزایش بسیار شدید هزینه ها مخصوصا تدارک آجیل و خوردنی های سنتی مربوط به این دور هم آئی ،  بسیاری از هموطنان با میزهای خالی پذیرای زمستان 98 در پسین و شامگاهان شنبه  در پیش خواهند بود

 برای ملت بزرگوار ، پر تحمل ،هشیار و اندیشمند ایران در بندمان آرزوی سلامتی و عبور از مصائب را   داریم .


هِی ...های... عاشقان !

$
0
0

هِی ...های... عاشقان !

................
هِی ...های... عاشقان !
...........................
آنجا که جان ِشیفته ی پویا –
در جستجوی شادی وُ آزادی ست
هم عشق ،هم ترانه، شکوفاست.

هِی ...های...عاشقان!
در این سکوت ِسرد ِ زمستانی –
آواز ِآتشین ِ شما زیبا ست.

زیباست هردرخت.
وقتی که دست ِتان
از شادی ِزُلال ترین آب ها نوشت.
وقتی که راز ِتان-
آواز را برابر ِآیینه ها گرفت.

اما
تلخ ست روزگار.
وقتی که مادران ِ سیه پوش –
همدوش ِ دلشکسته ترین ماه گشته اند.
سخت ست روزگار
وقتی که مادران ِ سیه پوش –
آغوش ِغمگنانه ترین آه گشته اند.

اما
درما ستاره ای
مهمان ِمهربان ِغزلهای گندم ست.
اما
درما سپیده ای
خُنیاگر ِخجسته ی طُغیان ِ مزدُم ست.

جشن «چله» ی ۱۳۹۸ بر ایرانیان جهان فرخنده باد!

$
0
0
جشنی دگر در گردش گردونه‌ی مهر؛
آغاز روز چیرگی بر تیرگی‌ها

بر بلندای سبلان جز از عشق مگو !

$
0
0

بر بلندای سبلان جز از عشق مگو !

بر بلندای سبلان جز از عشق مگو !

آفتاب داشت بالا می آمد. نوک قله در نخستین تابش خورشید درخشش غریبی داشت؛ پیچیده در مس یا طلا. آنها چهار نفر بودند. با چهره‌های جوان وشاداب. همزمان با بالا آمدن آفتاب بطرف کوه راه افتادند.
اندام‌هائی ورزیده داشتند، با کوله پشتی‌هایی سنگین. یکی از آنان که پیشاپیش همه بود گفت: "یک نفس تا قله خواهیم رفت!"آنکه آخر بود گفت: "چه عجله ای در کار است کسی پشت سرمان نگذاشته."وسط راه آب گرم شابیل است، می توانیم یک تنی به آب بزنیم وکمی خستگی در کنیم. دو روز است که بی وقفه در حال رفتنیم!"
نفز اول جواب داد:
"ما که برای گردش نیامده‌ایم. باید قله را بزنیم وبرگردیم. این تمرین برای روزهای سخت است. اگر این‌طور بود با گروه‌های کوهنوردی می آمدی!
نفر آخر اعتراضی نکرد وزیر لب شروع به خواندن سرودی کرد.
هنوز اندکی نرفته بودند که از پشت سر کسی صدایشان زد:
„ "ای بچه‌هایم بایستید تا من هم هم راهتان شوم! “
پیرمردی بود روستائی باصورتی لاغر و چشما نی درخشان و یک چوب دستی که دستمال غذایش را سرآن گره زده بود. پاها ی بدون جورابش در آن چارق‌های سفید نخی حالت رقت باری به او می داد.

همه ایستادند.
"کجا با این عجله، من را هم همراه خود به آن بالا می برید؟“
سر گروه مکثی کرد به چهره پیرمرد خیره شد. معلوم بود که دلش نمی خواهد پیر‌مرد همراهشان باشد؛ فکر می کرد اسباب زحمت خواهد شد ومانع از حرکتشان. "پدر ما می خواهیم سریع برویم وبر گردیم، برای شما سخت است با ما همراه شدن. پشت سر ما گروه‌های دیگری حتما می آیند، می توانید با آنها بروید".
پیرمرد روی سنگی نشست وگفت:
"رسم روزگار همین است؛ من نیز روزی مثل شما از کوه مانند بز کوهی بالا می رفتم وحال شما می گوئید این پیرمرد سر بار ما خواهد شد. باشد بروید من همین جا می‌نشینم تا گروه دیگر بیاید. تنها رفتن را دوست ندارم، دلم می خواست با شما جوانی کنم. به شما نشان بدهم که هنوز می توانم مانند شما تا بالای کوه بروم."
همه به یک‌دیگر نکاه کردند. این درمرامشان نبود که پیرمردی را برنجانند.
یکی از آنان گفت: "ما تمام عشقمان همین‌ها‌ اند. چه همسفری بهتر از این پیرمرد! خب حداقل تا شابیل همراه‌مان می کنیم".
همه قبول کردند سرگروه هم موافقت کرد. "پدر ما نمی توانیم تو را این جا تنها بگذاریم بخصوص که می دانیم در آن دستمالت نان خانگی وپنیر داری".
پیرمرد خنده بلندی کرد وگفت:
"من که از اول می دانستم من را همراه خواهید برد من آدمها را از دور می شناسم". چوبش را به شانه انداخت وبرخاست. "خوب بچه‌ها یم می خواهید همین راه را مستقیم بروید یا این که من راه زیبا تری نشان بدهم؟ آخر من مال همین اطرافم، بزرگ شده همین کوه ودشت. می توانم تمام زیبائی سبلان را به شما نشان دهم بی آنکه راهمان طولانی شود".

حال سوز صبحگاهی به نسیمی آرام مبدل شده بود بوی خوشی در هوا می پیچید. طوری که جان در نئشه ای زیبا فرو می رفت.
سرگروه گفت: "ما می خواهیم زود به قله برویم وبر گردیم".
پیرمرد خنده ای کرد وگفت: "من هم همین‌طور، اما مگر می شود سبلان آمد وزیبائی‌های آن را ندید؟ چند بار تا حالا سبلان آمده ای؟ آیا صخره‌ها ئی که عسل از آنها جاریست را دیده ای؟ هیچ‌وقت این جا از چوپان‌ها شیر تازه دوشیده شده گرفته وخورده ای؟ اصلا از سبلان چه میدانی؟ میدانی پشت همین یال چشمه ای است که اگر از آب آن ننوشی معنی آب را نخواهی دانست! مرد می خواهم بیست سنگ کوچک از درون آن در آورد دستت یخ خواهد زد. بیائید از آب آن چشمه بنوشیم زیاد وقت نمی گیرد".
هیچ کس مخالفتی نکرد.
گوئی جادوگری جادویشان کرده بود. به طرف پشت یال که دره کوچکی بود سرازیر شدند. پیرمرد خم شد برگی چند از گیاهی را کند به هر کدام برگی داد. "بو کنید این بو را غیر از سبلان در جای دیگری نمی توانید بیابید". بوئی خاص ترگیبی از کاکوتی، ریحان وشبدر کوهی؛ منفذهای بینی بی اختیار باز می شدند و حسی خاص تا مغز سر نفوذ می کرد.
"می شنوید صدای شر شر آب را؟ این صدای کبک است که دارد می خواند! آرام گوش کنید!“همه ساکت شدند. سکوت وآنگاه موسیقی عجیبی در آن دره کم عمق پیچد. صدای آب وز وز زنبورها وحتی صدای بال زدن پرندگان. صدائی مانند بغ بغوی کبوتر چاهی یا کبک همه چیز در هم پیچیده بود، گوئی وارد جهانی دیگر شده بودند.
آن عجله حال جای خود را به مستی وآرامش داده بود؛
در فاصله ای نه چندان دور چشمه ای می جوشید. ذرات آبی که از چشمه به پائین سرازیر می شد، در زیر نورآفتاب صبحگاهی مانند گردی از نقره، طلا والماس پخش می شد. بخار آرامی از سبزه‌های کنار بستر چشمه بر میخاست که شور دل چسب وملایمی را در جان می نشاند. از زیر آن سبزه ها ی شنگرفی مانند حریری سبز خود نمائی می کردند.

پیرمرد چشمانش برق می زد. لبریز از محبت. "بچه‌هایم زانو بزنید از این آب بنوشید! همان آب حیات است که خضر دنبال آن بود. در این کوه به هر چشمه ای که رسیدید زانو بزنید از آب آن بنوشید وخاکش را ببوسید. چرا که تمامی آنها متبرکند“!
روی تخته سنگی نشست به دور دست خیره شد.
گوئی با تمامی دشت و کوه وچشمه سخن می گوید. "زیاد نمی ایستیم راه می افتیم آن صخره عسل که گفتم همین نزدیکی است. اندکی بالاتر از شابیل".
آن چهار نفر، حال با هم مسابقه می دادند چه کسی بیشتر می تواند دست خود را در این آب نگاه دارد. "پدر شما قضاوت کنید."
صدای خنده دره را پر کرده بود ونهایت نوشیدنی بی وقفه. اندکی بعد راه افتادند. پیرمرد به خنده می گوید: "از آب چشمه خوردید حال گرسنه تان خواهد شد، با خودتان چه آورده اید؟ “ می خندند و به دستماش اشاره می کند.

از دره بالا می روند. در دوردست، دشت وسیع دیده می شود. با سیاه چادرهای شاهسون‌ها وگله‌ها ئی که به سختی دیده می شوند. اندکی بالا تر آب گرم شابیل است با آن بوی قلیائی خود که به شدت از دل زمین می جوشید وبالا می آید. بیشتر از چند نفر داخل آب نیستند.
"می دانید؛ این آب شفای درد بیمارهای پوستی است. هر کس بیماری پوستی دارد می آید این جا چندین بار داخل این آب می شود وبیرون می آید بیماری بسیاری خوب می شود. اما من خودم تنم را این جا نمی شویم من در بالای قله تن می شورم".
همه به هم نگاه می کنند پیر مرد وتن شستن در دریاچه یخی بالای کوه.!
حال او دیگر عضوی از گروه چهار نفری شده است وحرفی از ماندن در شابیل نیست. سرپرست می گوید: "الان که این جا کاری نداریم راه بیفتیم". پیرمرد می گوید: "می خواهید از همین راه که بیرق زده‌اند برویم یا از آن دست چپ که به صخره عسل می رود. اگر کسی بلد نباشد سر از دره‌ها ی عمیق در می آورد! اما من خوب بلدم از این قسمت می رویم. تنها یک جای سخت دارد بعد راحت است".

دیگر عملا بلدی گروه را به دست گرفته است .
انذکی بعد به چابکی از صخره‌ها بالا می روند. پیرمرد راه نمی رود، پرواز می کند. چنان آرام وسبک از صخره‌ای به صخره‌ای، که گوئی پرنده ای.
یک صخره را نشان می دهد. "آن‌جا کندوی عسل است؛ چوپان‌ها می دانند وخرس‌ها. خرس حیوان با هوشی است وقتی جماعتی را ببیند پنهان می شود."بعد به زمین اشاره می کند؛ "این‌ها مدفوع خرس است، اما کهنه است. اگر هم این دور اطراف باشد نزدیک نمی شود."آرام به پشت صخره می پیچد. "قبل از ما چوپان‌ها این جا بوده اند، اما خوب به اندازه یک وعده می توان جمع کرد".
از جیب کت بلندش پیاله روحی کوچکی در می آورد وشروع به جمع کردن قطره‌های عسل از روی سنگ‌ها می کند.
هر جهار نفر به حیرت نگاه می کنند دو صخره بزرگ با حفره ای عمیق که انتهای آن دیده نمیشود. قطره‌های عسل‌است که از آن چکه می کند همراه صدها زنبور که بر فرازسرشان در قسمت بالای صخره می چرخند.
پیرمرد پیاله راپر می کند. "خوب این هم قسمت ما بود". نانی را از دستمالش درمی آورد وروی پیاله می گذارد. "بااین پیاله نمی شود تا بالا رفت همین اطراف بنشینم وصبحانه بخوریم"!
اندکی بالا تر روی صخره‌ای پهن همه می نشینند. قله با ابهت بالای سرشان دیده می شود ودر چشم انداز دشتی عظیم که تا دور دست ادامه می یابد.

هوا بوی عسل می دهد.
پیرمرد دستمال خود را باز می کند. "خوب فکر می کنید من نان وپنیر دارم. نه! به سبلان باید کره آورد وبا عسل خورد."
چند نان بود با مقداری کره. آنها هم نان وگردوی خود را درمی آوردند. "شاه هم چنین صبحانه ای را ندارد. در دنیا جائی زیباتر از این جا نیست."
بوی‌عسل با کره ونان در هم پیچیده است.
"تمام زندگی وحیات درون همین نان وعسل جا گرفته. اگر با لذت بخورید روحتان هم سیراب می شود. بعضی وقتها روح هم با آدم غذا می خورد ولذت می برد."بلند می خندد.
زندگی در زیباترین شکل خود بر بالای آن صخره خود نمائی می کند. مردی پیر وجهان دیده اما پر شورهمراه با جسم وروح‌های جوان غرق در شکوه زندگی وطبیعت.

صخره، سنگ ، آب وپرنده با آنان سخن می‌گویند. دیگر سخنی از شتاب برای رسیدن به قله نیست. سبلان در جسمشان رفته است.
ساعتی بعد بر بالای قله بودند.
پیرمرد بر چوب دستی‌اش تکیه داده است وبه صدای بلند آوازی می خواند.
"ای «عاشیق شمشیر»،
ای عاشق ساز بر دست
آن گاه که می گذری ز کوهسار
برگیر خبر ز حال و روزم
خوش نغمه سرا
مرا بیاد آر!
آهونگهی زدور دستان
افکند نگاه بر من ...“
پیرمرد بلند بلند گریه می کند وشعر می خواند.
هیچکدام از آن چهار نفر سخنی نمی گویند.
پیر مرد به آرامی لباس از تن می کشد. در کنار چشمه قله سبلان می نشیند ودست در آب می کند وتن وبدن را می شورد و با دستمال نانش خود را خشک می کند. به دور دست خیره می گردد.
"ای داغلار سزده سوزوم وار
بر قارا گوزده گوزوم وار
"آی کوه‌ها با شما سخنی دارم
دارم چشم بر سیاه چشمی ...".

"کدام یک از شما عاشق شده اید؟"
کسی سخنی نمی گوید به هم نگاه می کنند. در این گروه چهار نفری عاشق شدن امکان پذیر نیست. آنها، هر چهار نفر وابسته به یک گروه انقلابی‌‌اند. عشقشان مبارزه است واین کوه آمدن هم بخشی از آمادگی برای آن مبارزه.
"پدر ما هنوز خیلی کار داریم، وقتی برای عاشقی نیست! از وضع زندگیت بگو از مشکلاتتان"!
پیرمرد به دقت در چهره یک یکشان خیره می شود.
"من در بالای سلطان سبلان جز از عشق نمی گویم.
تمامی جای جای این قله یادگارعاشقان است. چقدر قصه در مورد سبلان می دانید؟ از این کوه‌ها، هرم‌ها، از آن چادر‌های سیاه، آن زیبا رویان که دستارهای گلی بر سر بسته اند! از آن چشم‌ها ی سیاه وخمار چه می دانید؟ سنگی را بر دارید به گوش خود به چسبانید. نام وصدای نی صدها چوپان را خواهید شنید. صدای گوسفندان، پارس سگ‌ها، صدای سم اسبان ومردانی که از این کوه‌ها عبور کردند. نام من هم آن جاست! "
می‌دانید، "هرشب از دل این دریاچه مردی جوان بیرون می آید، بر بلندی این صخره می ایستد و نام دختری که هزاران سال است گم کرده فریاد می زند. من هم جزئی از وجود این مردم. هر سال چندین بار به این جا می آیم تن می شورم آواز می خوانم به آن دورها به آن سوی مرز که دیده نمی شود خیره می شوم ونام گم کرده خود را فریاد می زنم.
من اهل ده «میرکی»ام. آن پائین، آن جائی که زیباترین وعمیق‌ترين دربند ایران در آن جاست. جائی که همیشه سیلاب می جوشد وزمین لبریز از گل وسبزه است.
من هم مثل شما جوانی کردم. روزهائی دیدم که شما نمی توانید تصورش کنید. من حکومت یک ساله پیشه وری را دیدم. با ارباب‌ها جنگیدم. یک سالی که خود را آزاد می دیدم برابر با خان زاده‌ها. می خواستم سوادبیاموزم، جوان بودم می توانستم. اما عاشق هم بودم؛ عاشق زیباترین دختری که نمی‌توانید تصورش را بکنید.
اما همه چیز در هم ریخت. در چشم بهم زدنی! زیبا شروع شد بد خاتمه یافت! بسیاری به آن طرف مرز گریختند و بسیاری مانند من ماندند و دستگیر شدند.
من عاشق بودم نمی توانستم بروم. من پدر مادری پیر داشتم که نان آورشان بودم. اما زندان رفتم، پنج سال وزمانی که برگشتم، عشقم با خانواده اش به آن سوی مرز رفته بود وپدرم نیز از حیات رخت بر بسته. من بودم، مادرم ودرد عشقی که تا کنون بر سینه دارم. "
آی کوه‌ها
"با شما سخنی دارم!
ازدواج کردم بچه دار شدم، اما هنوز دنبال گم گشته خود هستم؛ دنبال دختری که دیگر هیچ‌وقت خبری از او وخانواده اش نشد. آخ که چه بر سر این خانواده‌های غریب آمد؟ در کجای شوروی گم وگور شدند؟ حتی یک خبر"!

هیچ کس سخن نمی گوید .
اشگ تمامی صورت پیر مرد را پوشانده است.
"پسرانم آن چه تمامی این سال‌ها من را نگاه داشت همین عشق است؛ همین خاک؛ همین قله عظیم وسر به فلک کشیده با دره‌ها حکایت‌ها ونان وعسلی که خوردیم. من شماها را از دور می شناسم. از برق چشم‌ها یتان وشوری که به کوهتان کشانده است. با کوه سخن بگوئید اواز زبان سنگ وعلف وآب با شما سخن خواهد گفت؛ از ابرها، از بادها وطوفان‌ها. از شاهین‌های بلند پرواز، از دره‌های عمیق، از رودهای خروشان که از او مایه می گیرند؛ از کنام پلنگان وغارهائی که خرس‌ها در آن‌ها به خواب زمستانی فرو می روند.
از ایامی کهن وسالیانی که بر او رفته با تاریخ نهان شده در قلب.
این جا سلطان سبلان است! تاج سرزمین من تاجی از صخره وبرف وهزاران گل با رشته‌ها ی آبی که از هر سوی آن روان است. بخشی گرم وسوزنده چون قلب او که از « قطور سوئی، شابیل وسرئین» بیرون می زند.
بخشی سرد وزلال مانند آب هزاران چشمه که از پیکر او جاری است. هر جامی که ازاین آب گوارا وخنک بنوشی تشنگیت به زندگی بیشتر می گردد.
زندگی همین جام وآب گوارای آن است. بدون عشق به آن عشق به زندگی خود ودیگری معنائی ندارد!
این کوه‌ها، این دره‌ها، جان دارند. در سکوت ژرف‌شان زیباترین موسیقی طبیعت در حال نواختن است. گوش کنید".
چانه بر چوب دستی‌اش استوار می کند ودر خلسه ای آرام فرو می رود.

حال هر پنج تن گوش به صدای باد سپرده اند.
به موسیقی غریبی که با عطر میلیون‌ها گل نقره ای، «گموش دره» در هم آمیخته است. بوی عسل، بوی شیر، بوی انسان، بوی تن ورزو های که شیار بر خاک می کشند. بوی عرق در گرمی آفتابی که بر تن می نشیند.
بزمی است !
زهره با چنگ خود پائین آمده با دو چشم سیاه وحشی پنجه بر چنگ می کشد و رقصیدن آغاز می کند.
زمان بر بلندای سبلان ایستاده است. آن پنج کس نیزمحو شده در زمان ومکان! ابوالفضل محققی

«با من به شهر نو بیایید»

$
0
0

«با من به شهر نو بیایید»

سرویس تاریخ «انتخاب»:

مجله خواندنی‌ها در تاریخ ۱۷ آذر سال ۱۳۲۴، گزارشی میدانی و مفصل درباره وضعیت شهر نو منتشر کرد، حکیم الهی در اصل این گزارش را برای روزنامه «صدای وطن» گرفته و خواندنی‌ها مطلب را بازنشر می‌کرد. الهی برای تهیه این گزارش دل را به دریا زده، خود راهی این ناکجا آباد شده و آن‌چه را که از کوچه‌ها و خیابان‌ها و ساکنان آن‌جا به چشم دیده، به قلم آورده است؛ آن‌قدر واضح که گویی، زمان هفتادوچهار سال به عقب بازگشته و این خود ما هستیم که در کوچه‌های شهر نو راه می‌رویم و فلاکت این اجتماع فراموش‌شده را از نزدیک می‌بینیم، از زنی که به خاطر ابتلا به سفلیس در لحافی پیچیده و سر کوچه رها شده تا دلال‌های محبت! و بچه‌های ده دوازده ساله‌ای که از بخت سیاه‌شان چشم بازنکرده به کارگران جنسی تبدیل شده بودند.

بخش‌هایی از این روایت تلخ را در پی می‌خوانید:

اتوبوس خیابان سپه را می‌پیماید از جلوی کاخ‌های زیبا! عمارات سلطنتی! دانشکده افسری می‌گذریم و به مجسمه جلوی باغشاه یا لشگر یکم مرکز برمی‌خوریم! در این محوطه مرکز باغشاه لشگر یکم ارتش شاهنشاهی قرار دارد و دیوار آن تا چند قدمی شهر نو امتداد یافته است!

شهر نو و لشگر یکم هردو در جوار یکدیگرند! همه‌ساله جوانان پاک و سالم دهاتی وارد این لشگر می‌شوند و به علت آزادی و قرب جوار و معاشرت با ساکنین شهر نو به سفلیس و سوزاک و شانکر مبتلا شده و به دهات خود برمی‌گردند و زنان و فامیل خود را نیز به آن امراض خانمان‌سوز گرفتار می‌نمایند!

این میدان و فواره‌ها اول شهر نو می‌باشد. این‌جا برای عیش و عشرت آمده‌اند. قانون و مقررات و یا دژبانی در این‌جا وجود ندارد که از این‌ها جلوگیری به عمل آورد! آزادی کامل در این شهر نو برقرار است. شهر نو دارای سه خیابان و چندین کوچه و چند صد خانه است. این زن‌های سر و پا برهنه که در خیابان آزادانه می‌گویند و می‌خندند و عربده می‌کشند همه فاحشه هستند!

هریک از این خانه‌ها متعلق به یک فاحشه است که او را سردسته می‌گویند و هر دسته چند نفر فاحشه در اختیار دارد که آنان را شاگرد می‌خوانند! این شخص که در این شلوغی به دنبال ما افتاده به نام... معروف است، ولی ما او را با لقب مودب‌تری به نام دلال می‌خوانیم. می‌گوید: «دختران کوچولو تا ده ساله! و از ده ساله تا ۲۰ ساله چاق، لاغر، بلند، کوتاه، سفید، سیاه، همه‌جوری دارم چه نوع آن را طالبید؟»

اگر در این فاصله که ما آمده‌ایم تاکنون متجاوز از بیست نفر دلال به ما رجوع کرده‌اند تعجب ننمایید! این‌جا شهر عشق و محبت و فلاکت و نکبت است و دلالان آن البته هرچه بیش‌تر باشد می‌گویند بهتر است!

این زن بیست‌ساله را که این‌طور در این لحاف پیچیده‌اند و در گوشه دیوار نشسته و به عابرین تماشا می‌کند شانکر [نوعی زخم پوستی در ابتدای بیماری سفلیس]دارد! این بوی زننده که حالا شنیدی از عفونت زخم‌های او می‌باشد! خوب نگاه کن تمام بدنش سوراخ سوراخ شده است! شاید امشب یا فردا بمیرد! علت این‌که او را از خانه سر کوچه گذارده‌اند برای این است که مشتری فاحشه‌های آن خانه از عفونت و بوی لاش متالم شده‌اند و سردسته آن‌ها او را فعلا سر کوچه گذارده تا بتواند مراجعین خود را به دلخواه پذیرایی کند. این امراض و این‌گونه مرگ‌ها برای ساکنین این‌جا سرنوشت حتمی است! در این‌جا لازم است عینک را به چشم بزنید و آن‌ها را کاملا حفظ کنید و از طرفی کاملا دستمال‌تان را جلوی دهان و بینی بگیرید، زیرا خاک این خیابان‌ها و کوچه‌ها نرم است و این جمعیت و ازدحام دیوانه‌وار مردم این گرد و غبار‌های عجیب را که میلیارد‌ها میکروب دارد وارد چشم و دهان شما خواهد کرد!

این مردی که رو به دیوار کرد.............................. خوب ملاحظه کنید بدبخت پنبه و پارچه را روی لاش سگ له‌شده گذاشته است. او پنبه‌های خون و کثافت‌آلود را از .....برداشته و توی راه آب می‌اندازد و مستقیما اگر روزی آب آمد، آن را وارد حوض و آب‌انبار می‌کند و به مصرف مراجعین محترم می‌رساند!

این هم باز دلال است، می‌گوید: «هم پسربچه دارم و هم دختربچه»!

این پسری است که دیگر دلال لازم ندارد. خوب دقت نمایید، این مرد با این پسر ده‌ساله چگونه می‌خواهد معامله کند! این پسر بدبخت می‌باشد! ولی عجب قیافه گیرایی دارد! اگر این ناکام اجتماع وسیله تحصیل و تربیت داشت، یک نفر نابغه می‌شد. خوب در قیافه‌اش دقیق شوید! از لحاظ قیافه‌شناسی هیچ‌گونه نقصی دارد؟ چقد خوب حرف می‌زند! اسم این محکوم اجتماع، نام این قربانی جامعه حسن است. او فقط اسم خود را می‌داند. از نام فامیلش اظهار بی‌اطلاعی می‌کند و می‌گوید: «من فامیل ندارم.» آری اوست. می‌گوید او نه تنها فامیل دارد، بلکه او وطن هم ندارد! او شاه و وزیر و وکیل هم ندارد، او در این مملکت هیچ ندارد!

حسن گردن کج کرده تا من اگر به او تمایل پیدا کردم چند شاهی نیز برای بدبختی و بیچارگی به او اضافه کنم.

[..]این حسن تنها نیست، یک مادر و دو خواهر هم دارد. مادرش در منزل بتول قمی که از سردسته‌های معروف شهر نو می‌باشد شاگرد است و آن دخترک یازده ساله لاغراندام سیه‌چشم و زردروی خواهر همین حسن است و اسمش عفت است. خواهر دیگرش از حسن کوچک‌تر می‌باشد و شاید تازه هشت سالش تمام شده است و اسمش مهین می‌باشد و اغلب در شهر نو مشغول کار است و مجبور است با این سن کم هر شب در آغوش یکی از متمولین از خدا بی‌خبر تهران به سر آورد.

شهر نو فعلا منحصر به همین شهری که دارای چند صد خانه است نمی‌باشد، هر گوشه‌ای از تهران که قدم بگذارید، تکه‌ای از شهر نو را در آن‌جا ملاحظه خواهید کرد که عنقریب شما را به آن شعبات هدایت خواهم کرد.

خواهران حسن نیز مانند خود او دارای حسن خلقت می‌باشند. این سه طفل بدبخت که یکی ده ساله و یک ۸ یا ۹ ساله و دیگری یازده ساله است امروز افراد عائله یک مادر فاحشه را تشکیل می‌دهند. این دو خواهر نیز آروزو‌هایی دارند ولیکن آرزوی آن‌ها مانند امیدی است که بلبل در قفس آهنین به خیال پرواز دارد! چقدر آرزو دارند که از شر این هیاکل متعفن، این هیولای هفتاد هشتاد منی و این کور و کچل‌های مراجع راحت گردند.

مهین طفلک خیلی کوچک است و به اصطلاح بوی شیر از دهانش می‌آید. او محتاج معلم و مربی است، او آرزو می‌کند که او هم مانند هزاران هزار دختران به مدرسه می‌رفت، پشت میز می‌نشست، درس می‌خواند، چیز می‌فهمید. این بدبخت تازه یک ماه می‌باشد که از بخیه زدن موضع مخصوصش می‌گذرد! او برای امرار معاش مجبور بود که تسلیم یک نفر خرگردن دیوسیرت متعفن بشود! او نیز مانند تمام دختران ۵ ساله و شش و هفت و هشت ساله شهر نو در ایام کوچکی برای عملیات دیگر به کار برده می‌شد، ولی کم‌کم پا به سن ۹ گذاشت برای تهیه یک دست لباس و بیرون آمدن از زیر بار قرض دیگر برای کار مناسبش تشخیص دادند فقط حرف در مقدار مبلغی بود که او فقط برای یکبار می‌تواند به آن مقدار اخذ نماید.

دلال‌ها خیلی از مراجعین را ملاقات کردند و جنس خود را عرضه کردند تا بالاخره یکی پیدا شد که بیش از همه پول می‌داد!

در این‌جا نوع شخص هیچ فرق نمی‌کرد، در قاموس اهالی شهر نو کیفیت وجود ندارد، تمام صحبت سر کمیت است.

این شخص اگرچه سنش پنجاه و چند سال می‌باشد ولیکن صد تومان بیش از یک نفر جوان خرازی‌فروش بیست‌ساله که فقط سیصد تومان می‌دهد، می‌پردازد. شما اگر بخواهید سردسته را ملامت کنید که چرا جوان بیست ساله را قبول نکرده و آن مرد پنجاه و چند ساله را ترجیح داد، دیوانگی خود را ثابت کرده‌اید، زیرا این عملی است که تمام اعیان و اشراف و عموم طبقات امروز در ازدواج می‌نمایند. شما اگر توانستید در این اجتماع دختر یک وزیر را برای یک جوان دیپلمه یا لیسانیه محکوم به داشتن حقوق تحصیلی عقد نمایید من هزار تومان به شما می‌پردازم و حال آن‌که همان وزیرزاده را ممکن است به یک تاجر میلیونر شصت ساله هم شوهر بدهند. این‌جا هم مانند آن‌جا موضوع معامله بود. فقط در شهر نو این نوع معاملات منجر می‌شود به این‌که به اصطلاح خودشان شاگردی جر بخورد، ولی در شهر تهران و اجتماع شما آن معامله منجر می‌شود به آن‌که خانم سرانجام فاحشه از آب درآید!

از حسن می‌پرسم: «چرا کار نمی‌کنی؟» می‌گوید: «هرکس پیدا شود من کار می‌کنم»! بدبخت منظور مرا نمی‌فهمد. می‌گویم: «آیا حاضری در دکان کفاشی، نانوایی، قالی‌بافی مشغول کار و شاگردی بشوی و از این وضع خارج گردی؟» با کمال شوق با قدم‌های محکم، با جسارت و تهور بسیار به من نزدیک شده و با اطمینان به موفقیت می‌گوید: «البته حاضرم، آیا شما حاضرید مرا به این‌جا‌ها معرفی نمایید و کار برایم درست کنید؟»

اطرافم را نگاه می‌کنم قریب پنجاه و شصت نفر از بچه‌های شهر نو به سن حسن و کوچک‌تر از او دور مرا گرفته‌اند، چشم‌های همه می‌درخشد، این بدبختان تصور می‌کنند که من الان یک کارخانه حصیربافی، زیلوبافی، نجاری، آهنگری و ... برای آن‌ها فراهم می‌کنم و آن‌ها را از این زندگی نجات می‌دهم. همه منتظرند ببینند من چه جوابی به حسن می‌دهم!

خواهران او اگر غذا نخورند می‌میرند، برای این‌که نمیرند گرانبهاترین ودیعه خود را در اختیار هر مرد عفن و هیولایی می‌گذراند و یا شاید مانند همان زن بیست ساله که فعلا سر کوچه سوزاک‌آباد شهر نو خوابیده و لاشه‌اش تعفن گرفته پس از چند سال دیگر آن‌ها نیز به همان درد، ولی در سنی مثلا شانزده سالگی بمیرند! شما تصور می‌کنید دختر ۸ یا ۹ ساله برای ارضای حس شهوی خود را در آغوش یک هیولای سفلیسی می‌افکند؟! مات ومتحیر مانده‌ام که به حسن چه بگویم! راهی ندارم جز این‌که من هم از همسفران خود جویا شوم و از شاه و نخست‌وزیر و وزیران و وکیلان مملکت جریان را بپرسم که «آقایان این بدبختان چه بکنند؟»

چشم حسن و گردن او هنوز به حال عادی برنگشته است، نمی‌دانم چه بکنم و چه بگویم! [...]

الله اکبر نگو، بس است

$
0
0

الله اکبر نگو، بس است

همراه با دست و دل و جان های گشاده بسوی فردای انسانی و همگامی با آرزوهای در خون خفته ها

الله اکبر نگو، بس است

=

درین آسمانسرای دروغ

کسی بفکر بی پناهی نیست.

تنها،زخمِ بی کسی و دردِ انسان می بیند

که چشمِ نان، با دهانِ گرسنگان بیگانه مانده است

که دستِ ولی خدا در کامِ بردگان، بی شرمانه خفته است.

 الله اکبر نگو، بس است

+

درین وادی ِپست نامان

که فرمانِ سکون به فروغ می دهد

گلوله بر پیشانی جوان،

درین خرابه زارهای بی خدا

دیگر، تابِ خواری و زاریِ پگاه بریده است.

فرهادها و آزادهایِ کمرِ کوه شکن اش

در پی نانِ نایافته،

آرزوشان یخ زده، مرده است.

الله اکبر نگو، بس است

+

در ماتم خانه های سوت و کورِ ساده دلی

به حکمت خدا و شرع امامان اش

فراوانی حیله هست و چاه

نایابی امید هست و راه.

سیلِ پاکباختگان بی قرار،

در شبانِ تلخ ِشیون ها

همچنان نشسته بخون

بر بلندای یغماها، بر کرور کرور مرگ هایِ بی بها.

ای تاراج شده!

الله اکبر نگو، بس است

+

درین خرگاهِ تاریک تبار،

به زیر هر عبا، عمامه و کتلِ کبریامدار

خرمنِ ناکامِ جوانی سوخته است.

وز آن بالایِ عرشِ اعلایِ نفت

تا ملکِ خصوصی و منبرِ این والایِ تفت،

مکنت بی دریغ و شوکت الهی نهفته است.

بر بندگان ِ دل و دم شرار زمان

زمینِ پُر شرنگ، از دار و دامِ مرگ سرشار است.

ای فریبخورده ی سگ جان،

 الله اکبر نگو، بس است

+

درین لجن زارِ های ریا

با آنهمه وعده های بیکرانش

از آنهمه آیه های بی گمانش،

جز خشم و خون نمی چکد.

()

و خدای کریمِ لمیده بر آبرهای نرم

در سروده هایش

همچون همیشه بشارت می دهد:

بینا و بیدار است

عادل و رحمان است

و شگفتا ما هنوز نمی بینیم

و او با لالائی هایش می خواند:

آرام بگیرید، آسوده بخوابید

چشم بر مصلحت من ببندید

آیمان به آخرتِ بیآورید

که شبیخون دچاران امروز، رستگاران فردایند.

()

در آن نه توی سگ جانی

طفیلی، ناسپاسی می موید:

بسان ما خدا از ملا  کلک خورده؟

وزینرور ملا:

عرش و فرش و آبرویش را یکسره

در توبره کرده، برده

هلا بیدادرس بیدارشو،

الله اکبر بس است.

 

 

سوم دی 1398 بهنام چنگائی

 

پائیز پویا

$
0
0

پائیز پویا

 

پائیز پویا

در خیزش خونین شبهای پائیزی

سفیر نابهنگام گلوله های خدا

مغز جوانان را نشانه میگیرد

تا هر گلوله

آیه های بی مسمای حاکمان را

با خون تو آبیاری کند.

در خمیازه شب های سرد پرهیاهو

اشک تاریخ

از گونه های گرم شقایق ها جاریست.

اوج پرواز

در سحرگاه خونین

بیت جباران را لرزاند

و گلوله ها برای غارت و استبداد

قلب را

نه

مغز تو را نشانه میگیرند.

موج درموج

دریایی از یقین خروشیدن گرفت

تا برآسمان تیره اش

شوق عاشقانه ای از روشنایی

از پس آن خروشان گردد.

مرگ جلادان

زود هنگام است

و رمز پیروزی در دستان توست

بمان که خروشیدنت

موج های دریا را

به ساحل عشق

میکوبد.

هنگام که

شراه های  آزادی

آتش بر آشیان حاکمان افکنده است،

سپیده صبح

بر چشمانت

شوق آزادی را

نوید میدهد……

ی. صفایی

چهارم دی 1398

25 دسامبر 2019

فرزند شایسته ایران


طرز ساختن قاب عکس در فتوشاپ

مرگ «سکسی‌ترین» ستاره سینمای نوین پیش از انقلاب، در انزوا

$
0
0

مرگ «سکسی‌ترین» ستاره سینمای نوین پیش از انقلاب، در انزوا

خبرگزاری‌های رسمی در داخل ایران نامش را قلم گرفتند و حتی رسانه‌های سینمایی هم او را سانسور کردند، چرا که او بی‌پروا بود.

نوری کسرایی، ستاره سینمای دهه پنجاه که آغاز خوبش در نقش «ترانه» در فیلم خوش‌ساخت جلال مقدم، «پنجره»، در کنار بهترین‌های هنر و ادبیات آن روزگار نوید ستاره‌ای متفاوت را می‌داد، در سن ۶۸ سالگی بر اثر ایست قلبی در تهران درگذشت. آن هم در حالی که پیکرش دو روز بی‌کس و تنها در خانه رها شده بود. سال‌ها پیش خودش هم گفته بود که «گوشه‌گیر و منزوی» است.

سال ۵۵ خورشیدی در مجله ستاره سینما در قامت «سکسی‌ترین ستاره سینمای ایران» از وضعیت رایج سینما گلایه کرده و گفته بود آنهایی در سینما مطرح‌اند که هنرپیشه شدن را در لخت شدن می‌دانند.

با نگاهی به کارنامه نوری کسرایی به جرئت می‌توان گفت در دوران حضور محدود و مهجور خود بر پرده سینما، از میان ۱۸ فیلمی که بازی کرده، تنها هفت فیلم به سینمای تجاری تعلق دارد و باقی، حضور در مقابل دوربین کارگردانانی است که یا به موج نوی سینمای آن روزگار تعلق داشتند یا در مرز میان سینمای نوپرداز با گوشه‌چشمی به سینمای تجاری آن روزگار تجربه‌های متفاوتی را رقم زدند.

***

اکنون در گفت‌وگویی با علی عباسی، تهیه‌کننده متفاوت آن سال‌ها که نوری کسرایی را با نقش ترانه در فیلم «پنجره» به سینما معرفی کرد، از یکی از ستارگان جدی و مهجور سینمای پیش از انقلاب حرف زدیم:

***

در دسته اول می‌توان به کارگردانانی اشاره کرد چون جلال مقدم، پرویز صیاد، بهمن فرمان‌آرا، امیر نادری و شهیار قنبری در تنها اثر سینمایی‌اش «شام آخر». در دسته دوم نیز سینماگرانی چون محمد متوسلانی، عبدالله غیابی، هادی صابر و علیرضا داوودنژاد جای دارند.

j8989.jpg

ستاره «رک‌گو و نترس» آن سال‌ها همواره نگاه نقادانه‌اش را از سینما دریغ نکرده بود و معتقد بود که ستارگان سینمای آن دوران «عروسک‌هایی بیش نیستند».

اما به قول خودش جبر زمانه و نیاز به ماندن، او را به حضور در چند فیلم تجاری مانند «آب‌نبات چوبی»، «رفیق»، «جنجال»، «تیغ و ابریشم» و... مجاب کرد.

نوری کسرایی در پاسخ به پرسشی دربارهٔ این‌که از نامیده شدن به عنوان یک «ستاره سکسی» ناراحت نیست گفته بود: «نه به هیچ وجه، چون اولاً سکس جزئی از زندگی را تشکیل می‌دهد و ما هم بر روی پرده سینما نوعی زندگی را ارائه می‌دهیم و من هیچگاه یک ستاره سکسی مبتذل نبوده و نخواهم بود».

خانم کسرایی در حالی تن به این گفت‌وگو می‌دهد که در انتظار نمایش آخرین فیلم خود، «شارلوت به بازارچه می‌آید» به سر می‌بُرد. فیلمی از یک کارگردان جوان و بار دیگر حضور در برابر جمشید مشایخی که با او فیلم ماندگار «شازده احتجاب» را کار کرده بود.

به روایت نوری کسرایی، «به جز چندتایی فیلم‌ساز جوان و خوب» که با نگاهی به کارنامه‌اش می‌توان نام آن را حدس زد، باقی فیلم‌سازانی نبودند که او بخواهد دربارهٔ آن‌ها حرف بزند.

نوری کسرایی در سال‌های پس از انقلاب در ایران ماند و، در تنهایی، روزگار را به دور از جنجال و هیاهوی سینما سپری کرد. سال‌ها پیش تلاش کردم با او گفت‌وگویی انجام دهم. رد پایش را بهمن فرمان‌آرا به من نشان داد، اما این گفت‌وگو که قرار بود مجموعه‌ای باشد برای مجله «ایران‌جوان» هیچ‌گاه به سرانجام نرسید.

چشم بگشا

$
0
0

چشم بگشا

چشم بگشا‌‌‌ چگونه ایرانی

غرقه در‌موج غم قرین فناست

 

در زمین و هوایِ کشورِ خویش

هدف تیر و ترکش و تیپاست

 

اشک خون می چکد به دامنها

زین گران بار غم که در دلها ست

 

 

دست بیداد جهل و مَحوِ حقوق

شد پدیدار و داد ناپیداست

 

گو به‌ منّاعِ خیر و ‌حقُ النّاس

حقِ اجماعِ خلق حُکمِ خداست

 

هرکه امحاء حق کند بی شک

نابکاری پلید و بس رسواست

 

 

چشم ‌تدبیر و عقل دور اندیش

ای دریغا که خفته و اخفاست

 

 

از کران تا کران خاک وطن

هر کجا بنگری ستم برپاست

 

مرد و زن از جوان و کودک و پیر

سر بسر پای بست خبط و خطاست

 

وز خطای خودی چو بیگانه

روزگاری سیاه‌ و توفان زاست

 

مام‌میهن‌حزین و جان برلب

مانده از پویه بی کس و تنهاست

 

۲۲ دیماه ۹۸

 

کارآگاه هلندی نسخه نایاب و سرقت‌شده دیوان حافظ را پیدا کرد

$
0
0

کارآگاه هلندی نسخه نایاب و سرقت‌شده دیوان حافظ را پیدا کرد

یک کارآگاه هلندی آثار هنری در جریان اقدامات بین المللی بالاخره نسخه سرقت‌شده دیوان حافظ را که متعلق به قرن پانزدهم میلادی است، کشف کرد.

این کتاب که صفحاتش طلاکاری شده و ارزش آن حدود یک میلیون یورو تخمین زده می‌شود، سال ۲۰۰۷ پس از مرگ یک دلال ایرانی آثار عتیقه در آلمان از کلکسیون او دزدیده شد.

اما آرتور براند که به دلیل پیگیری و سرقت آثار هنری و عتیقه به «ایندیانا جونز دنیای هنر» شهرت پیدا کرده بالاخره توانست این کتاب را در شبکه زیرزمینی آثار هنری به سرقت رفته پیدا کند.

آقای براند که این کتاب را در منزل خود به خبرگزاری فرانسه نشان داد گفت: «پیدا کردن این کتاب برای من بسیار مهم است چون کتاب مهمی است.»

 

شمس الدین محمد حافظ شیرازی (حافظ) در کنار رومی یکی از برجستگان ادبیات عرفانی تلقی می‌شود. دیوان اشعار او هنوز هم در بین ایرانیان محبوبیت زيادی دارد و الهام‌بخش هنرمندان فراوانی در سراسر جهان بوده است.

رالف والدو امرسون، ادیب آمریکایی حافظ را «شاهزاده شاعران پارسی» نامیده است.

سرقت این کتاب خطی که قدمت آن به سال ۱۴۶۲یا ۱۴۶۳ میلادی باز می‌گردد به دنبال مرگ جعفر قاضی، دلال ایرانی کتاب‌های عتیقه در سال ۲۰۰۷ در شهر مونیخ آلمان توسط اعضای خانواده او کشف شد.

اعضای خانواده او هنگام بررسی کامپیوتر آقای قاضی متوجه شدند که او صدها کتاب خطی قديمی جمع‌آوری کرده ولی همه آن‌ها گم شده‌اند.

سال ۲۰۱۱ پلیس آلمان در بازرسی از منزل یک ایرانی بازنشسته دیگر که با آقای قاضی دوست بود ۱۷۴ جلد از این کتاب‌ها را کشف کرد.

آرتور براند به خبرگزاری فرانسه گفت: «ولی مهم‌ترین کتاب از این مجموعه که یکی از اولین و دقیق‌ترین نسخه‌های دیوان حافظ است پیدا نشد.»

پلیس آلمان سال ۲۰۱۶ برای یافتن این کتاب ۵۰ هزار یورو جایزه تعیین و اطلاعیه‌ای در تشریح این کتاب منتشر کرد ولی تا اواخر سال ۲۰۱۸ هیچ ردپایی از آن پیدا نشد.

در آن زمان یک دلال ایرانی آثار عتیقه با آرتور براند تلفنی تماس گرفت و از او خواست هر چه سریع‌تر با او در آلمان ملاقات کند.

آقای براند می‌گوید: «این فرد به من گفت دو مامور که خود را وابسته به سفارت ایران معرفی کرده‌اند به دیدار او رفته‌اند. این دو نفر، که به گفته دلال ایرانی ماموران امنیتی ایران بوده‌اند، از او خواسته بودند هر خبری در مورد دیوان حافظ سرقت شده دارد، به آنها اطلاع دهد. او ترسیده بود و به همین دلیل در این پرونده از من تقاضای کمک کرد.»

 

در آن زمان رسانه‌های آلمان گزارش دادند که ایران به این پرونده توجه فراوانی نشان داده و حتی اعلام کرده بود که برای بازپس گرفتن تمامی کتاب‌های به سرقت رفته که پلیس آلمان آنها را کشف کرده بود به مراجع قضایی شکايت خواهد کرد. اما دولت آلمان فقط دو کتاب را به ایران پس داد و تصمیم گرفت که مابقی کتاب‌ها از نظر قانونی متعلق به صاحب کلکسیون هستند.

آرتور براند می‌افزاید: «پس از تماس با آن دلال من متوجه شدم که ایران هم به دنبال نسخه گم‌شده دیوان حافظ است. بنابراین با سرعت هر چه بیشتری تلاش کردم این کتاب را پیدا کنم چون از نظر قانونی متعلق به خانواده قاضی است.»

او از طریق تماس با فردی در لندن متوجه شد که یکی از دوستان این فرد اخیرا کتاب را به یک خریدار عمده فروخته است.

آقای براند می‌گوید در این زمان ماموران ایرانی نیز در لندن بودند و در مورد این کتاب پرس‌وجو می کردند.

او می‌افزاید: «خریدار شوکه و به شدت عصبانی بود. چون به او یک کتاب مسروقه فروخته بودند و خیلی‌ها از جمله ماموران حکومت ایران دنبال این کتاب می‌گشتند.»

خریدار که به شدت نگران شده بود به پاریس رفت تا کتاب را پس دهد و پول خود را از فروشنده بگیرد.

اما آرتور براند او را متقاعد کرد که به لندن بازگردد و بالاخره این کلکسیون‌دار در اواخر سال ۲۰۱۹ از طریق یک واسطه کتاب را به او تحویل داد.

آرتور براند می‌گويد قرار است روز جمعه به مونيخ برود و کتاب ديوان حافظ را به پليس آلمان تحويل دهد. يک سخنگوی پليس آلمان نيز گفت در مورد انجام مراحل بعدی با وارثين آقای قاضی در حال گفت‌وگو هستند.

کارشناسان می‌گويند اين نسخه ديوان حافظ از نظر تاريخی و ادبی برای پژوهشگران و دوستداران اين شاعر که آثارش پس از مرگ او انتشار يافت اهميت فراوانی دارد.

دومينيک پرويز بروکشو، استاد ادبيات فارسی در دانشگاه آکسفورد گفت: «اين کتاب يکی از معدود نسخه‌هايی است که هنوز وجود دارند، يکی از اولين نسخه‌های ديوان حافظ و البته نه اولين نسخه، و به همين دليل بسيار ناياب و ارزشمند است.»

وَرجه وَرجه سرکارسردار و خطبه رهبری

$
0
0

وَرجه وَرجه سرکارسردار و خطبه رهبری

مطبوعات باید آزاد باشه، بینیویس!

 

(پنجمین بخش از مصاحبه تکان‌دهنده خواهر ثاریه گشت‌الاسلام، خبرنگار مخصوص گشت ثارالله، که با قلم سحرآمیز، سردار شورالاسلام را به چالش می‌کشد.)

بسم‌الله الرحمن الرحیم. سردار قبلاَ گفته بودند که راجع به بیانات رهبر معظم در خطبه نماز جمعه مصاحبه می‌باشد. بنابراین با فراموش کردن بردن ضبط صوت، سر ساعت با برادر عکاس خود را رساندیم. توی راهرو ورودی یک تخته پرچم آمریکای جهانخوار جلو در اتاق سردار بر زمین خودنمایی می‌کرد که مجبور بودیم از روی آن رد شویم تا وارد اتاق شویم. من طور زایدالوصفی پرچم را لگد کرده و ته کفشم را پاک کردم و صلوات فرستاده وارد شدم، اما برادر عکاس راه‌دستش نبود، یعنی راه‌پایش نبود. اول قدری این پا اون پا نمود، بعد به اینجانب گفت شما برو تو، من می‌خواهم سیگار بکشم. ولی من می‌دانستم سیگاری نمی‌باشد.

بنابراین وارد که شدم، سردار پرسیدند «پس عکاس کو؟»، اینجانب به احترام منجی انقلاب و حرمت رهبری و پاسداری خون شهیدان، با کمال صداقتِ مکتبی خویش او را لو داده گفتم «چون پرچم دم در بود، نمی‌خواست لگد نماید.» این را که گفتم سردار برآشفته، با تندی و اخم از جا بلند شده توی راهرو رفته و برادر عکاس را کشیده داخل اتاق، در حالی که پرچم را در دست مچاله کرده بودند، آن را گوشه اتاق انداخته و با عصبانیت گفتند:

-  یک دفعه به این بسیجی احمق گفتم پرچم آمریکا ننداز دم اتاق من. بهش می‌گم آمریکا با تو که کاری نداره نفله، میاد سردارهارو موشک می‌زنه.

در این موقع قبل از شروع مصاحبه، سردار به برادر عکاس گفتند:

- تو هم یک مرگ بر آمریکا بگو برای من پرونده نشه. کشتند ما رو با این مرگ بر آمریکاشون. (معلوم شد که سردار از گزارش دادن اینجانب ترسیده باشند) در نتیجه روی پرچمی که افتاده بود ایستاده و ورجه ورجه نموده و با هر ورجه یک «الله» و با ورجه دیگر یک «اکبر» گفته، طوری که تکرار اتصال آن به‌صورت «الله اکبر» به گوش جان جانان می‌رسید. سپس فرمودند:

- ورجه ورجه‌ام که تمام شد، سوال کن ...... 

و بدین گونه مصاحبه با کاغذ و خودکار آغاز گردید:

- سردار گرامی لطفاً نظریات خود را در باره بیانات رهبر معظم در مصلای جمعه بفرمایید.

- بسم الله الرحمن الرحیم. با ذکر مرگ بر آمریکای جهانخوار و مرگ بر تمام ایالت‌های آمریکا مخصوصاَ واشنگتن پایتخت و نیویورک و کالیفرنیای ضد انقلاب، حتی مونیکا لوینسکی!، بیانات معظم رهبری فصل‌الخطاب بود.

- چی بود؟

- فصل‌الخطاب.

- یعنی چی سردار؟

- یعنی .... یعنی .... چیز ... بنویس فرمایشات مهمی بود.

- از چه نظر مهم بود؟

- از نظر این که خداوند به حضرت موسا گفته مردم باید «صباّر و شکور» باشند. البته منظور خداوند صبور و شکور بوده.

- به نظر شما مردم ما صبور هستند؟

- توی نونوايی که نیستند. همین که شاطرآقا به لباس و درجه ما احترام می‌ذاره سنگکو می‌ده دستمون، همه شروع می‌کنند یواشکی غر زدن که بی‌نوبت، بی‌نوبت. ..... می‌دونین، احترام سپاه از بین رفته. تازه دم در هم باهاس پول بدیم. این تازه توی کشور خودمونه، در خارج کشور که آمریکا موشک می‌زنه به‌مون.

- راجع به شکور بودن چی؟

- من از روی ویدیو گوش دادم. آقا فرمودند «خداوند با صدای بلند گفته اگر وظایف شکر را به‌جا نیاوردید اونوقت اونجا عذاب الهی است و مشکلات فراوان پیش خواهد آمد.» یعنی خلاصه اگر مردم شکور نباشن، ترتیب‌شون داده است. خدایا شکرت!

- بعله، خودم آنجا بودم شنیدم. راجع به امریکای جهانخوار یادتون هست چی فرمودند؟

- فرمودند دیگه. از همین چیزهایی که همیشه میفرمایند. این پرچم آمریکارو دیدی من گوله کردم؟ اینو من می‌دم به کفاش پادگان ازش تخت کفش درست کنه بچسبونم زیر کفشم که همین‌طور که راه می‌رم، قدم به قدم پرچم آمریکا را لگد کرده باشم.

احساس کردم سردار بدجوری از اینجانب و گشت ثارالله ترسیده و دارند طور زایدالوصفی جبران تلافی مافات می‌نماید. و گفتند:

- من یک طرحی دارم که اینها که از روی پرچم امریکا رد نمی‌شن، با انگشت‌نگاری شناسایی‌شون کنیم.

- چه جوری با انگشت‌نگاری شناسایی میشن سردار؟

- کفشاشونو انگشت‌نگاری می‌کنیم. یعنی تخت کفششونو.

- برگردیم به بیانات مقام معظم رهبری.

- بعله، چیزی که از بیانات مقام معظم رهبری معلوم شد این بود که اگر حاج قاسم توی هواپیمای اوکراینی سوار بود و موشک خورده و می‌سوخته، رهبر زیاد ناراحت نمی‌شده، یک تسلیت می‌گفته و می‌رفته، چون یک مرگ عادی بوده.  اهمیت سردار سلیمانی این بوده که بدون اون که سوار اون هواپیماهه باشه، موشک بهش خورده. تازه مقام معظم رهبری بابت موشک خوردن هواپیما هم از سپاه تشکر کرد که موضوعو پیگیری کرده. این خیلی مهمه.

- یک عربی هم خواندند انگار راجع به کور خواندن ضد انقلاب.

- بعله. راجع به آنهایی که می‌خواستند با موضوع سقوط هواپیما تشییع جنازه حاج قاسمو کمرنگ کنند، فرمودند: مَکروا و مَکرالله و الله خَیر الماکرین.

- یعنی چی؟

- استغفرالله. من اول خیال کردم از این جمله‌های سر ِکاریه مثل «کشتم شپش شپشکُش شش پا را»، بعد فهمیدم آیه مقدسه از سوره آل عمران. آقا معنی فرمودند: «آنها مکر کردند و ندانستند که مکرشون در مقابل دست قدرت پروردگار هیچ تأثیری ندارد.» البته حضرت آقا خیلی به حضرت پروردگار تخفیف دادند در ترجمه.

عرض کردم:

- بعله، زبونم لال.

بعد پرسیدم:

- یعنی خدا از همه مَکرش بیشتره؟

سردار گفتند:

- همون که گفتی، زبونت لال.

چون  قضیه حساس شده بود، موضوع را با یک سوال خودمانی عوض نمودم:

- سرکار، من دیروز بعد از نماز رفتم دفتر روزنامه برای گزارش، شما چه کردید؟

- ما با تمام خانواده از نماز برگشتیم آش رشته. یک اتوبوس بودیم. غیر از یکی از باجناقام، همه اومده بودن.

- ایشون چرا نیومدن؟

- نمی‌دونم والله. با آینده خودش بازی می‌کنه. همیشه مقاومت می‌کنه. سرشو بخوره، آینده مارو هم میبره زیر سؤال. خُب من مسئولیت دارم همه فامیلو ببرم. ما فرداً فرد باید جوابگو باشیم. پس «این همه لشگر آمده – به عشق رهبر آمده» چه جوری جمع می‌شه؟ کسی که مغز خر نخورده سرخود پاشه بیاد. پارسال پسرخاله‌ام نیومد، درجه‌ام یک سال عقب افتاد. هرچی گفتیم والله بالله به این قبله حاجات اسهال داشته، قبول نکردند. من اگه طلاق خواهرزنمو نگیرم، از سپاه اخراجم.

- خیلی بد میشه که.

- آره، ولی حقوق و مزایام سرجاست. لباس شخصی می‌شم. به هرحال همه در هر وضعیتی باید در خدمت نظام باشیم. دیروز مقام معظم از پدر مادرهایی گفتند که با این که بچه‌شون در سقوط هواپیما کشته شده، در مقابل دشمن ایستادند.

عرض کردم: 

- پدر و مادر من هم همین‌طورن. اگه من توی اون هواپیما بودم و کشته می‌شدم، پدر مادرم از نظام تشکر هم می‌کردند. .... البته خودم به‌شون وصیت کردم.

سردار خیلی از حرف اینجانب خوششان آمد و به طرز زایدالوصفی گفتند:

- آقا فرمودند «مادر یکی از همین عزیزانی که در این هواپیما بوده به من نامه نوشته» ...

- به شما؟

- خیر، به مقام معظم رهبری.

-آهان، بعله، شنیدم. اظهار کرده که «ما پای جمهوری اسلامی ایستادیم، پای انگیزه‌های شما ایستادیم.»، آقا نقل فرمودند. ولی چرا گفته «انگیزه»؟ مگر سقوط هواپیما «انگیزه» بوده؟

سردار قدری فکر کردند و با خودکار خودشان بازی فرمودند و بعد اشک در هر دو تا چشم‌هاشان جمع شد و بغض کرده، فرمودند:

-ببین ایثارگری و ارادات به رهبر تا کجاست. مادره به رهبر نوشته من دو تا فرزند دیگه هم دارم، اگر دوباره قرار شد هواپیمایی سقوط کنه، بگین تا بفرستمشون.

من هم سعی کردم بغض کنم، ولی گفتم:

- من دیروز این را نشنیدم.

سردار به طرز آمرانه و زایدالوصفی فرمودند:

- بینیویس.

و افزودند:

- مطبوعات باید آزاد باشه، بینیویس!

عرض کردم:

- نیویشتم! 

(بقیه در هفته‌های آینده)

دیدگاه‌ و نظرات ابراز شده در این مقاله، نظر نویسنده بوده و سیاست یا موضع ایندیپندنت فارسی را منعکس نمی‌کند.

نسل آبی

$
0
0
من باید بگویم

دلم از حجم درد ترک خورده است

و افسوس که در اشک هایم یک پرنده هم پر نگشود

این نسل شاخه ی شکسته ی کدامین درخت بود

که در آرزوی جوانه زندنش ماندم

و هنوز که هنوز است

کسی صدای فریادشان را نمی شنود

نخستین بازنمایی‌های سکس در تاریخ هنر

$
0
0

نخستین بازنمایی‌های سکس در تاریخ هنر

عشق پدیده‌ای است پیچیده، هنر نیز چنین است. از قدیمی‌ترین اثر تجسمی شناخته‌شده که عشق‌ورزی جسمانی را باز می‌نمایاند(تندیس کوچک دو عاشق هم‌آغوش متعلق به عصر سنگ) تا تصویر دلنشین دو عاشق در آغوش یکدیگر در تابلوی بوسه گوستاو کلیمت(۱۹۰۸-۱۹۰۷)، نبض تاریخ هنر همواره با ضربان عشق تپیده است.

گرچه آثار هنری همچون دو چهره‌نگاره‌ چشم‌نواز و پرشور عروس یهودی(۱۶۶۹-۱۶۶۵) اثر رامبرانت و نیز تندیس بوسه(۱۹۰۴-۱۹۰۱) کار آگوست رودن، که معاشقه دو دلدار را بازنمایی می‌کند، از آن رو که احساسات سوزان عاشقانه را به تصویر می‌کشند ارجمند شمرده می‌شوند، در درون خود تناقضاتی دارند که در نظر نخست به چشم نمی‌آیند.

اگر به این شاهکارهای هنری به دقت بنگریم، به سرعت تنش‌های ظریفی را که در بطن آن‌ها پنهان است، تشخیص خواهیم داد. جزییاتی از این دست که معمولا در نگاه اول دیده نمی‌شوند، این آثار به‌ظاهر ساده و مسحورکننده را به کارهایی رازآلود و پیچیده و نیز از نظر عاطفی متناقض بدل کنند. پابلو نرودا سرده است: "دوستت دارم، چونان کسی که به چیزهای مبهم عشق می‌ورزد"و در ادامه کلماتی آورده که به روشنی ژرفای این احساسات رازآلود را بیان می‌کند:"نهانی، در میان سایه و روح".

مجسمه دلدادگان عین‌الصخره، اثری برجسته با قدمت یازده‌هزارساله، از سنگ کلسیت تراشیده شده و عنوانش را از نام غاری در اردن در نزدیکی بیت‌اللحم که اعراب بادیه‌نشین در سال ۱۹۳۳ در آن‌جا یافتندش گرفته است. دلدادگان عین‌الصخره با بازنمایی عشقی سوزان، در حالی که مجسمه خود از سنگی سرد پدید آمده، در نگاه نخست بیننده را افسون می‌کند. انگار به تندیسی زمخت از والنتینی(قدیس حامی عاشقان) پیشاتاریخی نگاه می‌کنیم. این مجسمه ۱۱ سانتی‌متری از زوجی که درهم‌پیچیده‌اند، گویی خاصیت خودایثارگری در عشق را ستایش می‌کند. دو عاشق چنان در هم تنیده‌اند که انگار به یک تن بدل شده‌اند و حتی نمی‌توانیم جنسیت‌شان را تشخیص دهیم.

البته اگر همین مجسمه را ۹۰ درجه به چپ یا راست بچرخانید، بازنمایی‌اش به طرز چشمگیری دگرگون می‌شود. تغییر کانون توجه از زوجی که عاشقانه یکدیگر را در آغوش کشیده‌ و به ذاتی واحد بدل شده‌اند، به توتمی قدبرافراشته- که تنها یک چیز در ذهن دارد- معنای اثر را تغییر می‌دهد و مقدمات لازم برای بازنمایی‌ عشق‌ورزی جسمانی را در درازنای هزاره‌های بعدی فراهم می‌کند.

هنرحق نشر عکسALAMYImage captionتابلوی عروس یهودی بر‌اساس آن‌چه زندگی‌نامه‌نویس رامبراند آورده است:"یکی از برجسته‌ترین و لطیف‌ترین بازنمایی‌ها از درآمیختگی عشق معنوی و جسمانی در تاریخ نقاشی به شمار می‌آید."

مدار دگرگونی

اکنون شتابان به هند دوران قرون وسطا می‌رویم؛ آن جا نیز تضاد پایان‌ناپذیر میان خواهش‌های تنانه و خواسته‌های روح در مجسمه‌های زوج‌های عاشق درهم‌تنیده(معروف به میتونا)، زینت‌بخش معابد هندو، جلوه می‌کند. یکی از این آثار تندیسی است که در قرن سیزدهم برای معبدی در اوریسا، در شمال شرقی هند، ساخته شده است. مدت‌ها تصور می‌شد که این اثر نمادی از درهم‌آمیختگی تمنای جسمانی و شوق معنوی است. پیکره، مرد و زنی را نشان می‌دهد که مسحور نگاه عاشقانه یکدیگر، برای بوسه‌گرفتن به یکدیگر نزدیک می‌شوند. البته اگر بدانیم که زائران این معبد چگونه به این مجسمه نظر می‌کردند، معنای این اثر را پیچیده‌تر می‌یابیم. رسم بود که نیایش‌گران در خلاف جهت عقربه‌های ساعت، به گرد مجسمه بچرخند. در این گردش نظرگاه‌شان پیوسته دگرگون می‌شد و طواف‌شان به دو محبوب دست‌در‌آغوش جان و جنبش می‌بخشید.

هنگامی که از زوایایی خاص و به‌ویژه چون از سمت راست (از پشت سر زن جوان) به مجسمه نگاه می‌شود، به نظر می‌رسد این زوج از یکدیگر بوسه برمی‌گیرند، اما از جانب چپ( از مسیری که عبادت‌گران از عبادت بازمی‌گشتند) به نظر می‌رسد که آن‌ها از یکدیگر جدا می‌شوند و بوسه‌‌شان برای همیشه نیمه‌کاره مانده است. تندیس سنگی تا ابد خود را متناسب با زاویه نگاه طواف‌گر بازتنظیم می‌کند و به‌طرز متناقض‌نمایی دو جلوه مانایی و نیز ناپایداری عشق را بازمی‌نمایاند.

نقش موثر نگاه مخاطب در تعیین و تبیین ماجرا و معنای اثری تجسمی، در تابلوی عروس یهودی رامبرانت، از نقاشی‌های بسیار ستایش‌شده در تاریخ هنر غرب، بار دیگر برجسته می‌شود. در این شمایل تاثیرگذار، زن و مردی در لحظه‌ ابراز محبت ثابت بر جای مانده‌اند. عنوان اثر که دویست سال پس از آفرینشش به آن الصاق شد، متاسفانه به خطاهایی در فهم حکایت اصلی‌اش دامن زد. موضوع و محتوای این نقاشی به احتمال زیاد در "سفر پیدایش"ریشه دارد. در عهد عتیق آمده است که ربه‌کا و اسحاق که زن و شوهر بودند به قلمرو پادشاه کنعان، ابی‌ملک پناه بردند. از آن‌جا که ممکن بود مردان هوس‌ران برای تصاحب ربه‌کا اسحاق را به قتل برسانند، مرد چنان وانمود کرد که گویی برادر همسر خویش است. رامبرانت آن دمی را ثبت کرده که عاشق و معشوق نقش‌ بازی نمی‌کنند و نقاب را کنار گذاشته‌ و لحظه‌ای عاشقانه را با یکدیگر شریک شده‌اند.

هنرحق نشر عکسALAMYImage captionتندیس بوسه، اثر رودن، دو عاشق از کتاب دوزخ دانته را بازنمایی می‌کند به زخم خنجر می‌میرند

در تصویرهای دیگری که از این روایت ترسیم شده، از جمله اثر رافائل و حتی‌ پیش‌طرح‌های مقدماتی رامبرانت، حضور شاه کنعان که در کناره اثر پنهان شده و اسحاق و ربه‌کا را مخفیانه زیر نظر دارد، بر تنش صحنه می‌افزاید. در نقاشی نهایی هنرمند هلندی، حذف نگاه حریم‌شکن و تجسس‌گر پادشاه، از پیچیدگی اثر نکاسته، بلکه تماشاگر را در جای آن چشمان خیره نشانده است. اکنون مخاطب به جای شاه نشسته‌ است و سرنوشت این زوج انگار به نگاه‌ او بستگی دارد- دلدادگانی که هم به یکدیگر وفادار مانده‌اند و هم در پی پنهان‌کاری از دیگران از جمله مخاطبان‌اند. رامبرانت در داستانی که بازمی‌گوید دیدگان تماشاگر را به کار می‌گیرد و تاثیر این نظرکردن را شدت می‌بخشد. نقاش از ما می‌پرسد چه عقوبتی در انتظار عشاق واقعی است؟

همین بازی‌گری نگاه‌ها است که به شوخ‌طبعی جاری در نقاشی غافلگیری(رنگ‌‌روغن روی چوب، ۱۷۱۸) اثر ژان-آنتوان واتو شور بیش‌تری می‌دهد. در این تابلو هنرمند به‌تدریج کانون توجه را از زوجی که یکدیگر را بی‌آزرم در سمت چپ در آغوش کشیده‌اند و بدن‌هایشان انگار دارد از قاب خارج می‌شود، به شخصیتی که گیتار به دست کنار آنان و نزدیک‌تر به مرکز نقاشی نشسته منتقل می‌کند. شخصیت نوازنده تنها، که در نقاشی‌های سبک "روکوکو"تکرار می‌شود و در کمدی‌دلآرته "مزتین"نامیده می‌شود، معمولا شخصیت‌های دیگر را دست می‌انداخت و با آن‌ها شوخی می‌کرد. در این صحنه به نظر می‌رسد که مزتین مشغول تغییر کوک گیتار خود است. مرد نوازنده امید می‌برد که با صداهای ناهنجاری که از سازش برمی‌آید، عشاق دست‌درآغوش در نهایت از یکدیگر جدا شوند و به او توجه کنند، بلکه بتواند بخت خویش را در ربودن دل دختر بیازماید. نواهایی که از پنجه نوازنده نیرنگ‌باز پراکنده می‌شود آن‌قدر بدآهنگ است که سگ کوچکی که کنارش بر زمین نشسته و به صحنه عشق‌بازی خیره شده، به خود می‌پیچد. تابلوی غافلگیری با شیوه‌ای شوخ‌طبعانه‌اش نشان می‌دهد که معجزه عشق هاله‌ای به گرد عاشقان می‌تند و آنان را از جهان بیرون جدا می‌سازد، اما این حباب برای دیگرانی که بیرون از آن جای دارند ممکن است آزارنده باشد.

در باسمه عاشقان در برف راه می‌سپارند (چاپ روی چوب، ۱۷۶۰) اثر سوزوکی هارونوبو، طراح ژاپنی قرن هجدهم ، لایه‌ای از همین لحن شوخ‌طبعانه دیده می‌شود. کار چاپ هنرمند ژاپنی در سبک اوکی‌یوئه(جهان شناور)، که به بازنمایی زندگی طبقه بازرگان مرفه می‌پرداخت، خلق شده است. در نظر نخست زوجی عاشق، مفتون یکدیگر با لباس‌هایی آراسته بر تن، سرخوشانه قدم می‌زنند و اثر همچون تجسمی از تقارن عشق جلوه می‌کند. البته اگر دقیق‌تر بنگریم شاخه‌های زمستان‌زده بر فراز سر دو دلداده بی‌خبر با آن دندانه‌های تیر و مضرس‌شان از تهدیدی در آینده خبر می‌دهند، گویی سرنوشت آنان را در پنجه‌های منجمد خود به اسارت گرفته‌اند.

یک قرن بعدتر تاثیری از آن دست که در خنده‌های منجمد در باسمه چوبی ژاپنی دیده می‌شود، در تابلوی سافو و ارینا در باغی در موتیلنه(۱۸۶۴)، اثر سیمین سالومون-نقاش پیشا رافائلی، جلوه‌ای خرافی می‌یابد. در این اثر دو نویسنده زن یونان باستان در باغی در جزیره لسبوس یکدیگر را در آغوش کشیده‌اند. در اطراف آن‌ها عناصری چون قلم، جوهر، کاغذ و ساز به نیروی نویسندگی و هنر شعرسرایی‌شان اشاره دارد. دو پرنده‌ درست پشت سر دو عاشق نگاه را به خود می‌کشند، اما پرنده‌ای سیاه در کنار آن‌ها که انگار آوازی گوش‌خراش سرداده همچون عنصری تهدیدگر و اخلال‌گر یادآوری می کند که در دوره سالمون چقدر با تنگ‌نظری به دلبستگی به جنس موافق نگریسته می‌شد.

هنرحق نشر عکسWIKIMEDIAImage captionتابلوی سافو و ارینا در باغی در موتیلنه(۱۸۶۴) اثر سیمین سالومون، دو زن نویسنده یونان باستان را در آغوش یکدیگر تصویر می‌کند

پرواز سرخوشانه

حتی تصاویری از عشق که سرخوشانه‌تر به نظر می‌آیند نیز همواره دورنمایه‌هایی در تضاد با احساسات‌گرایی عاشقانه در خود نهان دارند. نقاشی زادروز(۱۹۱۵) اثر مارک شاگال را در نظر بگیرید که انگار حکایت شیرینی از خوشبختی خانوادگی را بازمی‌گوید و بر آن گواهی می‌دهد. در این تابلو هنرمند و عروس‌ آینده‌اش بلا دیده می‌شوند که در همان سالی که نقاشی کشیده شد ازدواج کردند. آن‌ها شادمان در اتاق‌خواب‌شان به پرواز درآمده‌اند، اما حالت زن که یکسره خود را رها نکرده و چشم بر جهان خارج نبسته یادآور می‌شود که تنشی در کار است. این نقاشی در دورانی اضطراب‌آور و بی‌ثبات آفریده شد. جنگ جهانی اول سالی پیش‌تر آغاز شده و این زوج را گرفتار کرده بود. شاگال نتوانسته بود بلا را با خود به پاریس، جایی که نقاش شهرتی به هم زده بود، ببرد. آن زمان جهان بر لبه‌ پرتگاهی در انتظار سقوط بود. چاقویی که در گوشه تصویر در دسترس بر روی عسلی کنار زوج به تصویر درآمده، به معمایی شوم اشاره دارد؛ آیا عشاق بر روی یکدیگر چاقو خواهند کشید یا بر روی مخاطبان؟ شک و تردید در فضا موج می‌زند. آری عشق، شیرین است، اما مراقب پشت سر خود هم باشید.

در سراسر قرن بیستم و در پی‌اش در آغاز قرن بیست‌ویکم، هنرمندان همچنان به کشف ماهیت و شور عشق با همه مختصات پیچیده‌اش ادامه دادند. از فشار خشونت‌آمیز دستان مرد که گردن زن را در نقاشی بوسه کلیمت می‌فشارد تا نسخه خفقان‌آوری که رنه مارگریت در تابلوی عشاق(۱۹۲۷) از عشق تصویر کرده- عاشقانی که از روی پارچه‌ای که دور سر وصورت‌شان پیچیده شده بوسه برمی‌گیرند- بازنمایی عشق در دوران اخیر همواره با خشونت در آمیخته و آن را دگرگون کرده است. برقراری تعادل میان عشق و نیروهایی که آرامشش را برهم می‌زنند، بسیار دشوار به نظر می‌رسد. در سال ۲۰۰۳ کورنلیا پارکر، هنرمند بریتانیایی، در اقدامی جنجالی و مداخله‌جویانه به دور مجسمه مرمرین بوسه، اثر عاشقانه رودن، بیش از یک‌ونیم متر طناب پیچید و شمایلی از برهم‌خوردن تعادل عشق برساخت. پارکر اثرش را بوسه طناب‌پیچ نامید. او می‌گوید:"می‌خواستم به این اثر پیچیدگی‌ای را که پیش‌تر از آن برخوردار بوده است، بازگردانم. روابط انسانی لزوما عاشقانه و ایده‌ال نیستند بلکه ممکن است دردناک و شکنجه‌گرانه باشند. طناب نشانی بود از پیچیدگی روابط انسانی."

پارکر به این بسنده نکرد که اثر رودن در ژرف‌ساختش تندیسی از پائولو و فرانچسکا، زوج عاشق کتاب دوزخ دانته، است که آن‌ها را ثانیه‌هایی پیش از آن که با ضربات خنجر کشته شوند، بازنمایی می‌کند. او ضروری دانست که مجسمه را به‌روز کند و جوهره ماجرای پرتنش آنان را از زیر بیرون کشد و به سطح بیاورد. البته طنابی که پارکر به دور این مجسمه تاباند، بیش از آن که ماهیت کشش و شور پائولو و فرانچسکا را عریان کند، گویی با خشونت به آن مهار می‌زند و دریافت مخاطب را از اثر محدود می‌کند، گرچه اسرار و هنر عشق نه محدودیت می‌پذیرند و نه به سنجش درمی‌آیند.


هفته هنر و فرهنگ؛ نومیدان و برف، 'تا بازدمی ممکن شود'

$
0
0
هفته اول بهمن به راستی زمستانی شد. برف و ده‌ها بهمن از شمال و شرق کشور سرازیر شد، اما بی‌خطر گذشت. رونق به پادکست افتاد که ده‌ها استعداد درخشان، مشغول هنرآزمایی شدند.

میز بیلیارد باید اسلامی شود!

$
0
0
در سلسله مصاحبه‌های «بیله دیگ – بیله چغندر»، خواهر ثاریه گشت‌الاسلام، خبرنگار مخصوص گشت ثارالله، با قلم سحرآمیز، سردار شورالاسلام، رئیس روابط عمومی سازمان تولید امامزاده در سپاه را به چالش می‌کشد.

تن کامه گی های بی پروا

$
0
0

تن کامه گی های بی پروا

تن کامه گی های بی پروا

اثر : فرهنگ کسرایی

منتقد : کتایون آذرلی

قبل از آن که وادار مبحثِ این اثر شوم، لازم می دانم چند نکته و اشاره ی کلی به تاریخ ادبیات ایران و جهان، در چیستی و چگونه گی یک اثر اروتیسم و نه الزماً پورنوگرافی داشته باشم.

تخست: اروتیک چیست و تفاوت آن با پورنوگرافی کدام است؟ آیا می‌توان همواره و با قاطعیت اثری را اروتیکی یا پورنوگرافیک خواند؟ آیا مرز معینی این دو را از یکدیگر جدا می‌کند؟ 

واژه‌ی اروتیک در زبان یونانی قدیم به معنی عشق بوده، و "تن‌کامگی" یکی از معنایی نه چندان نزدیک به آن است و آثاری که در آن ها بر عناصر جنسی انسان همراه با عشق تأکید شده باشد، در رده‌ی آثار اروتیک جای می‌گیرند. سکس زاییده‌ی غریزه و تن است، و "عشق" با حس و روان آدمی سروکار دارد و ادبیات اروتیک به وصف کشیدن رابطه‌ی جنسی – عاطفی یکی به دیگری است.(اختلاف تعریفی در جنسیت نیست)

در آثار ادبی اروتیک، دو فرد، در یک رابطه‌ی عاشقانه یا دست‌کم عاطفی با یکدیگر قرار دارند و توصیف احتمالی اعمال یا امیال جنسی تنها بخشی از اثر را تشکیل می‌دهد. در این گونه آثار،زیبایی و زیبایی‌شناسی از جایگاه مهمی برخوردارند و به کلام کشیدن عمل جنسی یا نشان دادن و تأکید بر اندام جنسی هسته و مضمون اصلی اثر را تشکیل نمی‌دهد.این توصیف هر قدر در پرده ی کنایه واشاره باشدف نزدیک به و در معنای اروتیک است. پرده ی رازگونه گی متن نقطه ی عطف این مهم هست.

در ادبیات اروتیک نه تنها ارزش‌های ادبی اثر لحاظ می‌شود بل‌که از نقد جامعه – بویژه نقد اخلاقی آن - غافل نیست. در اروتیک هم جسم هم هست هم احساس.

این ادبیات گستاخ و بی‌پرواست و روابط و مناسبات اجتماعی و نیز دیدگاه‌های مذهبی و اخلاقی جامعه را به چالش می‌کشد.در این میان قدرت و شهامت مولف در میانه هست تا آن را در متن خویش نمایان سازد.

ادبیات اروتیک کم و بیش در تمام فرهنگ‌ها، از دیرباز وجود داشته و در دوره‌های مختلف تاریخی فراز و نشیب‌هایی را پشت سر گذاشته است..

تاریخ ادبیات اروتیک نشان می‌دهد از یک سو سنت‌ها و اخلاق جامعه و از سوی دیگر سانسور حکومتی نقش تعیین‌کننده‌ای در به وجود آمدن، شکل گرفتن و ترویج این نوع از ادبیات داشته و دارد.اما نباید از یاد برد که ادبیات اروتیک نیز، چنان که ادبیات پورنوگرافیک، قصد برانگیختن میل جنسی و شهوت در انسان را دارد، با این تفاوت که اثر بر مدار عمل جنسی صرف یا فقط اندام جنسی نمی‌چرخد و حس و عاطفه نیز جای‌گاه ویژه‌ی خود را دارند.

"پرنوگرافی"اما معقوله ای دیگریست.

واژه‌ی پورنوگرافی نیز کلمه‌ای در زبان یونانی قدیم و به معنای "تصاویر منافی عفت" است و معادل فارسی آن عبارتند از هرزه‌نگاری، زشت‌نگاری و وقاحت‌نگاری.

آن‌چه در آثار پورنوگرافیک برجستگی می‌یابد، به تصویر کشیدن اعمال جنسی با تأکید بر اندام جنسی است وجوه عاطفی –روانی دو طرف رابطه نادیده گرفته می‌شود و ویژگی‌های یک اثر ادبی حامل معیارهای زیباشناختی است. به عبارتی این ویزگی ها یا یا در آن ها وجود ندارد و یا بسیار کم رنگ است.

در پورنوگرافی سکس به عملی ساده و مکانیکی تقلیل داده می‌شود و معنا و مفهوم انسان و عواطف او نیز در همین حد و اندازه تفهیم می گردد و صورت خود ـ مدار، تبدیل به یک ابژه‌ی صرف جنسی می‌شود. پورنوگرافی به فضایی که در آن عمل جنسی انجام می‌شود و رابطه‌ی بین انسان‌ها هیچ‌گونه توجهی ندارد. هدف پورنوگرافی چیزی نیست مگر برانگیختن حس شهوت - جنسی افراد با تأکید بر عمل صرف جنسی.

بنابراین می‌توان گفت، پورنوگرافی تنها به اعمال و اندام جنسی تأکید و تکیه دارد، و کارش تنها نشان دادن یا به وصف کشیدن آنهاست. در این نوع از ادبیات غالباً حضور زن تنها به عنوان یک ابژه‌ی جنسی است و معمولاً از منظر مردانه نوشته شده است به همین خاطر بیش‌تر مخاطب چنین ادبیاتی مردها هستند.

در یک کلام شاید بتوان به چنین تعریفی از پورنوگرافی اکتفا نمود: برجستگی عمل جنسی و اندام جنسی از یک سو و زدودنحس و عاطفه و فقدان جوهر هنری از سوی دیگر

بنابراین می توان چنین نوشت و به این جمع‌بندی رسید که پورنوگرافی فقط جهت تحریک جنسی آدم‌ها تهیه و تولید شده و از هر نوع زیبایی‌شناسی هنری به دور و مکانیکی است. اروتیک اما گرچه از تحریک جنسی مخاطب غافل نیست، اما ارزش‌های زیبایی‌شناسی دارد، و در حیطه‌ی هنر قرار می‌گیرد. با این‌همه شاید یادآوری این نکته خالی از فایده نباشد که نمی‌توان پورنوگرافی و اروتیک را همیشه و همه جا به روشنی از یک دیگر تفکیک نمود. در تعیین تفاوت یا همسان پنداشتن این دو، عوامل متعددی از قبیل فرهنگ، سنت، دین، تاریخ، ناخودآگاه جمعی و سلیقه و دل‌بستگی‌های فردی نقش دارند.

از این رو بازتاب غریزه‌ی جنسی انسان در ادبیات را می‌توان نزد بیش‌تر قاره‌ها و فرهنگ‌های جهان و نیز از زمان‌های دور یافت. در هند "کاماسوترا" بین دویست تا سی‌صد سال قبل از میلاد مسیح نوشته شد و در چین کتاب معروف جینگ پینگ مای. سابقه‌ی ادبیات اروتیک در غرب به پیش از دوران باستان در یونان و روم قدیم می‌رسد.

این نوع از ادبیات در سیر تاریخی خویش از نیمه‌ی دوم قرن نوزدهم است که به معنای مدرن کلمه پا می‌گیرد و نویسندگانی چون "گی دو مو پاسان"، "لارنس" و بسیاری دیگریکی پس از دیگری در رمان‌های خود به اروتیک می‌پردازند. ادبیات قرن بیستم نیز در عرصه‌ی ادبیات اروتیک نامدارانی چون "جویس" و "ناباکوف" عرضه کرده است.

گرچه بیش‌تر فحاش‌های مردانه‌ی ما‌ جنسی است، و گرچه زن‌ها از دست و زبان بسیاری از مردان در کوچه و خیابان در عذاب‌اند اما نوشتن در مورد مسایل جنسی که هیچ، حتی حرف زدن از سکس به خاطر موانعی چون دین، سنت، فرهنگ و اخلاق و هم چنین سانسور حکومتی همواره نزد ما  تابوست. این ها می‌توانند علت‌های مجال نیافتن برای حضور و عرضه‌ی ادبیات اروتیک و بازماندن از رشد آن را توضیح بدهند.

جالب این جاست که بیش‌ترین آثار ادبی اروتیکی به جا مانده از ادب کهن ما، در حوزه‌ی شعر است. کتاب‌های "ناسخ‌التواریخ" و "الفیه شلفیه"، "هزار و یک شب" و شاعرانی چون "سوزنی سمرقندی"، "سعدیگ، "عبید زاکانی"، "ویس و رامین"، نظامی، "مهستی گنجوی"، "خاکشیر اصفهانی" و برخی از شعرهای "ایرج میرزا" را می‌توان با اغماض در حوزه‌ی ادبیات اروتیکی قرار دارد. ضمن این که باید توجه داشت، بخش عمده‌ای از این آثار بیش‌تر هزل‌اند تا اروتیک .

در شعر مدرن ما می توان به انگشت‌شمار شعرهایی از" نادر نادرپور"، "یدالله رویایی"، "فروغ فرخزاد" اشاره کرد که دارای بار اروتیک هستند. در ادبیات داستانی مدرن تنها اثر بی‌پروایی که من می‌شناسم، اثری است از زکریا هاشمی به نام «طوطی» که از ارزش‌ ادبی چندانی برخوردار نیست. البته امروزه با گشتی کوتاه در اینرنت می‌توان آثار متعددی اعم از داستان یا شعر اروتیک رایافت.

با این حال در میان منابع فارسی، کار جدی پژوهشی در باره ی اروتیسم کم تر انجام شده است. دکتر "سیروس شمیسا" که کتاب"شاهد بازی"را نوشته است، بیشتر نقطه نظراتش در ارتباط با دگرباشان جنسی است تا خصلت نهفته در ادبیات اروتیک. " دکتر جلال خالقی مطلق"، نیز فقط نظراتش را در چند مقاله مطرح کرده است. بدین ترتیب موضوع و مقوله ی اروتیک در ادبیات فارسی هم چنان در تاریک‌ خانه ی تاریخ ادبیات فارسی ایران مانده‌است. "خالقی مطلق" در مقاله‌ای با عنوان "تن‌کامه‌سرایی در ادب فارسی"که در مجله ی ایران شناسی، سال هشتم چاپ شده است، چشم‌اندازی از این موضوع به‌دست می‌دهد. او در تعریف اروس می نویسد: "اروس اساتیر یونانی اروس پسر خدای جنگ و افرودیت (Aphrodite) خداـ بانویعشق و زیبایی‌ست و خود او خدای عشق است. اروس به پیکر نوجوانی زیبا و بال دار تصور شده، با اندامی لخت، تاجی از گل سرخ بر سر، دارنده‌ی کمان و ترکش، خسته از زخم تیر و سوخته از آتش عشق، ولی آماده تا هر دم تیر ناپیدای عشق را به ‌سوی خدایان و مردمان رها سازد. برابر اروس در اساتیر رومی "اَمور"است که پسر مارس خدای جنگ و ونوس خدا ـ بانو عشق و زیبایی‌ست. لازم به ذکر است که؛ در ادبیات فارسی بهرام یا مریخ، برابر "مارس"و ناهید یا زهره، برابر "ونوس"اند.

دکتر خالقی ادامه می دهد که: "امروزه از اروس، ایزد عشق، نه صرف عشق افلاتونی و معنوی و روحانی فهمیده می‌شود، نه صرفً عشق جسمانی و ظاهری و مجازی، و نه نظربازی و حس زیبایی، بلکه معنویت دادن به زیبایی تن و خواهش تن است؛ عشقی‌ست آمیخته با هم‌آغوشی و هم‌خوابگی و زیباشناسی.

خالقی مطلق این عشق را "تن‌کامگی"نامیده است. اما در ادب فارسی بحثی از اروس نیست؛ آن چه به طور دیده ‌"الفیه و شلفیه "است که به ‌نوعی با پورنوگرافی مترادف دانسته می‌شود. خالقی در این باب می‌گوید: "الفیه و شلفیه" یعنی تنها توصیف و نمایش عمل جنسی که در گذشته برای طبقه‌ی اشراف انجام می یافته است. خالقی در تفاوت این دو می‌گوید: "برای پیدایش تن‌کامه‌پردازی در ادبیات و هنر باید در جامعه و در مناسبات مردم رویه‌ی آسان‌گیری و روش سازگاری و اخلاق مدارا (tolerance) رواج داشته باشد که این نیز خود بدون پیشرفت نسبی و آزادی میسر نیست. 

"دکتر خالقی مطلق" درمقاله‌ی خود تحول شعر اروتیک را در ادب کلاسیک فارسی بررسی کرده است و نمونه‌هایی نیز از انواع شعر فارسی در این مورد به‌دست می‌دهد. وی معتقد است در منظومه‌های عشقی، زیباترین توصیف‌های تن‌کامگی را در "ویس و رامین"می‌یابیم؛ ما دیگر زنی با این جوش و کوش عشق که در ویس است، در منظومه‌های عشقی فارسی نمی‌بینیم. زن در دیگر منظومه‌های عشقی چون الماسی‌ست درخشنده، ولی سرد و بی‌جنبش؛ فرشته‌ای‌ست زیبا، ولی در رگ‌های او به‌جای خون، برف جاری‌ست. بی‌گمان در میان این زنان، "شیرین"نظامی استثناست، هرچند در مقایسه با "ویس"، زنی پرده‌نشین است. ولی این صفت، بدان کیفیتی که نظامی در شیرین آفریده است، یک عفت تحمیلی نیست، بلکه میوه‌ی سرشت غرورآمیز شیرین است. خالقی ادامه می‌دهد: "نظامی در هفت‌پیکر نیز، "شیرین"‌هایی در قالب‌های کوچک تری آفریده است که مهم‌ترین آن ها فتنه است، ولی در کنار آنان زنانی نیز، که خداوند آنان را مثل هندوانه برای تمتع مرد آفریده، کم نیستند؛ یعنی نمونه‌هایی از زن مستوره‌ی محجوبه‌. نظامی مانند گرگانی، استاد توصیف‌های تن‌کامگی‌ست.

"دکتر خالقی" ادامه می دهد: "اما باز کنش تنها از سوی مرد است و از سوی زن واکنش. 

در شعر فارسی نسبت‌دادن "عشق بازی" نه تنها به جانورانامری طبیعی‌ست، بل که به گیاهان و حتا عناصر بی جان طبیعت، مثال‌های فراوان دارد. مثلاً فردوسی "روز و شب"را فراوان به مرد و زنی مانند کرده است که میان آن ها رابطه‌ی عشقی و جنسی‌ست. در میان عناصر طبیعت به‌ویژه "نسیم"در شعر فارسی جای ویژه دارد و اغلب، نماد جوانی زنباره و هوس ران است که دمی از کام جویی آرام ندارد. از میان صدها بیت که در شعر فارسی بر سر این توصیف سروده شده‌اند، به بندی از مسمط بهاریه‌ی قاآنی بسنده می‌کنیم:
نرمک نرمک نسیم زیر گلان می‌خزد / غبغب این می‌مکد، عارض آن می‌مزد / گیسوی این می‌کشد، گردن آن می‌گزد / گه به چمن می‌چمد، گه به سمن می‌وزد / گاه به شاخ درخت، گه به لب جویبار .

پس از "گرگانی" و "نظامی" بسیاری از سرایند‌گان منظومه‌های عشقی به توصیف‌های تن‌کامگی پرداخته‌اند، ولی کارشان چنگی به دل نمی‌زند؛ خالقی مطلق می‌گوید: "برای مثال "گل و نوروز"کار خواجوی کرمانی، که در آن شاه زاده‌ی نوروز می‌رود که با گل عشق بازی کند، ولی با دیدن او بی هوش نقش بر زمین می‌گردد".

پس از نظامی در میان منظومه‌های عشقی تنها "فرهادنامه"، اثر عارف اردبیلی، از این بابت در یک مورد مستثناست. 

از مقاله‌ی خالقی مطلق نقل می‌کنم: "به عقیده‌ی عارف اردبیلی در "خسرو و شیرین"نظامی، خسرو بیش تر زن ‌است تا مرد و شیرین او بیش تر مرد است تا زن. عارف بر خسرو نظامی ایراد می‌گیرد که این چه مردی‌ست که در هنگامی که شیرین را لخت در چشمه می‌بینید، به‌جای آن که چُستی کند، سستی می‌کند. ولی حقیقت این بوده که چون کاری از دست خسرو ساخته نبوده، فرهاد به‌جای او تلافی کرده است. به گمان شاعر، زنان شوخ و شنگ در پی الفیه و شلفیه‌اند و اگر لازم باشد از خود شبی ده‌بار دوشیزه می‌سازند. اما خالقی مطلق می‌گوید: "پیداست که از شاعری تا این اندازه گرفتار تن‌شیفتگی، با چنان نظری سخیف درباره‌ی زن و عقیده‌ی سبک درباره‌ی داستان عاشقانه، که لطف آن را تنها در شرح عمل جنسی می‌بیند، نه داستانی هم تا و هم‌عرض "خسرو و شیرین"برمی‌آید، و نه داستانی همسنگ و هم‌چند "ویس و رامین"ساخته است.

دکتر خالقی مطلق می‌نویسد: "از میان داستان‌های کلاسیک ادب فارسی، چه حماسی و چه عشقی، در آن دسته که به اصلی کهن برمی‌گردند، زنان چه در نقش مادر چه در نقش همسر و چه در نقش معشوق، خواه باوفا و فداکار و خواه بی‌وفا و خیانت‌کار، همه در یک صفت شریک‌اند و آن برخورداری از خودآگاهی و کوشایی‌ست. برعکس، در آن دسته داستان‌ها که اصل کهن ندارند و بیش تر ساخته‌ی تخیل داستان سراست، زنان بی‌اراده و فقط وسیله‌ی ارضای هوس جنسی مردان‌اند. این نظر نه تنها درباره‌ی منظومه‌ها، بلکه درباره‌ی منثور‌ها نیز درست است. وی در این باب مثالی از "داراب‌نامه"‌ی طرسوسی می‌آورد. به گفته‌ی خالقی مطلق، یکی از منظومه‌های عشقی در ادب فارسی داستان "پدومات"از ملاعبدالشکور بزمی‌ است که به سال ۱۰۲۸ هجری سروده شده. به باور خالقی مطلق در این داستان نکته آن که: دختر برای آن که آتش عشق و شهوت شوهر را تیز کند، نخست خود را پنهان می‌کند. و نکته‌ی نو دیگر نازکردن دختر است که تا شوهر ناز او را نمی‌کشد، تن بدو نمی‌سپارد. در منظومه‌های عاشقانه، از این چند نمونه که بگذریم، دیگر به توصیف‌های تن‌کامگی قابل توجهی برنمی‌خوریم تا می‌رسیم به روزگار ما، به "زهره و منوچهر"، سروده‌ی ایرج میرزا.

اما درباره ی قصیده ها، جلال خالقی مطلق می‌گوید بیش تر قصیده های فارسی آغازی غزل‌گونه دارند. وی مثالی می‌آورد از قطران تبریزی که دلدار خود را آراسته و به‌سراغ شاعر رفته است، ولی میان شاعر و او هیچ اتفاقی نمی‌افتد، مگر گله‌ی شاعر از بی‌وفایی یار. بسیاری از قصیده های امیر معزی دارای آغازه‌هایی هستند در توصیف عشق، ولی مایه‌ی تن‌کامگی آن ها اندک است و دلدار نیز در بیش تر آن ها پسر است. در دیوان خاقانی بیت‌های بسیاری در شرح گازگرفتن اعضای تن دلدار هست؛ و هم شعرهایی در هزل. ولی توصیف‌های تن‌کامگی در دیوان او یافت نمی‌شود، مگر بیت‌هایی تک و توک. شاعری داریم به‌نام ابولمحامد محمود متخلص به جوهری زرگر که در سده‌ی پنجم هجری می‌زیسته است. از دیوان این شاعر تنها چند شعری در تذکره‌ها و جنگ‌ها برجای مانده و از جمله یکی هم، که اگرچه توصیف‌های تن‌کامگی در آن مایه‌ی چندانی ندارد، شاعر آن را بدون آلودن به الفاظ رکیک خوب به پایان رسانده است.

جلال خالقی مطلق در بخش دیگری از این مقاله می‌گوید: "آن چه درباره‌ی قصیده گفتیم، درباره‌ی غزل نیز درست است، چون در غزل نیز می‌توان نمونه‌هایی نشان داد که شاعر توصیفی تن‌کامه را آغاز کرده، ولی به انجام نرسانده است"و مثالی از منوچهری می‌آورد. و مثالی هم از عثمان مختاری می‌آورد که به اعتقاد او همچنان مطلب ناتمام است. او می‌گوید: "گویا شاعر پنداشته است که اگر بیش از این اندازه به توصیف خود ادامه دهد، باید به شرح جزییات عمل جنسی بپردازد". به همین‌گونه، وی مثالی هم از عبدالواسع جبلی می‌آورد.

و حافظ ؟ جلال خالقی مطلق می‌گوید: "حافظ نیز غزلی مشابه دارد که آن را بسیار زیبا آغاز کرده، ولی پس از سه بیت موضوع را عوض کرده است:
زلف آشفته و خوی کرده و خندان لب و مست / پیرهن چاک و غزلخوان و صراحی در دست

نرگس‌اش عربده‌جوی و لبش افسوس‌کنان / نیمه‌شب دوش به بالین من آمد بنشست

سر فراگوش من آورد و به آواز حزین / گفت کای عاشق دیرینه‌ی من خوابت هست؟

غزل سعدی هم کوتاه هست و مایه‌ی تن‌کامگی آن اندک. ولی مطلب ناتمام نیست و به ویژه بیت دوم آن شاهکار صنعت تشبیه در توصیف‌های تن‌کامگی‌ست:
امشب مگر به وقت نمی‌خواند این خروس / عشاق بس نکرده هنوز از کنار و بوس

"خالقی مطلق" غزلی هم از "حبیب خراسانی" می‌آورد که به باور او با غزل سعدی پهلو می‌زند. او در قسمت دیگری از مقاله‌ی خود می‌گوید: "اما توصیف‌های تن‌کامگی در غزل، این غزل سیمین بهبهانی‌ست:
شبی هم‌رهت گذر، به‌طرف چمن کنم / ز تن جامه برکنم، ز گل پیرهن کنم "

بستن این بخش بدون اشاره‌ای به شعر فروغ فرخزاد روا نیست. "خالقی مطلق" پس از این می‌گوید: "اگر شعرهای نخستین فروغ اعتراض برخی از مردان را برانگیخت، نه از این رو بود که زنی ادعای شاعری داشت، چرا که ادبیات ما زنان شاعر کم نداشت، بل که از این رو بود که زنی بی‌پرده از احساسات جنسی اش سخن می‌گفت. البته نمی‌توان گفت که تنها به‌علت این شجاعت، شعرهای او هنرمندانه است، ولی این شجاعت، که از نگاه کسانی جسارت به‌شمار می‌آمد، بند استعدادهای زنان ایران را گسست". "خالقی مطلق" نمونه‌ای می‌آورد از دومین مجموعه‌ی فروغ، به‌نام دیوار؛ قطعه‌ای با عنوان "آب‌تنی":
لخت شدم تا در آن هوای دل‌انگیز / پیکر خود را به آب چشمه بشویم
وسوسه می‌ریخت بر دلم شب خاموش / تا غم دل را به گوش چشمه بگویم"

در بخش چهارم این مقاله، "خالقی مطلق" از رباعی یاد می‌کند.وی می‌گوید: "در رباعی نیز غالباً موضوع تن‌کامگی از همان توصیف اعضای چهره و به‌ندرت پستان و میان، بیرون نمی‌رود و اگر برود، فورن به هزل می‌انجامد. و مثالی در این باب از "کمال‌الدین اصفهانی" می‌آورد. با این همه، در میان رباعی‌های فارسی نمونه‌های جالبی نیز با توصیف تن‌کامگی یافت می‌شود؛ از جمله در آثار خاقانی". "خالقی مطلق" هم چنین از "جمال‌الدین اصفهانی" و فرزند او، "کمال‌الدین" یاد می‌کند و نیز از "ابوالفرج رونی".

در بخش رباعی، "خالقی مطلق" از مفهوم نارسیسم(narcissism) می نویسد و معادل آن را "عشق نرگس"یا "خوددلباختگی" (autoerotik) خوانده و مثالی از "سعدی"برای آن آورده است. در همان بخش رباعی، یک رباعی از عثمان مختاری نیز نقل کرده و می‌گوید، جزو نمونه‌های اندکی‌ست که در آن زن شوهردار موضوع توصیف تن‌کامگی‌ست. یک رباعی هم از "مهستی گنجوی" آورده که به شوهرش، پسر خطیبه گنجه خطاب کرده است.

او می‌گوید: "در برخی از این شعرها می‌توان چنین حدس زد که شاعر نفر سومی بوده که در این همخوابگی شرکت داشته است".

"خالقی مطلق" با اشاره‌ای رد می‌شود از موضوع بیت‌هایی از رودکی و موضوع رباعی "مهستی گنجوی"؛ یعنی همخوابگی یک زن با دو مرد. و گذرا یاد می‌کند از مثالی در داراب‌نامه .و در پایان مقاله‌اش از شعری محلی یاد می‌کند که در وصف سرین یار سروده شده و می‌گوید آن را به "اقلیدس"، هندسه‌دان یونانی که در سده‌ی سوم پیش از میلاد می‌زیسته، نسبت می‌دهند که گفته بود: "زیباترین خط هندسی، خط سرین زن است."

گرایش به هم جنس نیز، به نظر "دکتر سیروس شمیسا"، در آغاز ادب پارسی مسلط بوده. و استعاره‌های مردانه مانند "تیر نگاه"و "کمان ابرو"و "کمند زلف یار"نشانگر این است که معشوقمرد است. بعدها نیز معشوق مرد هرگز از ادب فارسی ره برنبسته است، اما مخاطبِ غالبِ عشق در این ادبیات،عمدتاً زن بوده است. 

اروتیسم در ادبیات فارسی را شاید بتوان چنین چکیده کرد که تمایل جنسی، چه به هم جنس و چه به جنس مخالف، به ویژه در ادبیات کهن فارسی، بیش تر به زبان یا در پرده‌ی عشق آمده است. 

اثر فرهنگ کسرایی چنین اثریست؛اروتیسم.

"نه، نیست چیزی

مگر تن تابناک خواهشیارت که بر من فرود می آید

روی در روییم و چشم در چشم

پستانت بر سینه ی بیتابم

پر کام و ریژ شکمت بر شکمم

اندام بر افراشته مانه به راه، لیک 

آن دولب سرخ تَرَت راه به من مینماید.

 

2

من کامیابم

در خلوت این شب اگر شب باشد

به این سفیدک نرم و لزج در گودی مشتم.

3

مهرت را نمی خواهم تنها با واژه ها

در دستهایت هم، در آغوشت خواستارمش

در لبهای قرمزت

از چکاد تمنایم تا فرود به آرامشم

پوستت را به من بسپار 

از ماه تا پگاه.

من مرگم از پشتان های تست

که نه شیرم دادی باشی

که شیرت دادم تا خروشم از خراش چنگالت

تا کامت را از گلوم در کشی

چند چکه ی سرخ و سفید بر نافت می ماند

از پس آن روز که مرا رهسپار کرد؟

4

هر چقدر دلش خواسته 

دستمالی ام کرده است

ناخن بلندش را در نافم فرو برده

خون را با زبانش لیسیده

از میان لب هایش "پتیاره"را به غرورخمیده ام چسبانده

زانویش را بین کپل هایم تپانده

خندیده

و رفته

در را نیز پشت سرش نبسته

شاید فکر کرده بر می گردد؟

من خمیده گی ام را در آینه می نگرم

می گویم: در تنهایی چه غرورم استوارتر بود.

دَر را می بندم.

درشعر اروتیک، همواره یک سوی ماجرا که احساس و عاطفه است، تا حدودی سر بسته باقی می ماند.آن که تن را آرزو دارد ، می آید و طعمه خویش می یابد و از آن کام می گیرد و می رود.تعهد و اخلاقی هم در کار نیست. در این مرحله ی تن ـ سودن کامیابی به وصل جان هدایت نمی شود.اما آن که می آید تا در جلوه ی "تن"،پرتوی از عاطفه را نیز بیابد، در این ماجرا کارش با "عشق"عجین می شود.

5

مادر بزرگم انگشتش را در نافم فرو می بُرد می گفت؛

برای دل دردت خوب است

مادرم انگشتش را بر دنبلانچه ام می گذاشت می گفت؛ 

تب داری.

تو هم انگشتت را در من فرو می کنی و می خندی 

چه شبا هت های پر معنایی

انگشت و زبانت را از من بیرون می کشی 

و سرم را می گذاری لای پستان هایت 

می گویی ؛ این برای غصه هایت خوب است

می خواستم بگویم چه غصه ای

نفسم بالا نمی آمد 

می خندیدی.

مردان در آغوش معشوق ها و همسران شان، مادران خویش را به یاد می آورند و گاهاً آن ها را در وجود این "دیگران"(معشوق یا همسر) جستجو می کنند. اما هر چه باشد و نباشد،عقده اودیپ،سرآغاز ماجراست.همان جا که در بدّو هستی یک سوراخ برای مکیدن خلق شد، سوراخ دیگر برای رهیدن!

6

در این سوراخ انگشت من فرو نمی رود

هر چند لیز از خوشکامی است و فراخ از خیالی خوش

جابه جا می شود و چرخ می خورد تا از نگرانی تنگی اش بکاهد 

اما این ژرفنای تاریک پر آزرم

راه نمی گشاید

نه که نخواهد 

از نگاه گندیده ام می ترسد

من اما فروکنمش تا نگاه و تنم رستگار شود

هم از آن گشایش و هم از آن کام خویش.

شعر بی تفسیراست.  زهدان و معقد نشانه ی تیر خلاص است. و از همین روست که پس از گشایش،" کام" می گیرد. کامجویی مرد از زن، در حکمِ فتحِ قله ایست بلند. و همین احساسِ فتح و کام یابی ست که قصه را به درازا می کشد. دست یابی مرد به زن، به او احساس غرور می دهد. از سویی اما نیازهای عاطفی و حسی را نیز در او راضی می گرداند. این نیازهای عاطفی و حسی الزاماً چیزی به نام "عشق"نیست. بل که گاهاً غرور جریحه شدن مرد است که در پی معاشقاتی از این دست رُفت و روی می شود.

باید بنویسم اگر چه تعداد مجموعه شعرها در این اثر بالغ بر چهل شعرند، اما گاهاً شاعر در بیان گستاخانه و بی پروایِاروتیک مطلق، موفق بوده است.او با تردستی تمام وقایع موجود در این تن ـ سودن را حواله به زن (معشوق جنسی) اش کرده است. از او عاطفه را تمنا ندارد. بل که نهایت لذت را از او می جوید. کم و بیش اما در این اشعار احساس مازوخیسیتی نمایان می شود؛ درد هر چه بیشتر، لذتش بیشتر!

اما حقیقتِ پنهانِ شکست خورده در همین جاست:عشق.

چهره ی"عشق"فقط در اروتیسم است که شکسته می شود. نهایت لذت، جای خود را به آوراه گی درجان و روح، یاًس در درون خود، به پوچ گرایی و در امتداد راه ، به تکرار مکرّرات  می کشاند. عشق روی برمی تابد و غریزه و خواهش های سرکوب شده در نهاد آدمی جلوه می کند. هر چه سرکوب های جنسی بیشتر،اقرار به تن ـ آسوده گی بیشتر.

لذا، آن که درون خویش را وا کنده است و نسبت به خواهش ها و نیازهای سرکوب شده ی روانی و عاطفی و جنسی اش باخبر است، ناخودآگاه در جستجوی رابطه ایست جنسی بر رواق و وفاق عشق و دوست داشتن و هر چه سکس بیشتر با او.

 

sumercə, türkcə tutuşdurma مقایسه جملات سومری با ترکی

$
0
0

sumercə, türkcə tutuşdurma مقایسه جملات سومری با ترکی

 

 

متن تکمیلی نوشته ی" sumercə, türkcə tutuşdurma مقایسه جملات سومری با ترکی" 
 در دسترس علاقمندان قرار می گیرند. pdf آن برای استفاده شخصی و انتشار در نشریات آزاد است.
چاپ کاغذی نوشته برای فروش بدون اجازه نویسنده ممنوع ست.

نوشته پیوند سومری و ترکی، ضمایر، وند ها، اصوات، متون سومری، بن های مشترک، ساختار جملات، دستور زبان سومری،
ریشه کلمات ترکی، نگاه حسی،  واژه های محیط  زندگی، طبیعت، خدایان و الاهه ها ، شیوه پژوهش، و مانند اینها را مورد بررسی قرار داده است.

برای مطالعه متن با فرمت pdf روی تصویر کاتب  در زیر کلیک کنید:

 

جشن ماندگار سده / سنتی فرخنده از زرتشتیان خدا پرست

$
0
0

جشن ماندگار سده / سنتی فرخنده از زرتشتیان خدا پرست

روز پاکی زمین          ( ضیا مصباح  )  

به روال آیین باستان در پسین روز دهم بهمن  - هر ساله در نقاط بسیاری از گیتی که ایرانیان می زیند  جشن سده باشکوه تمام برگزار می‌شود و ایرانیانی که تابع سنن و آداب ملی دیرین خود مانده‌اند در این مراسم زیبا و مفرح   حضور فعال دارند  .

با توجه به اهمیت این سنت دیرین  که حافظ فرهنگ غنی کشورمان بطول تاریخ میباشد

و پویایی و خلاقیت انسانها را به دلیل ایجاد شادی و سرور همراه میاورد ، همزمان با این روز ... به چگونگی این سنت دیرین در نقاطی از ایران زمین می پردازیم 

البته با اظهار تاسف شدید از وقایع  بسیار تلخ و اندوه بار وارده اخیر بر ملت سخت کوش و مقاوم ایرانمان که بطول تاریخ نشان داده که زیر بار دروغ ، جهل ، فساد ، ظلم و ستم نرفته و نمیرود....

* در باغی به نام بداغ‌‌آباد که در نزدیکی   کرمان قرار دارد از هفتم بهمن ماه هر سال ،تعدادی از زرتشتیان این شهرجمع شده و در اتاق‌های آن سکنی می‌گزینند تا برای چند روزی زندگی مشارکتی را به رسم اجداد خود تجربه کنند

در روز دهم بهمن همزمان با غروب خورشید موبدان در لباس مخصوص سرتاپا سفید، و مشعل به دست، در حالی که نوای دف و دایره که به وسیله‌ی دختران مدارس زرتشتی ان دیار که کریمانش مینامند ، نواخته می‌شود آنان را همراهی می کند، برای روشن کردن آتش با ارامی و هماهنگی بی نظیری حرکت می نمایند

- خوانندگان عنایت دارند که در این روزگار پر آب و چشم این مراسم تحت کنترل بوده و بسیار محدود شده و جماعت تا سر حد امکان از شادی افرینی ان میکاهند .

-  با امر و نهی و تهمت اتش پرستی « به ایرانیان خدا پرست با پیشینه  3 هزار ساله  بعنوان پیشگامان وحدانیت »که بر دامن کبریاش ننشیند گرد  .

پس از برافروختن کوهی از خارها، دور این آتش انبوه جمع و خداو ندصاحب آتش را نیایش کرده و هر کس در دل خود آرزویی برای بهزیستی مردم ، جامعه و رفع شر ، دروغ ، فساد و بدی می‌کند و آتش با اسپند و کندری که به آرزو رسیده‌ها در آن می‌ریزند همه جا را خوشبو می‌کند و از فردای آن روز مردم این دیار کهن جاوید ، برای استقبال از نوروز آماده می‌شوند.

*این جشن در یک محوطه‌ی بدون درخت در نزدیکی شهرستان یزد هر سال در عصر دهم بهمن ، برگزار می‌شود و با توجه به اینکه در گذشته وسایل ارتباط جمعی نبود، مردم به روال قدیم فرصت دیدار یکدیگر را در این روز همراه با سنت آتش افروزی و دعا و نیایش غنیمت می‌شمرند که از لحاظ اجتماعی بسیار حائز اهمیت می‌باشد .

 این مراسم مشابه کرمان است، زیرا در این دو شهر زرتشتیان بسیاری می زیند .

*کناره های زاینده رود اصفهان از پشته‌های هیزم و خار پر شده، نوازندگان گرد آمده و همه‌ی شهر و گنبدها و مناره‌ها با شمع و مشعل آراسته می‌شود.

به پای پرندگان گردوهای تو خالی پر شده به نفت و قیر که مشتعل شده بسته و آنان را رها می‌کنند، می‌گویند که سلاطین وقت این گونه مراسمی را کافی ندانسته و با شکوه‌تر از آنچه که به خلاصه گفتیم انتظار داشتند به طوری که در کتاب تاریخ بیهقی شرح جشنی رفته است که در آن آتش چندان بزرگ بود که فروغ آن از ده فرسنگی از هر سو دیده می‌شد.

فردوسی در این باره می‌گوید:      بهشتم بباید زآتشکده            چو نزدیک شد روزگار سده

-         بیرونی در کتاب التفهیم سبب نام سده را به عدد صد ارتباط داده و می‌گوید :

 این جشن درست صد روز پس از آغاز زمستان که پنج ماه بود و از اولین روز آبان آغاز می‌شد برگزار  می‌شود زیرا که ایرانیان باستان سال را به دو بخش می‌کردند تابستان هفت ماهه و زمستان پنج ماهه.

-         این وجه تسمیه و هنگام اصلی جشن به عهد ساسانیان می‌رسد.

-         وجه دیگر سده آن است که می‌گویند چون اولاد آدم به صد رسید و مصادف با دهم بهمن بود آن را سده نام نهادند و در آن شب آتش‌ بازی کردند و کوه‌های آتش از هیمه و چوب برافروختند.

زهوشنگ ماند این سده یادگار               بسی باد چون او دگر شهریار (فردوسی)

-         بعضی جشن سده را به فریدون نسبت داده‌اند :     سده جشن ملوک نامدار است  - ز افریدون و از جم یادگار است (عنصری)

منوچهری می‌گوید  :    آمد ای سید احرار شب جشن سده                 شب جشن سده را حرمت بسیار بود

در این روز پارسیان جشن مفصلی برپا می‌کردند و آتش بسیار بر می‌افروختند و ملوک و سلاطین وقت مرغان و جانوران صحرایی را گرفته دسته‌های گیاه خشک بر پای آنان بسته و شعله‌ور می‌ساختند و رهایشان می‌کردند تا آتش در همه‌ی کوه و صحرا افتد و سده هر چه باشکوه‌تر و و سیع‌تر برگزار شود.

وینک بیامده است به پنجاه روز پیش                جشن سده طلایه‌دار نوروز و نوبهار (منوچهری)

-         صد به صاد معرف سد به سین است، چون در کلام فرس قدیم صاد نیامده و آن زمان صد را به سین می‌نوشتند :

شب سده است یکی آتش بلند افروز          حق است مر سده را بر تو، حق آن بگذار (فرخی)

-         گویند واضع این جشن کیومرث بود و او را صد فرزند دختر و پسر، چون به سن رشد و تمیز رسیدند در شب این روز جشنی ساخت و همه را کدخدا کرد و آتش بسیار افروختند و به این سبب آن را سده می‌گویند.

نظامی می‌گوید :       به نوروز جمشید و جشن سده               که نو گشتی آیین آتشکده

-         در رابطه با دلایل زنده نگهداشتن این سنت باید اشاره نمود :  تاریخ پرفراز و نشیب کشور ما پیوسته شاهد مبارزاتی پیگیر برای دفاع سرسختانه از اصالت ملی در همه‌ی زمینه‌های سیاسی، اجتماعی، فرهنگی، مذهبی و ... بوده و در این راه پدران ما به طور دائم با اشغال نظامی، فرهنگی، عقیدتی و ... مبارزه کرده‌اند و موجودیت خود را که با هویت، آئین، زبان، سنت‌ها و فرهنگ خاص آنان درآمیخته بود به شدت پاس می‌داشتند.

دولت مستقل رستمیه در شمال آفریقا به دست «عبدالرحمان رستم» رهبر نظامی و مذهبی خراسانی و بعد آن «یعقوب لیث صفاری» و سپس «ابومسلم خراسانی» و آنگاه ارتش ایرانی دیلمی و اکنون نیز فرزندان برومند ما در هر کوی و برزن

در قلمرو فرهنگی بالاخص رویارویی آریایی با فرهنگ مهاجم سامی، مبارزه حتی از رویارویی‌های سیاسی برای حفظ ارزش‌های ملی، شدیدتر و پیگیرتر بود و تبار ایرانی، گذشته‌ی پر افتخارش را به فراموشی نسپرد و آن را در تمام جلوه‌های: ادب، هنر، شعر، موسیقی، فولکلور، رسوم روزمره خویش و بالاخره حفظ سنت‌ها و از آن جمله جشن‌های نوروز، مهرگان، سده و ... همواره زنده نگاه داشته و با عرق ملی فراوان بر پایداری آن مخصوصا در این دوران که از هر سو با گروههای ضد وطن مواجه شده اند میکوشد .

 سنت  فرخنده و شادی افزا ی سده را که خلاقیت وسلامتی فکر و روان را در پی دارد ، مشابه گذشته افتخار آفرینمان پاس می‌داریم و برگزاری  آن را در رسالت خویش می‌بینیم و  نسل جوان را مسئول حفظ و گرامیداشت این گونه سنت‌ها میدانیم  .

که                                         «چنین باد » 

Viewing all 2511 articles
Browse latest View live
<script src="https://jsc.adskeeper.com/r/s/rssing.com.1596347.js" async> </script>